دختر را که آوردم اینجا درد نداشت . اما حالا درد می کشد. بسته امش به تخت . عرق کرده است .  دستم را به موهای بلوطی رنگش می کشم . بهم چسبیده  اند . عین چوب خشک شده موهایش . می لرزد . صدای بهم خوردن دندایش را دوست دارم . مستقیم زل می زنم توی چشمهایش . دهانش را با دستمال بسته ام . پوستش سفید و چینی است . دستایش را به لبه های تخت بسته ام . ناخنهایش کثیف و سیاه شده اند . اگر کمی آرامتر بود می بردمش حمام و تمیزش می کردم . اگر در حمام سر و صدا کند همسایه ها می شنوند . الان هم اتاق بوی گند می دهد . پنجره ها را باز نمی کنم و در را هم وقتی بیرون می روم می بندم . زیاد عرق می کند . دلم برایش می سوزد نباید به خانه ام می آمد . تقصیر خودش بود . انگار سرش درد می کرد برای درد سر . اینجایش را نخوانده بود که ممکن است یکی مثل من به پستش بخورد . چشمهایش خیلی خوشگل است . آبی ! مثل چشمهای مادربزرگ ...کمی قشنگتر از مادربزرگ . نمی دانم مادربزرگ هم وقتی به سن دختر بود همین قدر خوشگل بود یا نه زمانی ک من دیدمش به این زیبایی نبود . موهایش صاف و مرتب است . چتری ریخته بود روی پیشانی اش . چهره شاد و بشاشی دارد . آن شب شال زرد رنگی داشت . یک هفته پیش بود . در کافی شاپ دیدمش . همکار سابقم بود . شوهر کرد و دیگر سر کار نیامد . مانتویی سفید و چسبان پوشیده بود و روژ صورتی مالیده بود. همین آبی چشمهایش را بیشتر معلوم می کرد .

گرسنه بودم و حال خوشی نداشتم . همیشه این وقت سال اینطور می شوم . کلافه و خسته . آتل و باطل توی خیابان می گشتم و نمی دانستم ب کجا بروم و چه کار کنم که ناگهان کافی شاپ جلویم سبز شد . تصمیم گرفتم به آنجا بروم و چیزی بخورم . داخل که شدم بوی قهوه و آویشن معده ام تحریک کرد . اما شلوغ بود . جایی برای نشستن پیدا نکردم . چرخی زدم . می خواستم برگردم که متوجه شدم دختری با شال زرد برایم دست تکان می دهد . اولش نشناختمش . نزدیکتر که رفتم فهمیدم چه کسی است ...

تنها بود تعارف کرد که کنارش بنشینم . از اوضاع شرکت پرسید . منهم گفتم : بدجور مثل سابق است .

خندید خیلی زیبا بود . چرا آن وقتها متوجه ااین دختر نشده بودم .

_ زندگی مشترک چطور می گذره ؟

نشد ...

_هوم.

دوباره میخندد. منهم می خندم . ته دلم خوشحال بودم که نشد ....

چرا اینقدر افسرده شده ای آقای هاویشام ؟

_ چی صدام کردی ؟

با صدای بلند خندید و گفت دخترها پشت سرت توی شرکت به این اسم صدایت می کردند .

_ چرا؟

شانه هایش را بالا انداخت و گفت : منهم چرایش را  نمی دانم. وقتی شرکت استخدام شدم به این شناختمت در ضمن متوجه شده بودم خودت خبر نداری . از آنها یاد گرفتم . 

آن وقتها خیلی با حال تر بودی اما حالا طور دیگری شده ای . نه که پیر شده باشی افسرده ای . عوض شده ای .

_ آره . یک هفته دیگه تولدمه .

با شیطنت تند تند پلک زد عین عروسکها شده بود . کمی مکث کرد با دستش گارسون را خواست . گفت که آناناس گلاسه می خواهد . به من رو کرد و گفت سفارش بده  مهمان من یک هفته بعد تولدت است .

گرسنه بودم کیک و قهوه سفارش دادم . زل زده بودم به صورتش . وسط سرما هوس آناناس گلاسه کرده بود . حس کردم هیچ چیز عجیبی ارین قیافه بعید نیست . توی دلم گفتم این زن پر از سورپرایز است . ناخودآگاه لبخند زدم . او هم خندید . و سرش را به نشان سوال به راست و چپ تکان داد بعد طوریکه صدایش از خنده می لرزید پرسید : حالا مگه قراره 99سالت بشه که این ریختی شدی ؟

_نه می شم 38.

دستش را زیر چانه اش برد و گفت عجب ! چیزی نمونده تا 99.

این را گفت و قهقه زد. من خنده ام نمی گرفت او نمی دانست . هیچ چیز در مورد 38 سالگی نمی دانست . در مورد نفرین خانواده ما هیچ نشنیده بود حق داشت غش غش بخندد . پدرم در 38 سالگی مرده بود . پدر پدرم هم در 38 سالگی مرد . پدر پدر پدرم هم همین طور و درست شب روز تولدشان مرده بودند . همه شان به مرگ طبیعی . یعنی کسی آنها نکشته بود . یکی سکته , یکی سرطان , یکی تصادف ...

وقتی پدر خودم مرد من 12 سالم بود . شب تولدش بود . مهمانی نداشتیم . خودش می دانست که قرار است بمیرد . مادرم می گفت که خانواده پدرم خرافاتی هستند . کیک خریده بود .

پدر در اتاق نشیمن تلویزون تماشا می کرد . من و مادر در آشپزخانه کیک را آماده می کردیم .رویش شمع چیدیم . وقتی برگشتیم به اتاق نشیمن پدر مرده بود ! ایست قلبی و تمام...

از وقتی وارد دهه 30 زندگی ام شدم از روزهای تولدم بدم می آید . این را به دختر گفتم اما ماجرای مردن را نگفتم . گفت _ خوب راستش را بخواهی وقتی عمیق تر فکر می کنم جشن تولد و کیک و شمع و این چیزها فقط دلخوشکنک هستند . هر سال یک روز بهت یاد آوری میشه که یک قدم به آخر خط نزدیکتر شدی . اونوقت ما برای هم کادو می خریم و بهم تبریک می گوییم . تولدت مبارک یه معنی دیگه هم دارهمبارکه که داری به مردن نزدیک میشی .

با سرم حرفش را تائید کردم . گارسون سفارشهایمان را آورد . حرف زدن در مورد تولد عصبی ترم کرده بود . از قبل هم حال و روز خوشی نداشتم . با چنگال آرام آرام می زدم به لبه بشقاب کوچک کیک خوری . او با اشتها آناناس گلاسه اش را خورد . قاشق را برد توی دهانش . دستش را رها کرد شبیه حیوانات خانگی شده بود یا بچه ها نمی دانم نوعی بی ادبی یا وحشی گری در رفتارش بود که من خوشم می آمد . مثل زنهای دیگر نبود . یک لحظه لم خواست از بازوهایش بگیرم و عضله هایش  را که زیرمانتو قایم کرده بود حس کنم نزدیک تر بکشمش . . گردنش را بو کنم . بغل گوشش را . آن قسمت زن بوی خودش است . بوی خود خودش . نه عطر , نه شامپو , بوی اختصاصی اوست .

امسال 38 سالم می شود همان سنی که پدرهایم در آن سن مرده اند . چند روز بیشترنمانده است . البته تا وقتی دختر را ندیده بودم فکر می کردم چاره ای ندارم منهم مثل پدر و پدر بزرگم باید تسلیم شوم و غزل خداحافظی را بخوانم . اما گاهی در زندگی چیزهایی پیش می آید که حتا ممکن است مسیر مرگ را هم تغیر بدهد .

از  وسایل قدیمی خوشم می آید . کشو را باز می کنم . همه چیز مرتب است . جعبه های مقوایی یا پلاستیکی داخل کشو هستند . خنزر و پنزرهایم را طبقه بندی کرده ام و هر کدام را جداگانه در جعبه ای ریخته ام . یکی از جعبه ها پر از جاکلیدی است . انگشتم را فرو می کنم توی جعبه جاکلیدی.و یک جاکلیدی چرمی قهوه ای خیلی کههنه و قدیمی را بیرون می کشم . بیضی شکل است و رویش یک جفت دختر و پسر فلزی نصب شده که شبیه ژاپنی ها بودند رویش نوشته بود :

school korea  

مال پدرم بود . در یکی از تولدهایش مادر از طرف من برایش خریده بود . دو سال بعد پدر مرد اما دسته کلیدش را مادر استفاده کرد . وقتی میخ واست دور بیندازدش من برش داشتم . آن روز مادر خندید و گفت برش دار اسکروج...

فکر که می کنم می بینم دقیقا مثل اجدادم هستم . آنها هم وسایل قدیمی را دوست داشتند و خنزر پنزر جمع می کردند . اتاق پدر بزرگم پر از رادیوهای قدیمی و عجیب بود . پدرم هم به کتابهای خطی علاقه داشت . کشوهارا یکی یکی در می آورم .تولد امسالم باید طور دیگری باشد . حتا علایق من به وسایل کهنه باید عوض شد . کمدها را خالی می کنم لباسهای بچگی ام, حتا لباسهای پدر همه را می ریزم وسط  اتاق . از آشپزخانه هم وسایل می آورم . ز.دپز قدیمی از آنها که  شبیه نارنچک هستندو باید دسته روی سرشان را بپیچانی . افتاد روی تلنبار وسایل و چیزهایی زیرش خرد شد . دلم هری ریخت اما خودم را به زور نگه داشتم . تهوع داشتم . به طرف پنجره رفتم کرکره را سایه روشن کردم . وقت غروب بود . ن.ر قرمز خورشید از خالیهای افقی کرکره به صورتم می خورد . شهر موقع غروب کرخت می شود . انگار یک مشت کلردیازپکساید 10میلی به خوردش داده باشند. عینک روی صورتم سنگینی می کند . به عکسهای خانوادگی روی دیوار نگاه می کنم همه مان عینکی هستیم . با عصبانیت عینکم را در می آورم و پرتش می کنم روی وسایل کهنه . تهوع بدتر می شود و سرم گیج می خورد . تلوتلوخوران از اتاق خارج می شوم به اتاق خوابم می روم . دختر بی حال روی تخت افتاده اتاق دور سرم می چرخد . و دیگر یچ نمی فهمم .

نور تند خورشید از خالیهای لای کرکره بیدارم می کند . دمرو افتاده ام روی فرش کهنه اتاق خواب . فرش مادر بزرگ ! جهیزیه اش بود . پرزهایش کاملا رفته . اسکلتش فقط مانده درست مثل خود مادر بزرگ . البته اسکلت مادربزرگ توی قبرش است اما اسکت فرشش توی اتا من .

 

امروز روز تولدم است . 38 سالم می شود . هنوز که نمرده ام . دختر دیگر نای تکان خوردن هم ندارد . انگار کاملا ناامید شده است . می روم آشپزخانه و برایش صبحانه مفصلی درست می کنم  و برایش می آورم . لقمه لقمه نیمرو به خوردش می دهم . دیگر حرف هم نمی زند . نه جیغ می زند نه فحش می دهد . از گرسنگی می لرزد و بی صدا صبحانه اش را می خورد . بعد از صبحان کرکره را سفت می کنم لخت می شوم . اورا  از همان شبی ک به خانه ام آمد لخت روی تخت بسته ام . خم می شوم روی صورتش و دیوانه وار می بوسمش . زبانش را محکم گاز می گیرم . ناله می کند . درد می کشد معلوم است . انگار بدش هم نمی آید . ناخنهایم را روی کفلهایش می کشم .پستانهایش را با تمام نیرو می فشارم . ناخن پایش به لبه تخت گیر می کند و کنده می شود . ملافه ها خونی شده است . جای ناخنهای روی همه جای تنش مانده است . هر دو نفس نفس می زنیم . به تندی از تخت پائی می پرم و می روم حمام . زیر آب داغ یاد آن شب می افتم که توی کافی شاپ دریده نگاهم می کرد . اصلا دلم نمی خواست از هم بدرمش . تا به امروز هم هرچ می توانستم با ملایمت با او رفتار کرده بودم . فقط بسته بودمش به تخت و نگذاشته بودم برود .

امروز  روز تولدم است . اگر دقت کنیم این روز بدترین روز سال است . به قول دختر روز تولد یعنی یک قدم به مردن نزدیکتر شدی . اما امروز یک چیزی باید عوض شود . خودم را آماده می کنم صورتم ار می تراشم . تند تند بخار آینه حمام را پاک می کنم . هیجان زده ام . دستهایم می لرزند  برای همین دقت می کنم صورتم را نبرم . از حمام که خارج می شوم تندی حوله ام را می پوشم تنم به یکباره گرم می شود توی حوله . آب از موهای روی پیشانی ام می چکد . دختر بیهوش شده و تکان هم نمی خورد . در اتاقش را می بندم . لباسهایم را می پوشم . لباسهای نو!

از پشت ماشین گالن بنزین را می آورم . امروز 38 سالم تمام می شود خیلی چیزهای دیگر هم باید تمام شود . اجدادم توی همین سن مرده اند . بنزین را به همه جای خانه می پاشم و جلوی خانه می ایستم و برای آخرین بار خانه قدیمی را نگاه می کنم و فندک را روشن می کنم ...

تبریز 23/8/91