میرن آدما ...
شعرهایش را زیاد دوست نداشتم . این را به خودش هم ګفنه بودم . اما وقتی پیچیلداق می نوشتم پی ګیر همه قسمتهایش بود . چند بار باهم صحبت کرده بودیم . شناخت من از او در همین حد بود . اما امروز صبح میم زنګ زد ګفت شایان رفته ! چند لحظه مکث کردیم . بعدش تندی خداحافظی کردیم . چند بار یه خودم ګفتم شعرهایش را دوست نداشتم تا مثلا به خودم تسکین بدهم . مثلا خودم را بزنم به آن راه . مثلا بګویم مرګش تاثیری در من نداشته اما نشد .
یادش ګرامی ...

یادش ګرامی ...

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 15:30 توسط ذی ذو
|
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!