فصل سیزدهم(کار)
حامد به آن وحشتناکی که حنانه گفته بود نبود . فقط نگاهش تیز و آزاردهنده بود و به طرز تعجب آوری رک بود . به راحتی با هم به توافق رسیدند . راستش تمنا برای پول سراغ کار نرفته بود . برای همین اولین مبلغ پیشنهادی را قبول کرد .
_ پس برای هر دیوار 500هزار تومن ... اوکی ؟
قبوله .
_ مجبور نیستی صبح علی الطلوع بیای ولی باید هر روز 6 ساعت اینجا کار کنی . در ضمن توصیه می کنم وقتی مشغول کار هستی روپوش گل و گشاد تنت کنی من در قبال خودم و کارگرهام هیچ مسوولیتی رو قبول نمی کنم .
تمنا زد زیر خنده و حامد چشمکی زد . توی دلش گفت خواهر و برادر چقدر مسوولیت پذیر هستند .
حامد هم خندید ... گفت به عقلش هم نمی رسید نقاش این ریختی گیر بیاورم .
تمنا در حالیکه فتوکپی مدارک شناسایی اش را روی میز می گذاشت خندید . مدارک را به سمت حامد سراند . با هم دست دادند .
حامد مقداری پیش پرداخت به تمنا داد تا فردا وسایل لازم را بخرد و از پس فردا شروع بکار کند اما تمنا لحظه ای مکث کرد و گفت : راستی طرح رو ندادین هنوز ...
حامد لحظه ای به او خیره ماند و گفت اگر طرح داشتم که خودم می رفتم دو قوطی رنگ می خریدم به در و دیوار می پاشیدم و به همه می گفتم اثر خودمه .
من به وقت بیشتری احتیاج دارم . اول باید بگید می خواید طرح دیوارها تو چه مایه هایی باشه ؟
مسلما نمی خوام عکس رودخونه و گل و بلبل برام بکشی ...نوآوری رو هم باید خودت به خرج بدی ... من فقط پولشو می دم خانم نقاش !
شما بیشتر به یک گرافیست احتیاج دارید . زود به یاد عمواوغلی افتاد . و ادامه عیبی ندارد قبول می کنم فقط با این حساب برای طراحی پول بیشتری می خوام .
_ هی ... باعشه ...زن ها بلدند فقط بچاپند ...
خسیسی؟
_نه! در مقابل زن ها ضعف دارم همین .
اما من هیچ ضعفی ندارم .
_ دست وردار . دو روز نشده معلوم می شه .
ببینیم .
_ راستی می تونم یه سوال خصوصی بکنم ؟
نه!
آخه این کدوم نامردیه که تورو اینقدر سخت و جدیت کرده ؟
وقتی این ها را می گفت چشمهایش از شیطنت برق می زد . تمنا جوابی نداد . وحید فهمید که به هدف زده است .
مدلم این طوریه . سخت به دنیا اومدم . دوست ندارم زیادی بهم نزدیک بشی وگرنه مجبور می شم کارو نصفه نیمه ول کنم و برم . این رو هم مطمئن باش هیچ نقاشی پیدا نمی کنی کار نصفه و نیمه من رو برات کامل کنه . مجبور می شی روش رنگ سفید بپاشی و از اول شروع کنی .
_ من رو از خرج کردن نترسون . من اگر چیزی رو بخوام به دست میارم . به شرط اینکه بخوام . زیاد هم دور وبر بچه ننرهای پولدار نمی رم . حوصله ی فیس و افاده رو ندارم .
همه ی اینها را لبخند به لب گفت و سررسیدی را که جلویش روی میز باز بود محکم بست . تمنا فهمید که اگر کار را می خواهد گفتگو را باید همینجا تمام کند ... اما کمی عصبانی شده بود . حامد خیلی راحت به او گفته بود بچه پولدار ننر . صورتش می سوخت . یک لحظه هوس کرد برگردد پول ها را روی میز بکوبد و دیگر سر کار نرود اما وقتی یاد حرف حنانه افتاد پیش خودش گفت نه این زن باره ی عوضی نمی تونه منو از میدون به در کنه . به بابا چی بگم ؟
در راه برگشت ذهنش تماما درگیر حرف وحید بود . از طرفی هم می خواست برای فردا صبح برنامه ریزی کند که برود بازار برای خرید وسایل . آخرش به این نتیجه رسید که خودش هم تند حرف زده و نباید با رئیسش این طور حرف می زد . به خانه که رسید اول از همه چشمش به پاپاجان افتاد پای پله ها روی ویلچرش نشسته بود . از آنجا به میثم که بالا بود می گفت که کتابش را برایش بیاورد . با خوشحالی به طرف پاپاجان دوید و گونه اش را بوسید پاپاجان از پس فردا می رم سرکار .
پاپاجان لبخندی زد . مادر از آشپزخانه بیرون آمد که ببیند چه اتفاقی افتاده است . وقتی خنده تمنا را دید فهمید که کار را گرفته است . تمنا صدای کف زدن را از پشت سر شنید برگشت و مامان منیژ را در چهارچوب در اتاق نشیمن دید که لبخند می زند . مثل اینکه این زن به ایستادن در چهارچوب در علاقه ی خاصی داشت .
سرمیز شام فقط پدر بود که ساکت بود . پاپاجان آن شب به خاطر تمنا شامش را با بقیه خورد . اولین بار بود که بر خلاف میل پدرش رفتار کرده بود . می دانست که مثل عمو رفیع باید از یک جایی شروع می کرد . و گرنه به سرنوشت پاپاجان و پدر دچار می شد خیلی شانس می آورد می شد مثل آذر . از آن شرکت که مثل بختک به جان خانواده افتاده بود متنفر بود . دلش نمیخ واست آنجا کار کند . حتی نمی خواست رئیس آنجا باشد . درست مثل عمورفیع با اینکه بزرگتر از پدر بود فرار را بر قرار ترجیح می داد . حال آنکه اگر به ایران بر می گشت او رئیس شرکت می شد . کار شرکت زیاد پیچیده نبود . یک شرکت ساختمان سازی بود اما نمی دانست که چرا اینقدر سرد و خشک بود و هیچ جاذبه ای نداشت . پدر همیشه می گفت جورابی که به پایت می کنی از همین شرکت است .
شاید به خاطر همین حرف ها بود که در برابر پیشنهاد کار برای حامد عجله کرد حتی توهین حامد را نادیده گرفت . به همین چیزها فکر می کرد که توی تختخوابش چرخی زد و به خواب رفت.
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!