30 سال پیش با هم ازدواج کرده بودند . بچه دار نمی شدند . بعد از کلی دوا و درمان نافرجام در ایران تصمیم گرفتند بروند آمریکا پیش عمو رفیع . عمو رفیع قبل از رفتن آنها یک کلینیک نازایی را پیدا کرده بود . مادر بعد از 4 ماه باردار می شود بعد از 9 ماه استراحت کامل در همان کلینیک من را به دنیا می آورد . به راحتی به دنیا نیامدم . زور زورکی من را به دنیا آورده بودند . بنابراین حق داشتم یک موجود خاص باشم . من یک موجود کلینیکی بودم یا به عبارتی بچه سخت. پس حق داشتم که با بچه های دیگر کمی فرق داشته باشم .

برگردیم به آشنایی مامان و بابا ، انها همسایه بودند . و از دوران نوجوانی عاشق هم بودند . اساسا من هم با شنیدن قصه پدر و مادرم حس کرده بودم که باید زود دست به کار شوم و جز عمواوغلی کسی را در دسترس نداشتم . البته نه اینکه بگویم هیچ پسری بین فک و فامیل و دوست و آشنا نداشتیم خودم عمواوغلی را ترجیح می دادم .

پدر همراه عمو رفیع برای تحصیل به آمریکا رفته بودند اما عمو رفیع بر خلاف پدر بد قولی کرد و بعد از اتمام تحصیلات دانشگاهی اش برنگشت .از آنجایی که گلوی پدر اینجا گیر کرده بود بلافاصله بعد از وفارغ التحصیلی در رشته مدیریت بازرگانی که در آن زمان در ایران نداشتیم به ایران بازگشت و با وجود تمام الم شنگه ای که مامان منیژ به خاطر برنگشتن عمو رفیع راه انداخته بود با مامان ازدواج کرد .

مامان هم از خانواده ای بود که به قول خودش اصل و نسب دار بودند . خیلی هم به این اصل و نسبشان می بالید . پدربزرگم قبل از به دنیا آمدن من پر کشیده بود . شغلش آرد فروشی بود . اگر پیش مامان بگویم آرد فروش می گوید آرد فروش چی دختر پدرم نور به قبرش بباره بازرگان آرد بود . کل نانوایی های شهر را تغذیه می کرد . در سن 65 سالگی سکته می کند و پر می کشد و می رود . مادربزرگم هم زن مهربان و خوبی است . از زمانی که حاجی اش پر کشیده لباس سیاهش را در نیاورد. در آوردن لباس سیاه برای او به منزله خیانت به حاجی اش است  هر وقت هم حرف پدر بزرگ بشود واقعا گریه می کند . وقتی فهمیده بود مامان نازاست کلی غصه خورده بود و یک عالمه نذر و نیاز کرده بود . حتی شنیده ام مریض هم شده بود .برای همین تا وقتی که یکی دو سالم بود و متوجه نشده یک مونه خاص هستم عاشقانه دوستم داشت ولی بعدا نظرش عوض شد .بخصوص وقتی که 3 سالم بود و توی جعبه گربه دایی رضا دستشویی کردم و رویش را با خاک پوشاندم . مطمئنم که نظرش از آن موقع نسبت به من عوض شد . پاپاجان هر موقع یاد آن کار من می افتد با صدای بلند می خنددو مامان منیژ چپ چپ نگاهش می کند .

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}