فصل چهارم (مامان منیژ)
هیچ وقت اجازه نداد تاریخ تولد واقعی اش را بدانیم و بفهمیم دقیقا چند سالش است . زنی است که همیشه ی خدا و در همه جا باید رئیس باشد و حرف حرف او . وقتی آذر مرد یا به قول مامان منیژ پر زد و رفت حتی یک قطره هم اشک نریخت . هر موقع که حرفی از آذر به میان می آمد یک دستمال ابریشمی از جیبش در می آورد یا جلوی بینی اش می گرفت یا با حرکتی نمایشی دستمال را باز می کرد و تاب می داد و گوشه ی چشمش را با آن پاک می کرد . گریه نمی کرد فقط چشمش را با آن پاک می کرد . شاید اشکهایش خشک شده بودند . نمی دانم . نمی گویم از مرگ آذر ناراحت نبود حتی بهتر است بگویم بیشتر از هر کس او بود که صدمه دید فقط نمی دانم چرا هیچ وقت برای آذر اشکی نریخت . هر وقت هم که او را سر خاک می بردم فقط جلوی قبرش می ایستاد دستی روی سنگ قبر می کشید انگار که نوازشش می کند حمئ و سوره ای می خواند . کمی از پشت عینک دودی اش به قبر آذر زل می زد و بعد می رفتیم .
سه ساله بودم که آن اعتراف عاشقانه را پیش همه برای عمو اوغلی کردم . کمی بعدش مامان منیژ که دقیقا می دانست من اصلا شوخی نکرده ام من را کنار کشید اولش با ملایمت انگشت اشاره اش را برایم از غلاف بیرون کشید و به آرامی در گوشم گفت یه دختر خوب و خانم کوچولو هیچ وقت در مورد ازدواج صحبت نمی کنه . خوب نیست .
زل زده بودم به چشم های مامان منیژ و ناخنم را می جویدم با آن یکی دستم تور دامنم را بازی می دادم و خودم را به چپ و راست تکان تکان می دادم . عطرش را از آن فاصله حس می کردم و محو موهای سیاه وسفیدش شده بودم . به زیبایی پشت سرش جمعشان کرده بود . دیگر نمی شنیدم چه می گفت . نگاهان دامنم را ول کردم و مامان منیژ دستم را از دهانم بیرون کشید و گفت : یه دختر خوب هیچ وقت انگشتشو نمی خوره .
بعد خودش انگشتش را غلاف کرد و رفت از پشت سر اندامش را نگاه می کردم و از ته دل آرزو می کردم که وقتی با عمو اوغلی ازدواج کردم و همسن مامان منیژ شدم موهایم را مثل او درست کنم .اما چون من یک مدل جهش یافته بودم آن هم از خاندان دال می توانستم در همان سن هم موهایم را درست کنم . و از انجایی که فقط آذر همه ی حرف ها و خواسته هایم را عملی می کرد سراغ او رفتم . از او خواستم موهایم را مثل مامان منیژ درست کند . لبخندی زد و کتابش را روی مبل گذاشت دستم را گرفت و از من خواست که به اتاقشان بروم . مطمئن بودم وقتی بزرگ می شدم و از او می خواستم که از عمواوغلی طلاق بگیرد نه نمی گفت .
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!