تا کی باید این بو را تحمل کند؟ رفته رفته گندتر می شود . و همه جای تنش را می گیرد . نمی تواند به کسی چیزی بگوید . فقط موقع کار است که این بو را فراموش می کند . از روزی که از بازار برگشته بود تا فردا شبش خود را در اتاق حبس کرده و طرح کشیده است . حامد رنگهای نارنجی و زرد را به عنوان رنگ غالی منع کرده بود . غیر از اینها دستش را باز گذاشته بود تا دختر میلیاردر کار خودش را بکند . حنانه گفت حامد در خانه شان به او می گوید : میلیونر از خودراضی . دو تائی زدند زیر خنده . تمنا گفت هنوز من را نشناخته همان بهتر که فاصله اش را با من حفظ کند . دستش را بو کرد وعق زد . حنانه با تعجب پرسید: چه ات شد ؟

_ حنانه دستم بو میده بو کن . ببین چه بوی گندی میده ؟ هرچقدر می شورم این بو نمیره .

حنانه با تردید دست تمنا را به دست گرفت و به بینی اش نزدیک کرد و بوئید و با تعجب تمنا را نگاه کرد و شانه هایش را بالا انداخت .

فقط بوی صابون میده ...از پوستش معلومه خیلی شستیش !

تمنا با عجله دستش را از دست حنانه بیرون کشید و دوباره بوئید . دوباره عق زد .

_ یعنی تو متوجه این بوی تعفن نمی شی؟

وا!شاید به بوی صابون حساسیت پیدا کردی . صابونت رو عوض کن .

_نه همه اش تقصیر آذره . ازون شبی که دستم رو گرفت این طوری شدم .

حنانه سوتی زد و با دستش موهای طلایی اش را پشت شانه انداخت  و گفت : آذر _ عمواوغلی ! دیدی گفتم به این آسونی ها نمی تونی اونها رو فراموش کنی .

_ نه ... من فقط یک خواب دیدم .

بهتره به یه روانشناس مراجعه کنی .

_ دست وردار .

از دست حنانه دلخور شد . بهترین دوستش حرفش را باور نمی کرد . دکتر از کجا حرف هایش را باور می کرد .

هر روز صبح ساعت 10 از خانه خارج می شد . حدود 11 به چاپخانه می رسید . روپوش طوسی کارش را می پوشید و مشغول نقاشی می شد . رنگ ها را با هم قاطی می کرد . بوی رنگ مشامش را پر می کر د سعی می کرد تا جایی که می تواند خودش را بو نکند . و از بین آن همه بوی رنگ و بوهای مخصوص چاپخانه بازهم نوعی بوی گندیدگی را که روز به روز هم بیشتر می شد را حس می کرد .بر خلاف انتظارش حامد زیاد به پروپایش نمی پیچید . این بو بود که به تمام تنش می پیچید تا جائی که به یاد می آورد اول فقط کف دستش بو می داد اما الان همه تنش بو گرفته بود. داشت مثل یک مرده بو می گرفت دوباره خودش مثل آذر درست می کرد . موهایش را یکوری شانه می زد . روی سرش می خواباند . تن صدایش هم در حال تغیر بود . مطمئن بود همه اینها به همان خواب آذر مربوط می شود . به همان دست دادن . چندبار گوشی را برداشت تا به عمواوغلی زنگ بزند . اما پشیمان شد و این کار را نکرد . مثل پوست انداختن بود . نمی فهمید چه اش می شود اما درد می کشید . شب ها سرش درد می کرد . اکثرا با خودش حرف می زد یا گریه می کرد . دیگر پاپاجان را به حیاط نمی برد . پاپاجان هم از او نمی خواست به حیاط بروند . همه متوجه بوی بد او شده بودند ؟ برای همین از او دوری می کردند ؟

روزها بدون سر و صدا راهی چاپخانه می شد . صبحانه و ناهارش را همانجا می خورد . حامد دستش را کاملا باز گذاشته بود . در اتاقی که کار می کرد اکثر اوقات تنها بود . حتی حامد دیگر آن شوخی های تند و تیز را با او نمی کرد !

اوایل مرداد ماه بود چیزی نمانده بود تا کار چاپخانه را تمام کند .

ظهر بود .مشغول کار روی یکی از دیوارها که تلفنش زنگ خورد . با تعجب دید که عمواوغلی است . با مکث جوابش را داد : بله ؟!

سلام عزیز دلم .

_س سلام!

تولدت مبارک باشه .

ولی امروز که تولد او نبود . چرا به او گفته بود عزیز دلم ؟!

با تعجب گفت : چی؟

مثل اینکه یادت رفته امروز تولدته گلین خانم ؟

با وحشت گوشی را به گوشه ای پرتاب کرد و داد زد . اهالی دفتر سراسیمه به طرف اتاق آمدند . همه می پرسیدند که خانم دال چی شده ؟ ذهنش قفل کرده بود . نمی دانست چه جوابی به آنها بدهد تا اینکه حامد همه را یکی یکی مرخص کرد و اورا به اتاق خودش برد . خیلی با احترام با او حرف می زد و لحن حرف زدنش اصلا مثل سابق نبود . او را خانم دال خطاب می کرد . از رفتار او هم تعجب کرده بود .

حامد گفت : مثل اینکه شما را خیلی خسته می کنیم . بهتره کمی استراحت کنید .

_ من ؟ نه!نه! فقط یه مزاحم تلفنی بود که اعصابم رو خرد کرد . تولدم را تبریک گفت . حامد حرفش را برید : اتفاقا ما هم امروز قرار بود سورپرایزتون کنیم که این مزاحم تلفنی لومون داد .

_ امروز تولد من نیست .

متوجه نمی شم . روی مدارک شناساییتون نوشته تولدتون 6مرداده .

_ نه ! نیست ...

خیلی ساده است . می تونید کپی کارت ملی تون رو ببینید .

وحید از توی فایل یک برگ کاغذ بیرون کشید جلویش روی میز گذاشت .

نام : آذر.

نام خانوادگی : دال.

متولد : 6/5/46

بوی تعفن اتاق را برداشته بود ...

 

18/2/92تبریز


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}