مادربزرگ عزیزم سلام
عصر امروز بیخود و بی جهت به یاد تو افتادم . نمی دانم چند سال است که رفته ای ؟ شاید بیست سالی بشود . گاهی شب ها آن پیراهن تورا می پوشم و موهایم را مثل تو شانه می کنم . خیلی که نه اما شبیهت می شوم . دیگر حرفی نیست...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر ۱۳۹۴ ساعت 21:33 توسط ذی ذو
|
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!