نوشتک (1)
چراغ مطالعه را درک نمی کنم . مسلما چراغ مطالعه هم مرا درک نمی کند . اګر هم درک بکند این یک ارتباط بک طرفه است . مثل خیلی از ارتباطات دیګرم در زندګی . افتاده م روی دفترچه جدیدم و این اعتیاد لعنتی به نوشتن رهایم نمی کند. چراغ مطالعه را کمی می چرخانم تا نورش مستقیم توی صورتم نزند . وقتی مستقیم توی صورتم می تابد حس می کنم بازجویی می شوم. همه ی آدمها در ذهنم شناورند . موج موج می آیند و می روند . دست و پا نزنید همین طور بی حرکت روی آب بمانید طوری تان نمی شود . حس می کنم چراغ مطالعه نصف صورتم را سوزانده است .
ایکاش می توانستم لحظه خوابم را هم بنویسم . چیزها کم کم از زندګی ام محو می شوند . من می مانم و خودم ! بروم به دکتر ص بګویم چه ؟ که بیا و این جال چندین و چند ساله را خوب کن ؟! دکتر دفعه آخر ګفت که خیلی سطحی می ګویی و می ګذری . باید در یک تراپی عمیق تر حرف بزنی...دلم نیامد یعنی نتوانستم که بګویم من هیچ کس را به دنیای درونم راه نمی دهم . دنیای خیالی و ساخته و پرداخته ی خودم مګر اینکه خودم دستی به سرو ګوش شخصیتش کشیده باشم !
پ.ن/ این روزها سریال american horror stori را می بینم . بدک نیست!
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!