فصل پنجم (پاپا جان)
اسمش علی اکبر است بزرگ خاندان است . در نوع خودش یک نمونه کیاب و جهش یافته دیگر می باشد . با اینکه زمین گیر شده و روی ویلچر می نشیند هیچوقت از گیم و پلی استیشن و ایکس باکس و بازیهای کامپیوتری و البته فیلمهای وسترن و جنایی عقب نمی ماند . انیمیشن هم خیلی دوست می دارد . از وقتی که ویلچرنشین شده مامان منیژ اتاق خوابش را از او جدا کرده است .پاپا جان عادت دارد شب ها تلویزیون ببیند یا با لپ تابش ور برود و مامان منیژ او را از اتاق خواب بیرون می کرد اما از وقتی پاهایش از کار افتاد دیگر نتوانست او را از اتاق خواب بیرون کند خودش اتاقش را عوض کرد .
پاپاجان عاشق دختر عزیزدردانه اش بود . من را هم خیلی دوست می دارد . این را به زبان نمی آورد اما خودم می دانم . به وضوح حسش می کنم . همیشه که نباید همه چیز را برای آدم اعتراف کنند . بعضی چیزها را آدمها باید خودشان بفهمند . پاپاجان با پسرهایش رابطه ی سردی دارد . از وقتی هم آذر پر کشید و رفت همه ی کارهای شرکت را به پدرم محول کرد و تقریبا با دنیای واقعی قطع رابطه کرد . حتی سرخاک هم نمی رود انگار تحملش را ندارد . زندگی فعلیش در اتاق خواب بزرگش خلاصه شده است . از وقتی هم که شرکت را تحویل پدر داده بیش از پیش دنبال سرگرمی و تفریح برای خودش رفته است . روزی یکی دو ساعت در حیاط می گردانمش و با هم در مورد فلسفه زندگی و مشقاتی که داریم حرف می زنیم . او از شیطنتهای دوران جوانی اش و مچ گرفتن های مامان منیژ می گوید و من در مورد معشوقی پنهانی و مرموز با او صحبت می کنم . البته هیچ وقت نگذاشتم هویتش را کشف کند . همیشه با دقت و در سکوت به حرفهایم گوش می کرد . چند بار وسوسه شدم پیش او اعتراف کنم که این معشوق پنهانی من عمواوغلی است . اما نتوانستم . همیشه بعد از تمام شدن حرفهایم دستش را روی دستم که روی شانه اش بود می کشید . بعد برای اینکه حالت غمگین من را از بین ببرد . شروع می کرد به حرف زدن در مورد لب های کلفت و زیبای آنجلینا جولی یا پر و پاچه جنیفر لوپز . این حیاط گردی های ما حتی در چله زمستان هم قطع نمی شود . اگرچه بابا و مامان منیژ در زمستان با حیاط رفتن ما مخالف هستند ما کار خودمان را می کنیم . معمولا هم سرما می خوریم . یک هفته ای خانه نشین می شویم ، بعد دوباره روز از نو روزی از نو . پدر می ترسد که روی برف و یخ نتوانم ویلچر را کنترل کنم و او را توی استخر خالی بیندازم . و بلایی سر پیرمرد بیاید . من همیشه کارم را با دقت انجام می دهم . بخصوص که زمستانها میثم آن طرف حیاط می ایستد و مراقب ماست . من دیگر خیالم راحت است . اما خیال مامان منیژ همیشه خدا ناراحت است و نگران . میثم مسوول رسیدگی به پاپاجان است . افغانی است . پاپاجان را ترو خشک می کند . حمام می برد . از پله ها بالا و پائین می برد . غذایش را به او می دهد . رابطه ی خبی با هم دارند . پاپاجان وقتی فیلم جدید پیدا می کند میثم باید کنارش باشد !
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!