گلینجیک...

گلینجیک...

هوا سرده برگرد ...

تو این مه گم میشی برگرد پیش خودم ...

نگاهی به دور و بر خودش می اندازد . همه جارا مه گرفته بود . داد می زد : عمواوغلی کجایی؟

آنقدر داد می زند که گلویش درد می گیرد . ناگهان خیس و عرق کرده از خواب می پرد . نفس نفس می زند . نمی داند واقعا داد می زده یا که همه اش خواب بوده است . از سکوت خانه می فهمد هرچه بود در خواب بوده است . می خواهد به دستشویی برود اما نمی تواند پاهایش را تکان دهد .

روزی که مادر از او سوال کرده بود چرا سعی می کنی خودت را شبیه آذر کنی ؟

جواب داده بود : بخشی از آذر در من زندگی می کند اما نگفته بود که آن بخش مثل جنین در او رشد می کند و ذره ذره او را از درون می خورد .

مادر شانه هایش را بالا انداخته بود و گفته بود : برو بابا...مجبور نبود که راستش را به او بگوید اما گفته بود و برو بابایش را هم شنیده بود .

گلینجیک اسمی بود که آذر و عمواوغلی رویش گذاشته بودند . روز عروسی آنها دو سال بیشتر نداشت . لباس عروس تنش کرده بودند . شمع سفیدی را لای گل های سفید گذاشته بودند داده بودند دستش جلوی عروس و داماد آرام آرام راه می رفت .

از همان روز آن دو او را گلینجیک صدا می زدند . اما توی آن مه عمواوغلی را صدا می زد از میان مه شبح زنی را دید که لباس سفیدی پوشیده ، نزدیک تر که آمد دید که آن زن آذر است . نیمه پوسیده و متعفن . خشکش زده بود و از ترس نمی توانست تکان بخورد .وقتی آذر وحشت را در چهره اش دید شروع کرد به خندیدن . خنده های شیطانی . ناگهان دست تمنا را به دست گرفت . رنگ دست تمنا عوض شد ! دستش شروع کرد به پوسیدن . اول از همه رنگش سفید سفید شد . بعد کمی مایل به کبودی . آن موقع بود که از خواب پرید تازه یادش افتاد چه خوابی دیده است . زود از جایش جست و به دستشویی رفت . حس می کرد دستش بوی گند می دهد . دستهایش را با صابون شست . صابون زیادی کف دستش ریخت .و با دست چپش محکم می سابید .

دستش را خشک کرد و بوئید . هنوز بوی گند می آمد . بدتر اینکه حوله هم بوی گند گرفته بود . عق زد . عق زد . آنقدر عق زد تااینکه بی حال روی تختش افتاد و خوابش برد .

صبح که از خواب بیدار شد سرش درد می کرد . به یاد آورد که کابوس دیده است . دست راستش انگار مال خودش نبود . دستش در حال مردن بود !

یک بار دیگر بوئید . ته مانده ای هم از بوی صابون مانده بود . حتی بوی صابون هم برایش آزار دهنده بود . دوباره عق زد و نگاهی به دستش انداخت . دستش باد کرده بود . یاد دستکش هایی می افتاد که از آشپزخانه کش می رفت و مثل بادکنک بادشان می کرد . مادرش عادت داشت موقع آشپزی دستکش جراحی به دست کند . دستش را شبیه آن دستکش های بادکرده می دید. وقتی انگشتش را در پوست دستش فرو می برد می ترسید که پوستش پاره شود . یادش افتاد که برای خرید باید به بازار برود . به حنانه زنگ زد . حنانه جواب نداد . فهمید که هنوز خواب است . لباس پوشید و صبحانه نخورده از خانخ بیرون زد . بدون اینکه با کسی صحبت کند . فقط در حیاط میثم را دید . گفت : بگو رفت خرید وسایل نقاشی .

_ چشم خانم .

برگشت و نگاهی به میثم انداخت . روز آمدنش را خوب به خاطر می آورد اما نمی دانست چه کسی او را به پاپاجان معرفی کرده است . به این فکر کرد که میثم زیادی دوست داشتنی و سربه زیر است . هیچ وقت او را در حال صحبت کردن در مورد مساله ای که مربوط به خارج از این خانه باشد ندیده بود . همین طور در فکر میثم بود که به سرکوچه رسید و داد زد : بازار!

سوار تاکسی شد . به مرکز پخش لوازم التحریر و نقاشی و این جور چیزها رفت . بین مغازه ها چرخ می زد . هراز چند گاهی دست راستش را می بوئید . لمس می کرد . دستش همچنان بو می داد . روی دستش می سوخت . از اثرات سابیدن دی شب بود ؟ نمی دانست .

همه ی خرید هایش را در مغازه ی آخری جمع کرد و از فروشنده خواست یک وانت بگیرد و وسایل را مستقیم به چاپخانه ببرند . خودش هم کنار راننده نشست و به حنانه زنگ زد و تلفن حامد را خواست . تلفن را که گرفت او را هم خبر کرد .

حامد گفت فکر نمی کردم بچه پولدارها اینقدر جدی کار کنند .

کم نیاورد : اگر اینطور نباشند که بچه پولدار نمی شوند .

بعد قطع کرد . پیش خودش گفت این پسره از خود راضی را باید با بی محلی آدم کرد . وقتی کارگرها وسایل را از پشت وانت خالی می کردند به اتاق حامد رفت و حامد گفت کی اینجارو خالی کنیم ؟

_لازم نیست همه اتاق ها رو در یک زمان خالی کنید . اتاق ها رو یکی یکی بهم بدید . کارم که تموم شد می رم اتاق دیگه .

باشه اول از اتاق من شروع کن .

_ راستی من از پس فردا میام . امروز و فردا رو باید تو خونه طرح بزنم .

اوکی .

_پول وانتی فراموش نشه . راستی یادم رفت بپرسم از چه رنگایی خوشتون می اد ؟

بی اختیار دستش را بوئید و وقتی نگاه متعجب حامد را دید گفت : بوی رنگ!