جلوی آینه ایستاده ام و خودم را تماشا می کنم . وقتی جلوی آینه می ایستی کار دیگری که از دست آمیزاد بر نمی آید . کمی خودم را ورانداز می کنم . به موهای کوتاه و گوگوشی ام نگاه می کنم . همیشه طوری آرایش می کنم که شکل آذر بشوم . دلم می خواهد در سالگرد امسال طوری شوم همه بیایند جلویم بایستند و حیران تماشایم کنند . قبلا رژ قرمز می مالیدم و صورتم را با پودرسفید می کردم. این بار که به تمنای تو آینه نگاه می کردم می دیدم تمنا چیز دیگری را از من تمنا می کند . تغیر ! یک تغیر بزرگ . از موهایم شروع می کنم به جای اینکه روی سرم بخوابانماشان سیخ سیخ درستشان می کنم . آرایش ملایم و مد روز می کنم قیافه ام طور دیگری شده است .

به قول دوستم _ حنانه _ باید از دهه 50 بیرون می زدم .

می گفت : تورا چرا در اون برهه از زمان گیر کردی ؟

صدای رفت و آمد ر از بیرون می شنوم . کسانی تند تند از پشت در اتاقم در رفت و آمد هستند . سکوت است اما از نوع پر هیاهویش ! این هم یکی از ویژگیهای یک خانواده جهش یافته من است بی سر و صدا ، سر و صدا را می انداختند !

از توی کمد لباس ،پیراهن دانتل سیاهم را بیرون می کشم . لباسهایم را می کنم و پرتشان می کنم وسط اتاق . یک چیزی از امروز صبح یک چیز تیزی اذیتم می کند . همه اش یک هوس کودکانه است . دلم می خواهد از مامان منیژ جواهرات آذر را برای مراسم سالگردش بخواهم . اما از بعدش می ترسم . مهم تر از همه از عکس العمل عمواوغلی می ترسم . دلم نمی خواهد ناراحتش کنم وگرنه اخم و تخم های آن پیرزن برایم عادی شده است .اما اگر عمواوغلی ذره ای از این کار من ناراحت بشود هیچوقت خودم را نمی بخشم . نه ... نه ...نه ...بهتر است بی خیال جواهرات آذر بشوم . نباید خط قرمز را رد کنم . زیپ پیراهم را باز می کنم . از آن زیپ های مخفی است توی دلم می گویم : وای خداجون کی قراره اینو ببنده . تصور می کنم عمواوغلی را صدا کنم تا زیپ پیراهنم را ببندد و او در سکوت در حالی که سگگ زیپ را گرفته انگشت اشاره اش را روی پوستم می کشد . همین وسوسه همه سلولهای تن را غرق هیجان می کند . در اتاقم را باز می کنم سرم را یواشکی می برم بیرون ببینم می توانم عمواوغلی را پیدا کنم اما از شانس من مشدعلی بود که عین اوران گوتان پیر توی راهرو پشت به من می رفت . با عصبانیت را کوبیدم . از پشت در صدای مشدعلی را شنیدم که هراسان می پرسید اون چی بود ...بعدش میثم را صدا کرد با آن صدای تو دماغی  اش داد می زد میثم نکنه آقا از تخت افتاده باشه ؟

و من در این لحظات با پیراهن سیاه دانتلم کلنجار می رفتم تا زیپش را خودم ببندم .تا نصفه بسته می شد وقتی به بالای گودی کمرم می رسید گیر می کرد . آخرش کلافه شدم و در را باز کردم و داد زدم اختر ...اختر ...مشد علی از پله ها پائین می رفت گفتم آ مشدعلی به اختر بگو بیاد زیپ منو ببنده .

لااله اللهی کرد و پائین رفت . مامان با عصبانیت وارد اتاق شد و گفت خجالت نمی کشی وسط راهرو هوار می کشی اختر بیا زیپ منو ببند ... خونواده ی دائی اومدن می خوای وحید بیاد زیپتو ببنده یا مامان منیژ بشنفه و بیاد زیپ دهنتو برای همیشه ببنده . زیپ را که که بست . برگشتم به طرف او و مامان از تغیر انقلابی من خشکش زد .

_ وای ... وای چه ماه شدی تو ...خدایا بالاخره این دختر سر عقل اومد .

لبخندی زدم و گفتم پس خوشگل شدم ؟

مامان بغلم کرد آره که خوشگل شدی ...ببین تمنا می خوام با وحید مهربون باشی مسخره اش نکنی یا خودتو به مونگولی نزنی .

دوباره لبخند می زنم و هیچ نمی گویم . به این فکر می کنم که این وحید چقدر احمق است که از من خوشش می آید . شاید از من نه از شرکت بابا خوشش می آید .

مادر مشت آرامی به پشتم می زند .

_ اونا پولشون از پارو بالا می ره . نیازی به اون شرکت رو به ورشکستگی بابات ندارن ....

هر وقت خواستم خودم یک پرنسس یا دختر راکفلرها جا بزنم مامان چنان من را از تخت پائین می کشد که با کله زمین می خورم .

آماده شده بودم . کفشهایم را هم پوشیدم و با مامان از اتاق بیرون آمدیم . عمو اوغلی و مامان منیژ قبل از ما در پله ها بودند . عمواوغلی که چشمش به من افتاد برگشت و نگاهی کرد و لبخندی زد و سری تکان داد . مامان منیژ وقتی متوجه شد من و مامان آماده شده ایم گفت : روزه ی حضرت ابوالفضل نذر کرده بودم که امسال این دختر سر وقت آماده بشه و خودش مثل مهستی آرایش نکنه .

مراسم مثل هر سال گذشت . همان برنامه ها ،همان خوردنی ها ، همان عکس ها ، همان آدم ها . تنها تغیری که در مجلس رخ داده بود نحوه آرایش و لباس پوشیدن من بود . که از دید هیچ کس پنهان نماند . اما انگار وحید تمنای دلقک دهه 50 را بیشتر دوست می داشت . مثل همیشه به پر و پایم نپیچید .

کفش های پاشنه بلند خیلی خسته ام کرده بودند . خودم را به زور به اتاقم رساندم . پیراهنم را به زور از تنم کندم و کفش ها را به طرفی پرت کردم . چراغ را خاموش کردم و روی تخت افتادم . نصفه های شب خیسی بیدارم کرد . آب دهانم راه افتاده بود و بالشم را خیس کرده بود . سرم را با حالتی خواب آلود بلند کردم نور ماه تا نمیه های اتاقم را روشن کرده بود . بالشم را پشت و رو کردم و دوباره بیهوش شدم .

همه اینها را صبح در ذهنم مرور کردم . این عادت مزخرفی است که خواب شب گذشته را همیشه خدا مرور می کنم وای به روزی که شب قبلش کابوس دیده باشم .

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}