فصل ششم (خانه )
خانه را پاپاجان 40 سال پیش خودش ساخته است . زمینش تقریبا 1500مترمربع می شود و زمین آبا و اجدادی خانواده ی دال است . در یکی از محله های قدیمی شهر (خیابان) واقع شده است . خانه 3 طبقه دارد البته به احتساب زیر زمین که محل اقامت اختر و مشدعلی و کلی خرت و پرت می باشد . طبقه اول یک سالن بزرگ پذیرایی دارد که چند سال پیش دیوارهایش را برداشتند و قاطی هال شد . اما اتاق نشیمن مان جداست . اتاق بزرگی است که آفتابگیر و دنج می باشد . دورتادورش قفسه های کتاب است . مبلهای راحتی و یک تلویزیون بزرگ این اشیایی که گفتم در طی سالیان طبق مد عوض می شوند اما همین ها هستند کم و زیاد نمی شوند . یک آشپزخانه بزرگ هم در حال قرار دارد که هر 5 سال یک بار مامان دکوراسیونش را تغیر می دهد انگار از خانه ی به این بزرگی زورش فقط به آشپزخانه می رسد .
پله ها را که بالامی روی به حال می رسی با چندین در . طبقه دوم 8 اتاق دارد . که هر یک مال یکی از اعضای خانواده است . البته بابا و مامان یک اتاق دارند و عمواوغلی و آذر هم یک اتاق داشتند . از وقتی آذر پر زد و رفت چند سال بعدش هم عمواوغلی رفت مامان منیژ نتوانست اتاق آنها را خالی کند همان طور دست نخورده با وسایل قدیمی مانده است . مامان منیژ و پاپاجان به شرطی با ازدواج آنها موافقت کرده بودند که آنها هم در این خانه زندگی کنند . اتاق عمو رفیع همیشه خالی بود حتی اثاثیه دیگری هم در آن نگذاشته بودند مامان منیژ هم همه وسایلش را دور انداخته بود و فقط موکت اتاق مانده بود . اتاق هنوز هنوز که است با همان موکت مانده است و کسی آنجا زندگی نمی کند . همین اواخر که پاپاجان زمین گیر شد مامان منیژ اوستا حسن بنا را خبر کرد با حذف یکی از اتاق های طبقه بالا برای هر اتاق خواب یک توالت و حمام اختصاصی ساختند .. میثم در اتاق بغلی اتاق پاپاجان می خوابد . اتاق آنها تودرتو است . میثم در اتاقش را شبها نیمه باز می گذارد تا اگر پاپا جان کاری با او داشت صدایش کند . 3سال بیشتر نیست که میثم به خانه ی ما آمده است . تقریبا 20 سال دارد .بقیه اعضای خانواده همه شان به سالها پیش از من مربوط می شوند . اختر همراه جهاز مامان منیژ به این خانه آمده بود و بعدش شده بود زن مشدعلی . مشدعلی هم پسر باغبان خانه بود که الان خودش باغبان خانه است . مشدعلی اگرچه هم سن و سال پاپاجان است اما خیلی دوست دارد خدش را پیرتر و بزرگتر بقیه اعضای خانواده جا بزند . همیشه در مورد بچگی های پاپا جان حرف می زند و خاطاراتی از قدیم ها تعریف می کند که بیشترشان به پدر پاپاجان حاج سید علی آقا مربوط می شود .
بچه که بودم گوشه حیاط یک مرغدانی داشتیم که در آن چند بوقلمون نگه می داشتند . روزی برای تکلیف نقاشی که زیر سایه عمواوغلی استعدادم کشف شده بود به دیواره های توری و فلزی مرغدانی زل زده بودم و مبهوت بوقلمون ها بودم . چند طرح از بوقلمون پشت توری فلزی زدم . که عمواوغلی سر رسید و نقاشی ام را نگاه کرد و گفت : اینها که عالی هستند . معطل چی هستی کاملشون کن .
_ بوقلمون ها پرنده های عجیبی هستند .
درسته ، می خوای کمی راجع بهشون با هم صحبت کنیم ؟
بوقلمون ها خیلی توجهم را جلب کرد بودند سرم را به نشانه تایید تکان دادم .
_ راستش از همه بیشتر خرطومشان توجهم را به خود جلب کرده مثل فیل ها می مانند اما اینها خرطومشان بلااستفاده مانده است .
کی می دونه شاید قبلا اونها هم مثل فیل ها از خرطومشان استفاده می کردند ...
مشدعلی توی مرغدانی بود و کف آنجا را می سابیدو یواشکی به حرفهای ما گوش می داد .
با تعجب پرسیدم یعنی چطوری ؟
می دونستی تو افغانستان به بوقلمون می گن فیل مرغ .
زدم زیر خنده و او هم خندید . کمی بعد صرتش جدی شد و شروع کرد به توضیح دادن .
براساس یم نظریه علمی همه موجوداتزنده قبلا به این شکلی که الان دارند نبودند . یعنی خیلی خیلی سال پیش شکلشون یه جور دیگه بوده و با گذر زمان و تحت شرایط محیطی تکامل یافتن و شدن اینی که الان هستن .
چشمهایم گرد شده بودند و چیزهای تازه ای می شنیدم .
_ ما آدمها چی ؟
بر اساس اون نظریه ما آدمها اول توی آب بودیم بعد کمی تکامل پیدا کردیم و به شکل میمون در اومدیم و بعدش آدم شدیم .
با صدای بلند داد زدم : میمون؟!
لبخند زد و گفت : آره میمون ... یه کتاب ...
همین طور که داشت حرف می زد مشدعلی با صدای بلند حرفش را قطع کرد و گفت : استغفرالله این حرفها چیه ؟ چرا کفر می گی و این چیزارو یاد بچه می دی ؟
با خشم پشتش را به ما کرد در حالیکه دمپایی هایش را روی موزائیک های حیاط می کشید .دستهایش آویزان بودند و گردنش به جلو خم شده بود از ما فاصله گرفت و همچنان زیر لب غر می زد .
عمواوغلی بی تفاوت به غرو لندهای مشدعلی ادامه داد : کتابی در رابطه با این نظریه دارم که می دم بخونیش . اسم دانشمندی که این نظریه رو ارائه کرده داروین هست .
_ نظریه اش تا چه حدی درسته ؟
خوب نمی شه این نظریه رو صددرصد قبول کرد اما تا به امروز رد هم نشده . اگه اطلاعات بیشتر و جدیدتری پیدا کنم بهت می دم .
_ مرسی اون کتاب رو حتما می خونم . به نظرم جالب اومد .
اگر این عشق نبود پس چه بود ؟عمواوغلی شخصیت من را طبق میل و خواست خودش صیقل داد و شدم اینی که الان هستم. l
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!