شماره یک
سلام مخاطب خاص عزیز
بدجور سرما خورده ام . قفسه سینه ام تنگ می شود و نفس کشیدن برایم مشکل . باری با همه ی اینها تحمل سرماخوردگی به مراتب راحت تر از دندان درد است . دندان جلویی ام از ردیف پایین التهاب کرده و فقط با دو تا ژلوفن کمی آرام می گیرد . غذا را نمی توانم خوب بجوم . بدتر از همه اینها به شدت مقاومت می کنم که دکتر نروم . نمی دانم اسم این کارم تنبلی است یا مازوخیسم . شاید هم تنبیه! به خاطر خنجرهایی که از پشت به خودم زده ام . وقتی خودت ،خودت را می زنی تحمل درد چند برابر سخت تر می شود .
سه سالی می شود که طرف دود و دم نرفته ام . فکر هم نمی کنم دوباره بروم . قرص ها بهتر عمل می کنند اما کافی نیستند .
مخاطب خاص عزیز یک سال است که داستانی ننوشته ام . عذاب وجدان گرفته ام در قبال انگشتهایم اما کاری هم نمی توانم بکنم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر ۱۳۹۴ ساعت 22:0 توسط ذی ذو
|
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!