همان زمان که ایمان آوردیم به آغاز فصلی سرد

مردن آغاز شد

مردن و درد در هم پیچیدند عاشقانه

مردن از نوع کلمه و فریب بود

مثل هر مردګی پوسیدګی به دنبال داشت

نشد که بشود مستثنی از این قاعده متعفن

و پوسیدن آغاز شد

و از نوک انګشتان پا

و این پا مردګی در جریان است

و من

من

شکل خفیف حادثه در ملا عام شدم

قسم به همین قلم

قسم به همین انګشتان جوهری

باید ادامه می دادم این پوسیدګی را

باید دامن می زدم این حادثه را

باید تن می دادم  این تکرار پوچ را

؛دندان پوسیده را یا می کشند یا پر می کنند؛

مادربرزګها انګشنهاشان را بالا می بردند و این را می ګفتند معلمانه

اجازه خانم مادربزرګ جان از کشیدن با من حرف نزنید

شاید به پر کردن این تن در دهم اما از کشیدن حرف نزنید

اجازه خانم مادربزرګ جان شاید بشود پای پوسیده را هم پر کرد

با همه ی آه ها و ناله ها 

باید هوار زد

نه ! نه ! اصلا باید هوار شد

باید آوار شد روی کلمات

روی صفحات ...

روی پوست روشن ترین دختر شهر

باید آوار شد

بیاورید ...بیاورید ...لازم داریم بیاورید

ایمانهایتان را جمع می کنیم

روی هم می ګذاریم

بلکه بشود آتش بزرګی روشن کرد

بلکه بشود در انتهای این فصل سرد

کمی تن های کبود از سرمایمان را ګرم کنیم

بیاورید ...جمع شوید.

92/3/12 تبریز