مخاطب خاص من ، گاهی از زمین و زمان می برم . می روم گوشه ی دیگری از دنیا گم میشوم که کسی من را نشناسد . حتا تو ! در این مواقع حتا اگر از کنارم هم بگذری رویم را برمیگردانم تا نشناسی . میشود بله میشود از همه برید . انقدر بی حوصله شد که حتا حال جلوی اینه رفتن را نداشت. بعد نفهمی از کجا به سرت بزند بروی ارایشگاه و موهایت را دکلره کنی به سپیدی که نه به زردی موهای سیندرلا بگویی می خواهی ، اما یادت نباشد سیندرلا توی قصه ها زنده بود . جان گرفته چند وقتی ست روسپی موقرمز در گوشم می گید قرارنبود موهایت همیشه عزادارش بماند ؟ من منگ دنبال صدا سرم را بچرخانم ، بگردم و بگردم فقط در خودم شوق نوشتن به تو را پیدا کنم .
دلم تنگت شده بود...
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۴ ساعت 22:58 توسط ذی ذو
|
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!