آن روزها

همان روزها که فکر می کردم حقایق بسیارند

زمان پرواز فرا رسید

پرواز از خانه

بالهایم قوت ګرفتند

پرزدن

اوج ګرفتن آغازید

فکر می کردم ګوشه ای از حقیقت را می دانم

بقیه پر ابهام بودم

ابهام درد دارد

چاره ای نبود انکار درد

همه چیز ساختګی بود

همه مردم شهر می دانستند

برایشان مهم نبود

یک بازی تخته نرد است و بس

حتی ناخنهای لاک خورده هم جزو بازی بودند

حتی شعرمستی های شبانه

اما من بازی را باختم

ابهام بیشتر شد

ابهام خوره است می خورد تمامت می کند

تنها چیزی که ماند حس بیماری بود

من بیمار نیستم خود بیماری هستم

بعد از باخت

همه حقایق جهان برسرم فروریخت

مثل باران بهار

کاربه جایی رسید که در یک عصر دل انګیز بهاری

عاشق Cristian Baleشدم!

أن هم بخش کوچکی از حقیقت بود

راه بازګشت را ګم کرده بودم

همه ماجرا همین بود!