فصل دوم (آذر)
همه ی مبل ها و صندلی های سالن پذیرایی پر شده است . سالن ، سالن خودمان نیست . مبل ها از آن مبل های بزرگ است که حتی می شود روی دسته شان راحت نشست و اصلا جنب نخورد . جنس رومبلی ها از آنهایی ست که مثل گونی هستند رنگشان قهوه ای سوخته و راههای باریک به رنگ نارنجی دارند . دیوارها کاغذ دیواری شده اند که طرحی شلوغ دارند . رنگ اصلی زمینه نارنجی است که دایره های زرد و بزرگی رویشان است . خانم پیری که یادم نیست چه نسبتی با ما دارد اما قیافه اش را خوب به خاطر می آورم موهای رنگ کرده اش را بالای سرش جمع کرده است و لپهایش را آنقدر قرمز است که انگار گل رز روی دو طرف صورتش روییده است . وقتی حرف می زند دستهایش تکان می دهد لاک سرخی را زده به چشم می زند . رو می کند به ما و می گوید : اما آذر ، ملیحه جون نمی تونه منکر شباهت تو و تمنا کوچولو بشه اصلا انگار این بچه مال توئه .
من ، توی بغل آذر نشسته بودم . عطر شیرین و تندی زده از آنهایی است که عمو رفیع از آمریکا می فرستاد . از پشت سفت بغلم می کند و گونه ام را می بوسد و بعد با انگشتش جای ماتیکش را از صورتم پاک می کند و می گوید : اینکه دختر خودمه ، الهی قربونش برم ، گلینجیک خودمه !
خودم را از بغلش بیرون می کشم و با دستم جای بوسه اش را پاک می کنم و به طرف مامانم می روم . مامان بادی به غبغب می اندازد و می گوید : دیدی آذر خانم ، دخترم مال خودمه ، به کس کسونش نمیدم ...اما خدایی من هم نمی تونم منکر شباهت شما دو تا بشم .
آذر کمی از حرکت تند من تعجب کرده بود اما لبخند می زد . به مامانم رو می کنم و می گویم مامان ...مامان...مامان ...،پیرهنم رو درست کن ...مامان...مامان...
جلوی آینه ایستاده ام و به این خاطرات گنگ فکر می کنم . هنوز صدای مامان ...مامان گفتنم توی گوشم است . گاهی بعضی از خاطرات چنان با جزئیات ریز یادم می افتند که خودم هم تعجب می کنم اما به کسی چیزی نمی گویم . طوری رفتار می کنند که انگار از خودم در می آورم . چون خودشان فراموش کرده اند . البته هر وقت به این اتاق زیر شیروانی که وسایل بچگی ام را در آن انبار کرده ایم می آیم و وسایل و لباس ها و اسباب بازی ها و نقاشی هایم را دید می زنم ، خاطرات بیشتر و روشن تر از قبل برایم زنده می شوند . در کمد سفید رنگ را که باز می کنم بین همه شان چشمم روی لباس عروسی کوچکی می افتد . لباس عروس باله با دامن توری ...همین پیراهن عروس کافی است من را به 21 سال پیش ببرد .
یک عصر تابستان همه اهل خانه در حیاط نشسته ایم . همگی روی صندلی های سفید و فلزی لم داده اند و هندوانه خنک می خورند . آذر کنار عمواوغلی نشسته است و من بغل عمواوغلی هستم . همین پیراهن عروس را تنم کرده ام . همه چیز را مثل عکس های قدیمی زرد به خاطر می آورم . صدای برخورد کارد و چنگالها به بشقابهای چینی حین بریدن هندوانه و بوی خنک و شیرین هندوانه را می شنوم . وقتی صحنه را مجسم می کنم . یاد موهای آذر می افتم . بلند است و بلوند . بلوز سبزی به تن دارد با شلواری سفید . از عمواوغلی فقط شلوارش یادم هست چون روی زانویش نشسته ام به او پشت کرده ام . فقط گاهی پایش را می بینم و دستهای لاک خورده ی مامان منیژ . دستهایش زیبا هستند . عمواوغلی دستی به موهای صاف و براقم می کشد و می گوید : خوب عروس خانم نمی خوای بگی این آقا داماد خوشبخت ما کیه ؟
در حالیکه چوب جادوگری ام را که عمو رفیع از آمریکا برایم فرستاده بود ، را توی دستم می چرخاندم لبخندی زدم و هیجانزده گفتم : من قراره با شما عروسی بشم .
چشمهای عمواوغلی گرد شد و آذر با صدای بلند خندید . مثل آذر ماتیک قرمز زده بودم . او همیشه ماتیک قرمز می مالید . اما من نمی توانستم مثل او موهایم را بلوند کنم . دستهایم را دور گردن عمواوغلی حلقه کردم . ژستی را که در یکی از عکسهای عروسی شان گرفته بودند را گرفتم . خودم را بالا کشیدم و صورتش را بوسیدم . جای ماتیک قرمز روی صورت عمو اوغلی ماند . در حالی که با صدای نخودی می خندیدم . برگشتم و به دیگران نگاه کردم . مامان هم در حالی که می خندید از جایش بلند شد طرف من آمد و بغلم کرد و رو به آذر کرد و گفت : آذر جون ، مواظب باش مثل اینکه دارن شوهرتو بر می زنن.
آذر که دیگر از خنده ریسه رفته بود روی صندلی ولو شد . بیشترین عذاب و شکنجه من ، همین جدی گرفته نشدنم از جانب رقیبم بود . حتی عمواوغلی هم من را جدی نمی گرفت . نمی خواستند من را به عنوان یک موجودی که به لحاظ احساسی جهش یافته است و این قابلیت را پیدا کرده که از 3 سالگی می تواند عاشق شود قبول کنند . حتی الان که 25 ساله هستم و به هر لحاظ یک زن کامل به حساب می آیم . عمواوغلی هم من را جدی نمی گیرد .
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!