نامه صد و هشتاد و پنجم
سلام
می دانی چه آرزویی دارم ؟ دلم می خواهد مثل هری پاتر یک چوب سحرآمیز داشته باشم و بوسیله آن آدرس خانه جدیدتان را پیدا کنم . سوار یک جاروی سحرآمیز شوم پیش تو بیایم و با آن چوب سحر آمیز پدرت را به یک پروانه زیبا تبدیل کنم . شیشه را بدهم به تو تا هر کاری دلت خواست با او بکنی . بعد دستت را بګیرم هردوتایمان ازین شهر برویم جایی که هیچ کداممان بیمار نشویم . دست هیچ کس و ناکسی بهمان نرسد . یک آرزوی دیګر هم دارم که با تو به استخر بروم و با هم آب بازی کنیم البته اولین آرزویم شاید برآورده شود اما این آرزوی دوم محال است خودم خوب می دانم . با همه این محال ها و اماها و اګر ها هنوز به دیدارت امیدوارم و هنوز که هنوز است عاشفانه دوستت می دارم ...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 19:11 توسط ذی ذو
|
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!