اول ګلینجیک اول (فصل اول تمنا)
تمنا هستم 25 سال پیش مادرم من را زائید .وقتی می گویم من را زائید منظورم این است که به میل خودم به دنیا نیامدم . بنابراین لفظ به دنیا آمدن از نظر من غلط است . خوب که فکر می کنم هیچ کس به میل خودش به دنیا نمی آید . پس این فعل از بیخ و بن غلط است بهتر است آن را به شکل به دنیا آورد استفاده کنیم .پدرم این اسم را برایم انتخاب کرد . از وقتی به یاد می آورم عاشق شوهر عمه ام (عمواوغلی ) بوده ام . وقتی عمه ام آذر مرد 5 سال بیشتر نداشتم . عمواوغلی هنوز که هنوز است ازدواج نکرده است . 10 سال پیش بدون هیچ دلیلی از خانه مان رفت . یک دفعه جلوی تلویزیون 32 اینچ پارس سبز شد و گفت که فردا باید برود و رفت ! به همین سادگی کوله پشتی کوهنوردی اش را برداشت و سوار جیپ صحرایی اش شد و رفت . هیچ وقت هم نگفت که کجا می رود . از وقتی که او رفت هیچ کاری را تا به آخر انجام نداده ام . همه چیز را نصفه و نیمه ول می کنم . یکی اش همین نقاشی بود که فقط به خاطر عمواوغلی یاد می گرفتم . عمواوغلی نقاش ماهری است . از وقتی که او رفت دست به قلمو هم نزده ام . فقط دبیرستان را تا به آخرش رفتم . وقتی هم نوبت دانشگاه رسید به زور از رشته زبان و ادبیات انگلیسی قبول شدم . که 5 ترم بیشتر نخواندم . آن را هم ول کردم . تنها کاری که برای انجام دادنم مانده بود این بود که در اتاق آذر و عمواوغلی بین کتابها و دفتر های شعر و خاطراتشان زندگی کنم .
عمواوغلی هیچ چیز را با خود نبرده است . حتی عکس های عروسی شان را . بین رمانهای داستایووسکی و کامو و اشعار شاملو و شهریار خودم را غرق کردم و قد کشیدم و شدم تمنای 25 ساله . همه اش بین نامه ها و خاطرات این دو نفر دست و پا زدم بلکه به جایی برسم اما این اقیانوس که یک سرش به دنیای مردگان ختم می شد و سر دیگرش به ناکجا آباد فقط تا 25 سالگی من را در خود نگه داشت بعدش نمی دانم چه شد که ناگاهنی درست مثل رفتن عمواوغلی من را مثل یک چیز کثیف به بیرون تف کرد. من خسته و درمانده و گیج از این همه دست و پا زدن مانده بودم که چکار کنم ...
اطرافیانم من را دختر کم عقل و پپه ای می دانند که از موقعیت اجتماعی خانواده اش استفاده لازم را نبرده است . اگر کمی زرنگ بودم می توانستم جانشین خوبی برای پدرم در شرکت باشم . اما هیچ علاقه ای به این بازی ها ندارم . پدر هم نداشته و ندارد . اما مجبور بود جای پاپاجان را در شرکت بگیرد وگرنه نمی دانم مامان منیژ چه بلایی سرش می آورد . آذر که مرده بود . عمو رفیع هم که به آمریکا رفته بود و خیال برگشتن نداشت . کسی جز پدر نمانده بود . باید به اوامر مادرش سر می سپرد . چاره ای نداشت اما من فرق دارم . من یک نمونه ی جهش یافته هستم . خودتان خواهید فهمید از چه لحاظ به خودم جهش یافته می گویم . من مثل پدرم که پسر خوب مامانش بود دختر خوب بابایم نیستم .
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!