داستان
نوشتن داستان کار سختی است . اینکه من یک ماجرای ناب و بکر پیدا کنم و آن را با نثری بلیغ برای شما بنویسم که نمی شود داستان ! حداقل از نقطه نظر من شدنی نیست...
اینکه این جملاتی که الان می خوانید جملات آغازین یک داستان باشد از نقطه نظر من بله می شود . اما شاید خیلی های دیګر قبولش نداشته باشند که اینقدر با نویسنده چشم در چشم شوند . مردم دوست دارند یک داستان واقعی بهتر است این طور بګویم آنها می دانند داستانهایی که می خوانند واقعی نیستند و ساخته و پرداخته ذهن نویسنده است اما دوست دارندکه شبیه واقعیت باشد و هیچ حالت ساختګی و تصنعی در آن دیده نشود .من دوست دارم بصورت آشکار در داستانهایم دخالت کنم.طوری که شما رد پایم را به وضوح در داستان ببینید . یعنی می خواهم فقط با من نویسنده طرف باشید و بی خیال راوی شویم ! یک نوع ارتباط مستقیم و به قول امروزی ها فیس تو فیس...
به نظرتان چطور است یک داستان با این جملات آغاز شود.
بد نیست این شعر زیبا را هم بخوانید (+)
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!