فصل سوم (عمواوغلی)
چه اهمیتی دارد که اسمش چیست از وقتی وارد خانه ما شد . پدر و مادر و عمو رفیع عمواوغلی صدایش کردند . من هم به تبعیت از آنها عمواوغلی صدایش کردم . حتی گاهی وقتها که آذر می خواست خودش را برای او لوس کند عمواوغلی صدایش می کرد . علوم اجتماعی خوانده بود اما نقاشی می کرد . با آذر در دانشگاه آشنا شده بودند . آذر هم دانشجوی ادبیات بود . یک سال بعد از آشناییشان آذر خانواده را راضی کرده بود که اجازه بدهند ازدواج کنند .
ازدواج کردندو عمواوغلی شد یکی از اعضای اصلی خانواده ی ما . خیلی صبور بود و در لحظات بحرانی می توانست با آرامش درست تصمیم بگیرد . به زودی تبدیل شد به دست راست مامان منیژ. همیشه هوای همدیگر را داشتند . اساسا رابطه ی مادرزن و دامادی آنها ورد زبان همه فک و فامیل بود . این وسط فقط یک نفر بود که از عمواوغلی خوشش نمی آمد . هیچ وقت هم دلیلش را نفهمیدم او هم عمو رفیع بود . این دوست نداشتنش را به شکل های مختلف برای خود عمواوغلی ابراز می کرد و همه را مات و مبهوت خودش می کرد .
عمواوغلی داماد و شوهر وفاداری بود و هست . حتی حالا که این همه سال از مرگ آذر می گذرد هنوز که هنوز است ازدواج نکرده است . چندین و چندبار از طرف خانواده خودش و مامان منیژ و بابا از او خواسته شده که ازدواج کند اما تن به این عمل سخیف نداد . من که می دانم او منتظر بود من به سن ازدواج برسم اگرچه قبلا گفتم که من را جدی نمی گرفت . ایم فقط استراتژی او در بین اعضای خانواده بود تا انگ منحرف به او زده نشود . وگرنه من که دیوانه نبودم و نیستم که یک طرفه عاشق شوم . بارقه ها و نشانه هایی از عشق را در او دیده بودم . از همان دوران طفولیت می دانستم که او هم عاشق من است . یکی اش همین که یک روز گذاشت و رفت . همان موقع فهمیدم که از عشق من دچار نوعی جدال و کشمکش درونی شده و می ترسد دستش رو شود . برای همین از خانه فرار کرد . اگرچه روزهای اول رفتنش برای من خیلی سخت گذشت . هر سال برای سالگرد آذر بر می گشت . من همیشه دلم را به این موقع از سال خوش می کردم . سرخ می شدم و هیجانزده . هر سال که من را می دید می گفت چقدر بزرگ شدی و قد کشیدی . من می فهمیدم که منظورش این است که وقت موعود نزدیک می شود و چیزی نمانده است . فکر می کنم فقط یک نفر از سر ما خبر داشت و او هم مامان منیژ بود ...
ادامه دارد ...
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!