هیس...دخترها فریاد نمی زنند!

باید بګویم صنعت فیلم و سینما در این کشور هنوز خیلی راه باید بپیماید تا فیلمهای قوی و استخوان دار بسازند . دی شب فیلم هیس دخترها فریاد نمی زنند را دیدم . یکریز ګریه کردم و اشک ریختم . سلاح کارګردانان فمینیست ایرانی این است که خیلی خوب بلدند اشک آدم را در بیاورند . خیلی دلم می خواهد با خانم پوران درخشنده صحبتی بکنم و به او بګویم همه حرفهایش درست است و همه شان را قبول دارم اما با ګریه کردن و جیغ جیغ فمینیستی به جایی نمی رسیم . درفیلم فضایی جریان داشت که توجه مرا به خود جلب کرد و آن این بود که همه اقشار مرفه و ثروتمند جامعه که خیلی زندګی شیک و با کلاسی هم داشتند که چند تا معتاد فقیر و متعلق به قشر آسیب پذیر جامعه به دخترهای ناز و مامانی آنها تجاوز می کردند و زندګی آنها را بهم می ریختند . دلم می خواهد بګویم خانم درخشنده عزیز اعدام به همان اندازه که برای شیرین فیلمتان وحشتناک است برای مراد بیمار هم سخت است . ایکاش اینقدر یک بعدی قضیه را نمی شکافتید . قوانین ما نقایص زیادی دارد قبول اما این قوانین برای امثال مراد هم صدق می کند که به نظر من بیمار هستند . چرا هیچ کس خود بیمار روانی را نمی بیند و فقط به کارهای او توجه می کنند ؟!!!

بازیګران این فیلم بازیهای فوق العاده ای داشتند . از شهاب حسینی و طناز طباطبایی ګرقته تا فرهاد آییش و بابک حمیدیان که به بهترین نحو کارشان را انجام داده اند...

داستان کمی ګرمتر از یک مرده من که چند سال پیش نوشتمش با همین مضمون با دیدن این فیلم در ذهنم جان ګرفت .

تاریخ

همان طور که تاریخ به قبل از میلاد مسیح و بعد از میلاد مسیح تقسیم می شود زندګی من هم به دو قسمت قبل از آمدنم به خانه پدری و بعد از آمدنم به خانه پدری تقسیم می شود...

ندارد...

دارم به داروهای آنتی ایجینګ هم شک می کنم . وابستګی؟!

عنوان ندارد !

از دکتر ها و دارو و ترک متنفرم!

بخشی از داستان حتا بیشتر از یک داستان


من با هر داستانی که می نویسم اندکی به تحلیل می روم . از من چیزی کم می شود. بالاخره یک روز روزی که چندان هم دور نیست به اتمام خواهم رسید . اطرافیان یک نویسنده تمام شده را کفن پیچ خواهند کرد و مثل شکلات پایین و بالاش را خواهند بست و من را بدست کرم ها و مورچګان وادی رحمت خواهند سپرد ...

کرم های بخت برګشته ... دلم به حال آنها می سوزد با اولین ګاز کفګیرشان به ته دیګ خواهد خورد . با خودشان خواهند ګفت این دیګر چه بود ؟ پیف ...پیف مثل اینکه اسفنج می جویم چیزی از این آدم باقی نمانده که ... و آنګاه ندایی از آسمانها خواهد آمد که بکشید کنار حرام است خوردن نویسنده جماعت حرام است ...اورا زنده زنده خورده اند . توی جمجمه اش را ببینید خالی است . قفسه سینه اش هم خالی است رهایش کنید . کرم ها و مورچه ګان چه ګریه ها که بر بخت بد خود خواهند کرد چه لعن و نفرینی نثار نویسنده خواهند کرد بماند .از طرفی هم دلشان به حال جسد بیچاره خواهد سوخت که حتا از مسلمترین حق هر جسدی که همانا آن پوسیدن است محروم مانده است . جسم بی مقدار نویسنده حتا از جانب طبیعت هم تف می شود و این قصه ادامه می یابد تا ابدالدهر ...

و این نوشته ها اجازه چاپ نمی ګیرند تا همان ابدالدهر !

ایست بازرسی

وقتی داستان می ایسته تو هم باید بایستی !

وقتی صفای درون می خنداندت...


نمیشه که با مرده ها مرد اما با رفته ها میشه که مرد اما نباید مرد . اوصولا باس سګ جون بود . دور از جون شما خودمو می ګم ...

کرم ضد چروک!

این خط هایی که روی پیشانی ام افتاده اند . عمیق تر از این حرفها هستند که با کرم های لیفت آپ و این چیزها از بین برود . باید به داروخانه بګویم لیفت آپ روحی دارید؟

دوباره عنوان ندارد...چیه مګه ندارد دیګه...مګه باید همیشه داشته باشد ؟!


نه می خوام بدونم من همچی بلاګریم ؟ دو سه نفر خواننده دارم اونا هم اهل داستان و ادبیات اونوقت هر وقت از وبګذر خواننده هام رو چک می کنم می بینم از ګوګل ک/و/ن یا فلان جایم را بخور سرچ کردن و وبلاګ من بالا اومده !!!!!!

این هم تصویر منه موقع دیدن آمار وبلاګم...

عنوان ندارد !

دارم خفه می شم !

بنویس!

دوست خوب که داشته باشی مخت را راه می اندازد که بنویسی و تو می نویسی ...

!

نوشتن دارد کم کم از یادم می رود...

نوشتک (1)

چراغ مطالعه را درک نمی کنم . مسلما چراغ مطالعه هم مرا درک نمی کند . اګر هم درک بکند این یک ارتباط بک طرفه است . مثل خیلی از ارتباطات دیګرم در زندګی . افتاده م روی دفترچه جدیدم و این اعتیاد لعنتی به نوشتن رهایم نمی کند. چراغ مطالعه را کمی می چرخانم تا نورش مستقیم توی صورتم نزند . وقتی مستقیم توی صورتم می تابد حس می کنم بازجویی می شوم. همه ی آدمها در ذهنم شناورند . موج موج می آیند و می روند . دست و پا نزنید همین طور بی حرکت روی آب بمانید طوری تان نمی شود . حس می کنم چراغ مطالعه نصف صورتم را سوزانده است .

ایکاش می توانستم لحظه خوابم را هم بنویسم . چیزها کم کم از زندګی ام محو می شوند . من می مانم و خودم ! بروم به دکتر ص بګویم چه ؟ که بیا و این جال چندین و چند ساله را خوب کن ؟! دکتر دفعه آخر ګفت که خیلی سطحی می ګویی و می ګذری . باید در یک تراپی عمیق تر حرف بزنی...دلم نیامد یعنی نتوانستم که بګویم من هیچ کس را به دنیای درونم راه نمی دهم . دنیای خیالی و ساخته و پرداخته ی خودم مګر اینکه خودم دستی به سرو ګوش شخصیتش کشیده باشم !

پ.ن/ این روزها سریال american horror stori را می بینم . بدک نیست!

فصل پانزدهم(تمام)

تا کی باید این بو را تحمل کند؟ رفته رفته گندتر می شود . و همه جای تنش را می گیرد . نمی تواند به کسی چیزی بگوید . فقط موقع کار است که این بو را فراموش می کند . از روزی که از بازار برگشته بود تا فردا شبش خود را در اتاق حبس کرده و طرح کشیده است . حامد رنگهای نارنجی و زرد را به عنوان رنگ غالی منع کرده بود . غیر از اینها دستش را باز گذاشته بود تا دختر میلیاردر کار خودش را بکند . حنانه گفت حامد در خانه شان به او می گوید : میلیونر از خودراضی . دو تائی زدند زیر خنده . تمنا گفت هنوز من را نشناخته همان بهتر که فاصله اش را با من حفظ کند . دستش را بو کرد وعق زد . حنانه با تعجب پرسید: چه ات شد ؟

_ حنانه دستم بو میده بو کن . ببین چه بوی گندی میده ؟ هرچقدر می شورم این بو نمیره .

حنانه با تردید دست تمنا را به دست گرفت و به بینی اش نزدیک کرد و بوئید و با تعجب تمنا را نگاه کرد و شانه هایش را بالا انداخت .

فقط بوی صابون میده ...از پوستش معلومه خیلی شستیش !

تمنا با عجله دستش را از دست حنانه بیرون کشید و دوباره بوئید . دوباره عق زد .

_ یعنی تو متوجه این بوی تعفن نمی شی؟

وا!شاید به بوی صابون حساسیت پیدا کردی . صابونت رو عوض کن .

_نه همه اش تقصیر آذره . ازون شبی که دستم رو گرفت این طوری شدم .

حنانه سوتی زد و با دستش موهای طلایی اش را پشت شانه انداخت  و گفت : آذر _ عمواوغلی ! دیدی گفتم به این آسونی ها نمی تونی اونها رو فراموش کنی .

_ نه ... من فقط یک خواب دیدم .

بهتره به یه روانشناس مراجعه کنی .

_ دست وردار .

از دست حنانه دلخور شد . بهترین دوستش حرفش را باور نمی کرد . دکتر از کجا حرف هایش را باور می کرد .

هر روز صبح ساعت 10 از خانه خارج می شد . حدود 11 به چاپخانه می رسید . روپوش طوسی کارش را می پوشید و مشغول نقاشی می شد . رنگ ها را با هم قاطی می کرد . بوی رنگ مشامش را پر می کر د سعی می کرد تا جایی که می تواند خودش را بو نکند . و از بین آن همه بوی رنگ و بوهای مخصوص چاپخانه بازهم نوعی بوی گندیدگی را که روز به روز هم بیشتر می شد را حس می کرد .بر خلاف انتظارش حامد زیاد به پروپایش نمی پیچید . این بو بود که به تمام تنش می پیچید تا جائی که به یاد می آورد اول فقط کف دستش بو می داد اما الان همه تنش بو گرفته بود. داشت مثل یک مرده بو می گرفت دوباره خودش مثل آذر درست می کرد . موهایش را یکوری شانه می زد . روی سرش می خواباند . تن صدایش هم در حال تغیر بود . مطمئن بود همه اینها به همان خواب آذر مربوط می شود . به همان دست دادن . چندبار گوشی را برداشت تا به عمواوغلی زنگ بزند . اما پشیمان شد و این کار را نکرد . مثل پوست انداختن بود . نمی فهمید چه اش می شود اما درد می کشید . شب ها سرش درد می کرد . اکثرا با خودش حرف می زد یا گریه می کرد . دیگر پاپاجان را به حیاط نمی برد . پاپاجان هم از او نمی خواست به حیاط بروند . همه متوجه بوی بد او شده بودند ؟ برای همین از او دوری می کردند ؟

روزها بدون سر و صدا راهی چاپخانه می شد . صبحانه و ناهارش را همانجا می خورد . حامد دستش را کاملا باز گذاشته بود . در اتاقی که کار می کرد اکثر اوقات تنها بود . حتی حامد دیگر آن شوخی های تند و تیز را با او نمی کرد !

اوایل مرداد ماه بود چیزی نمانده بود تا کار چاپخانه را تمام کند .

ظهر بود .مشغول کار روی یکی از دیوارها که تلفنش زنگ خورد . با تعجب دید که عمواوغلی است . با مکث جوابش را داد : بله ؟!

سلام عزیز دلم .

_س سلام!

تولدت مبارک باشه .

ولی امروز که تولد او نبود . چرا به او گفته بود عزیز دلم ؟!

با تعجب گفت : چی؟

مثل اینکه یادت رفته امروز تولدته گلین خانم ؟

با وحشت گوشی را به گوشه ای پرتاب کرد و داد زد . اهالی دفتر سراسیمه به طرف اتاق آمدند . همه می پرسیدند که خانم دال چی شده ؟ ذهنش قفل کرده بود . نمی دانست چه جوابی به آنها بدهد تا اینکه حامد همه را یکی یکی مرخص کرد و اورا به اتاق خودش برد . خیلی با احترام با او حرف می زد و لحن حرف زدنش اصلا مثل سابق نبود . او را خانم دال خطاب می کرد . از رفتار او هم تعجب کرده بود .

حامد گفت : مثل اینکه شما را خیلی خسته می کنیم . بهتره کمی استراحت کنید .

_ من ؟ نه!نه! فقط یه مزاحم تلفنی بود که اعصابم رو خرد کرد . تولدم را تبریک گفت . حامد حرفش را برید : اتفاقا ما هم امروز قرار بود سورپرایزتون کنیم که این مزاحم تلفنی لومون داد .

_ امروز تولد من نیست .

متوجه نمی شم . روی مدارک شناساییتون نوشته تولدتون 6مرداده .

_ نه ! نیست ...

خیلی ساده است . می تونید کپی کارت ملی تون رو ببینید .

وحید از توی فایل یک برگ کاغذ بیرون کشید جلویش روی میز گذاشت .

نام : آذر.

نام خانوادگی : دال.

متولد : 6/5/46

بوی تعفن اتاق را برداشته بود ...

 

18/2/92تبریز


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

فصل چهاردهم

 

گلینجیک...

گلینجیک...

هوا سرده برگرد ...

تو این مه گم میشی برگرد پیش خودم ...

نگاهی به دور و بر خودش می اندازد . همه جارا مه گرفته بود . داد می زد : عمواوغلی کجایی؟

آنقدر داد می زند که گلویش درد می گیرد . ناگهان خیس و عرق کرده از خواب می پرد . نفس نفس می زند . نمی داند واقعا داد می زده یا که همه اش خواب بوده است . از سکوت خانه می فهمد هرچه بود در خواب بوده است . می خواهد به دستشویی برود اما نمی تواند پاهایش را تکان دهد .

روزی که مادر از او سوال کرده بود چرا سعی می کنی خودت را شبیه آذر کنی ؟

جواب داده بود : بخشی از آذر در من زندگی می کند اما نگفته بود که آن بخش مثل جنین در او رشد می کند و ذره ذره او را از درون می خورد .

مادر شانه هایش را بالا انداخته بود و گفته بود : برو بابا...مجبور نبود که راستش را به او بگوید اما گفته بود و برو بابایش را هم شنیده بود .

گلینجیک اسمی بود که آذر و عمواوغلی رویش گذاشته بودند . روز عروسی آنها دو سال بیشتر نداشت . لباس عروس تنش کرده بودند . شمع سفیدی را لای گل های سفید گذاشته بودند داده بودند دستش جلوی عروس و داماد آرام آرام راه می رفت .

از همان روز آن دو او را گلینجیک صدا می زدند . اما توی آن مه عمواوغلی را صدا می زد از میان مه شبح زنی را دید که لباس سفیدی پوشیده ، نزدیک تر که آمد دید که آن زن آذر است . نیمه پوسیده و متعفن . خشکش زده بود و از ترس نمی توانست تکان بخورد .وقتی آذر وحشت را در چهره اش دید شروع کرد به خندیدن . خنده های شیطانی . ناگهان دست تمنا را به دست گرفت . رنگ دست تمنا عوض شد ! دستش شروع کرد به پوسیدن . اول از همه رنگش سفید سفید شد . بعد کمی مایل به کبودی . آن موقع بود که از خواب پرید تازه یادش افتاد چه خوابی دیده است . زود از جایش جست و به دستشویی رفت . حس می کرد دستش بوی گند می دهد . دستهایش را با صابون شست . صابون زیادی کف دستش ریخت .و با دست چپش محکم می سابید .

دستش را خشک کرد و بوئید . هنوز بوی گند می آمد . بدتر اینکه حوله هم بوی گند گرفته بود . عق زد . عق زد . آنقدر عق زد تااینکه بی حال روی تختش افتاد و خوابش برد .

صبح که از خواب بیدار شد سرش درد می کرد . به یاد آورد که کابوس دیده است . دست راستش انگار مال خودش نبود . دستش در حال مردن بود !

یک بار دیگر بوئید . ته مانده ای هم از بوی صابون مانده بود . حتی بوی صابون هم برایش آزار دهنده بود . دوباره عق زد و نگاهی به دستش انداخت . دستش باد کرده بود . یاد دستکش هایی می افتاد که از آشپزخانه کش می رفت و مثل بادکنک بادشان می کرد . مادرش عادت داشت موقع آشپزی دستکش جراحی به دست کند . دستش را شبیه آن دستکش های بادکرده می دید. وقتی انگشتش را در پوست دستش فرو می برد می ترسید که پوستش پاره شود . یادش افتاد که برای خرید باید به بازار برود . به حنانه زنگ زد . حنانه جواب نداد . فهمید که هنوز خواب است . لباس پوشید و صبحانه نخورده از خانخ بیرون زد . بدون اینکه با کسی صحبت کند . فقط در حیاط میثم را دید . گفت : بگو رفت خرید وسایل نقاشی .

_ چشم خانم .

برگشت و نگاهی به میثم انداخت . روز آمدنش را خوب به خاطر می آورد اما نمی دانست چه کسی او را به پاپاجان معرفی کرده است . به این فکر کرد که میثم زیادی دوست داشتنی و سربه زیر است . هیچ وقت او را در حال صحبت کردن در مورد مساله ای که مربوط به خارج از این خانه باشد ندیده بود . همین طور در فکر میثم بود که به سرکوچه رسید و داد زد : بازار!

سوار تاکسی شد . به مرکز پخش لوازم التحریر و نقاشی و این جور چیزها رفت . بین مغازه ها چرخ می زد . هراز چند گاهی دست راستش را می بوئید . لمس می کرد . دستش همچنان بو می داد . روی دستش می سوخت . از اثرات سابیدن دی شب بود ؟ نمی دانست .

همه ی خرید هایش را در مغازه ی آخری جمع کرد و از فروشنده خواست یک وانت بگیرد و وسایل را مستقیم به چاپخانه ببرند . خودش هم کنار راننده نشست و به حنانه زنگ زد و تلفن حامد را خواست . تلفن را که گرفت او را هم خبر کرد .

حامد گفت فکر نمی کردم بچه پولدارها اینقدر جدی کار کنند .

کم نیاورد : اگر اینطور نباشند که بچه پولدار نمی شوند .

بعد قطع کرد . پیش خودش گفت این پسره از خود راضی را باید با بی محلی آدم کرد . وقتی کارگرها وسایل را از پشت وانت خالی می کردند به اتاق حامد رفت و حامد گفت کی اینجارو خالی کنیم ؟

_لازم نیست همه اتاق ها رو در یک زمان خالی کنید . اتاق ها رو یکی یکی بهم بدید . کارم که تموم شد می رم اتاق دیگه .

باشه اول از اتاق من شروع کن .

_ راستی من از پس فردا میام . امروز و فردا رو باید تو خونه طرح بزنم .

اوکی .

_پول وانتی فراموش نشه . راستی یادم رفت بپرسم از چه رنگایی خوشتون می اد ؟

بی اختیار دستش را بوئید و وقتی نگاه متعجب حامد را دید گفت : بوی رنگ!

 

 

 

فصل سیزدهم(کار)

حامد به آن وحشتناکی که حنانه گفته بود نبود . فقط نگاهش تیز و آزاردهنده بود و به طرز تعجب آوری رک بود . به راحتی با هم به توافق رسیدند . راستش تمنا برای پول سراغ کار نرفته بود . برای همین اولین مبلغ پیشنهادی را قبول کرد .

_ پس برای هر دیوار 500هزار تومن ... اوکی ؟

قبوله .

_ مجبور نیستی صبح علی الطلوع بیای ولی باید هر روز 6 ساعت اینجا کار کنی . در ضمن توصیه می کنم وقتی مشغول کار هستی روپوش گل و گشاد تنت کنی من در قبال خودم و کارگرهام هیچ مسوولیتی رو قبول نمی کنم .

تمنا زد زیر خنده و حامد چشمکی زد . توی دلش گفت خواهر و برادر چقدر مسوولیت پذیر هستند .

حامد هم خندید ... گفت به عقلش هم نمی رسید نقاش این ریختی گیر بیاورم .

تمنا در حالیکه فتوکپی مدارک شناسایی اش را روی میز می گذاشت خندید . مدارک را به سمت حامد سراند . با هم دست دادند .

حامد مقداری پیش پرداخت به تمنا داد تا فردا وسایل لازم را بخرد و از پس فردا شروع بکار کند اما تمنا لحظه ای مکث کرد و گفت : راستی طرح رو ندادین هنوز ...

حامد لحظه ای به او خیره ماند و گفت اگر طرح داشتم که خودم می رفتم دو قوطی رنگ می خریدم به در و دیوار می پاشیدم و به همه می گفتم اثر خودمه .

من به وقت بیشتری احتیاج دارم . اول باید بگید می خواید طرح دیوارها تو چه مایه هایی باشه ؟

مسلما نمی خوام عکس رودخونه و گل و بلبل برام بکشی ...نوآوری رو هم باید خودت به خرج بدی ... من فقط پولشو می دم خانم نقاش !

شما بیشتر به یک گرافیست احتیاج دارید . زود به یاد عمواوغلی افتاد . و ادامه عیبی ندارد قبول می کنم فقط با این حساب برای طراحی پول بیشتری می خوام .

_ هی ... باعشه ...زن ها بلدند فقط بچاپند ...

خسیسی؟

_نه! در مقابل زن ها ضعف دارم همین .

اما من هیچ ضعفی ندارم .

_ دست وردار . دو روز نشده معلوم می شه .

ببینیم .

 _ راستی می تونم یه سوال خصوصی بکنم ؟

نه!

آخه این کدوم نامردیه که تورو اینقدر سخت و جدیت کرده ؟

وقتی این ها را می گفت چشمهایش از شیطنت برق می زد . تمنا جوابی نداد . وحید فهمید که به هدف زده است .

مدلم این طوریه . سخت به دنیا اومدم . دوست ندارم زیادی بهم نزدیک بشی وگرنه مجبور می شم کارو نصفه نیمه ول کنم و برم . این رو هم مطمئن باش هیچ نقاشی پیدا نمی کنی کار نصفه و نیمه من رو برات کامل کنه . مجبور می شی روش رنگ سفید بپاشی و از اول شروع کنی .

_ من رو از خرج کردن نترسون . من اگر چیزی رو بخوام به دست میارم . به شرط اینکه بخوام . زیاد هم دور وبر بچه ننرهای پولدار نمی رم . حوصله ی فیس و افاده رو ندارم .

همه ی اینها را لبخند به لب گفت و سررسیدی را که جلویش روی میز باز بود محکم بست . تمنا فهمید که اگر کار را می خواهد گفتگو را باید همینجا تمام کند ... اما کمی عصبانی شده بود . حامد خیلی راحت به او گفته بود بچه پولدار ننر . صورتش می سوخت . یک لحظه هوس کرد برگردد پول ها را روی میز بکوبد و دیگر سر کار نرود اما وقتی یاد حرف حنانه افتاد پیش خودش گفت نه این زن باره ی عوضی نمی تونه منو از میدون به در کنه . به بابا چی بگم ؟

در راه برگشت ذهنش تماما درگیر حرف وحید بود . از طرفی هم می خواست برای فردا صبح برنامه ریزی کند که برود بازار برای خرید وسایل . آخرش به این نتیجه رسید که خودش هم تند حرف زده و نباید با رئیسش این طور حرف می زد . به خانه که رسید اول از همه چشمش به پاپاجان افتاد پای پله ها روی ویلچرش نشسته بود . از آنجا به میثم که بالا بود می گفت که کتابش را برایش بیاورد . با خوشحالی به طرف پاپاجان دوید و گونه اش را بوسید پاپاجان از پس فردا می رم سرکار .

پاپاجان لبخندی زد . مادر از آشپزخانه بیرون آمد که ببیند چه اتفاقی افتاده است . وقتی خنده تمنا را دید فهمید که کار را گرفته است . تمنا صدای کف زدن را از پشت سر شنید برگشت و مامان منیژ را در چهارچوب در اتاق نشیمن دید که لبخند می زند . مثل اینکه این زن به ایستادن در چهارچوب در علاقه ی خاصی داشت .

سرمیز شام فقط پدر بود که ساکت بود . پاپاجان آن شب به خاطر تمنا شامش را با بقیه خورد . اولین بار بود که بر خلاف میل پدرش رفتار کرده بود . می دانست که مثل عمو رفیع باید از یک جایی شروع می کرد . و گرنه به سرنوشت پاپاجان و پدر دچار می شد خیلی شانس می آورد می شد مثل آذر . از آن شرکت که مثل بختک به جان خانواده افتاده بود متنفر بود . دلش نمیخ واست آنجا کار کند . حتی نمی خواست رئیس آنجا باشد . درست مثل عمورفیع با اینکه بزرگتر از پدر بود فرار را بر قرار ترجیح می داد . حال آنکه اگر به ایران بر می گشت او رئیس شرکت می شد . کار شرکت زیاد پیچیده نبود . یک شرکت ساختمان سازی بود اما نمی دانست که چرا اینقدر سرد و خشک بود و هیچ جاذبه ای نداشت . پدر همیشه می گفت جورابی که به پایت می کنی از همین شرکت است .

شاید به خاطر همین حرف ها بود که در برابر پیشنهاد کار برای حامد عجله کرد حتی توهین حامد را نادیده گرفت . به همین چیزها فکر می کرد که توی تختخوابش چرخی زد و به خواب رفت.

فصل دوازدهم(روزهای خالی)

عمواوغلی سوار جیپش شد و رفت . هیچوقت در این سالها ندانستم کجا می رود و چطور زندگی می کند . بقیه هم اگر می دانستند از من پنهان کرده بودند . قبل از اینکه عمواوغلی برود تمنا خانه را ترک کرده بود و با دوستش _ حنانه _ به استخر رفته بودند . دلش نمی خواست یاد غم و اندوه رفتن های سال های گذشته بیوفتد دو باره فیلش یاد هندوستان کند . حنانه هم رازش را می دانست . دو بوفه استخر نشسته بودند و نوشیدنی خنک می خوردند . حنانه سوال کرد : حالا واقعا تصمیمتو گرفتی ؟ نکنه سه روز بعد پشیمون بشی ؟ نکنه این تصمیممت فقط از روی عصبانیت باشه بعدا که حرصت خوابید ببینی نه اینطوریا هم نیست .

_ نه ! مطمئن مطمئنم .

چنان قاطع گفت که مطمئن مطمئن است که حنانه دیگر دنباله حرفش را نگرفت و حرف را عوض کرد تا به قول خودش جو را عوض کرده باشد .

وای اگه بدونی حامد دی شب چی کار کرده بود...شاخ در میاری ...بابا دیوونه شده بود . دی شب مست و پاتیل با یه دختره اومده خونه حتی نمی تونستن سرپا وایستن . فکرشو بکن خونه ی خودش رو فراموش کرده بود . دختره رو آورده بود خونه ی ما ...

تمنا علاقه ای به شنیدن شیرین کاری های برادر آنارشیست حنانه نداشت . حامد یک خوش قیافه به تمام عیار بود . چشمهایش آبی بودند . موهای تیره و سیاهی داشت . نگاهش تیز بود . وقتی تمنا به قیافه اش دقت می کرد یاد یک حیوان وحشی می افتاد . موجودی درنده و خونخوار در نهاد حامد پنهان شده بود . این موجود تمنا را می ترساند .

در همین افکار بود که حنانه با کف دستش روی بازویش کوبید : هی کجایی ؟

_ هیچی داشتم به حامد شما و کارهاش فکر می کردم .

راستی حامد دنبال یک طراح می گرده . اگر به شان خانوادگی ات برنمی خوره می تونم بهش بگم .

_ کارش چیه؟

طراحی ...می خواد یه نقاش روی دیوارهای اتاق کارش و اتاق های دیگه دفتر نقاشی بکشه . طرحهای عجیب و غریبی هم میده . همین که گفت یاد تو افتادم .

_ حالا واسه چی می خواد دفتر یه چاپخونه رو نقاشی کنه ؟

چه می دونم حامده ...دیگه دیگه !

دلم می خواست زود قبوا کنم اما از عکس العمل خانواده ام خیلی ترسیدم . اینکه بروم روی در و دیوار محل کار برادر دوستم را نقاشی کنم مامان منیژ پدرم را در می آورد اما من به تغیر نیاز داشتم .

پایم را زمین کوبیدم و گفتم : اما من به یک فضای جدید احتیاج دارم . دلم میخ واد مثل خیلی های دیگه کار کنم .نقاشی را خیلی سال پیش یاد گرفته ام . می خوام دوباره حرفه ای تر ادامه اش بدهم .

پدر با عصبانیت گفت: اینکه نقاشی را حرفه ای تر دنبال کنی با اینکه بروی دیوار چاپخانه آن پسرک را رنگ بزنی خیلی فرق دارد .

_ اما هر کاری را باید از جایی شروع کرد . این یک موقعیت خوب برای تمرینه .

تمنا این بحث رو تمومش کن گفتم نه !

_ اما متاسفانه باید بگم که من به اون چاپخونه میرم و کارم رو هم می کنم .

خیله خوب اگر نظر من برات مهم نبود اصلا چرا مطرحش کردی ؟

_خواستم فقط بدونید .

پدر نگاه سردی به او انداخت . یاد نگاه مامان منیژ افتاد وقتی 14در سالگی جلوی آینه آن اعتراف وحشتناک را می کرد . پدر خیلی شبیه مامان منیژ بود . چشمهایشان عین هم بود . حتی رفتارشان ، نه ، مامان منیژ اقتدار بیشتری داشت . مطمئن بود که  اگر امروز طرف صحبتش مامان منیژ بود حتما شکست می خورد .

مامان منیژ وقتی این خبر را شنید ناراحت نشد . از وقتی تمنا عمواوغلی را پس زده بود . رفتار این زن به کلی با او عوض شده بود . انگار محبتش نسبت به او بیشتر شده بود . قبلا از چیزی می ترسید که حالا خیالش راحت شده بود . وقتی شنید با لبخندی پرسید پسره اسمش چی بود چن سالشه ؟

تمنا تازه معنی آن موافقت و لبخند را فهمید . او هم لبخند زد و توی دلش گفت 20 سال آزگار این عمواوغلی ساکت و مظلومت را نتوانستم رام کنم . زورم به این حامد محال است برسد . بعد مستقیم زل زد به چشمهای مامان منیژ . گستاخ تر از قبل شده بود و دیگر از او خجالت نمی کشید روی همه چیز خط بطلان را کشیده بود . و خیال مامان منیژ را راحت کرده بود . الان او بود که احساس قدرت می کرد اما علتش را نمی فهمید که چرا دیگر از مامان منیژ نمی ترسد . به اتاقش دوید و به حنانه زنگ زد :

_ سلام .

سلام ی شده این وقت شب زنگ زدی ؟

ننگاهی به ساعت انداخت و دید 11 شب است . لب پائینش را گاز گرفت .

_ ببخش اصلا حواسم نبود .

چیزی شده ؟

_ آره . خونواده رو راضی کردم که بیام دفتر حامد رو نقاشی کنم .

اوووووووووو....اینکه عالیه . صبر کن بهش زنگ بزنم و بگم که یک نقاش براش پیدا کردم . آدرس رو برات اس ام اس می کنم . خودت برو سر بقیه مسائل با هم توافق کنین .

_ باشه .

فقط تمنا

_ جونم؟

من رفتار و کردار داداشم رو اصلا تضمین نمی کنم . از همین الان به خاطر گستاخی هایی که قراره بکنه معذرت می خوام .

_ دست وردار یعنی تا این حد ؟

مگه خودت ندیدی ؟

_من همیشه فکر می کنم شوخی می کنه .

تو درست فکر می کنی اما همه که مثل تو فکر نمی کنن...به هر حال از من گفتن نمی خوام دوستی من و تو لطمه ای ببینه ...

_ نه نترس . امیدوارم چیزی نشه اگر هم بشه به تو چه آخه ...

دو تایی زدند زیر خنده . خداحافظی کردند و تمنا گوشی را روی تختش انداخت . جلوی آینه ایستاد و خودش را نگاه کرد . لباسهایش را به آرامی از تنش در می آورد و به تن برهنه اش نگاه می کرد . قدش بلند بود مثل آإر . رنگ پوستش سبزه بود و موهایش کوتاه وقهوه ای بودند . پستان هایش اندازه کف دست خودش بود سفت و برجسته . درست وسط سینه اش مثل پرچمی که وسط حیاط مدرسه ها صاف و سربلند باشد . از تماشا کردن به بدن خودش لذت می برد . از لمس کردن اعضای بدنش حظ می کرد . پستانش را رها کرد و دستش را روی شکمش کشید و انگشتش را در نافش فرو برد . حس کرد چیزی در رحمش پیچ خورد . یادش افتاد انگار این لحظه را قبلا در خواب دیده است;}

فصل یازدهم(2در2)

زمان می برد با تغیر عقیده و احساست سازگار شوی . عقیده که چه عرض کنم . نظر هم نمی شود گفت اما این بار تصمیمم قطعی بود . می خواستم جدی تر از قبل به وحید فکر کنم. شاید چون هیچ وقت مهم به حساب نیاورده بودم نشده بود که دوستش بدارم . اما وحید از آن مردهایی بود که زیاد به دست و پای زنی که دوستش می دارند می پیچند . برای همین حوصله ام را سر می برد . با کادوهایش ، با بچه مثبت بازی هایش .فکر کرد ای کاش یک کسی پیدا می شد که بین این دو نفر بود . نه به اندازه ی وحید عاشقش می شد نه به اندازه ی عمواوغلی بی خیالش می بود . حالا چزا در به در دنبال عشق می گشت ؟ واقعا احساس نیاز می کنم . که کسی را دوست بدارم و دوست داشته شوم . فکر می کنم 25 سالگی سن مناسبی باشد برای اینکه کسی را برای خودت پیدا کنی . آن هم از نوع واقعی اش نه آن چیزی که 22 سال آزگار با عمواوغلی داشته ام . و فقط توهم عشق می زدم . حالا هم تصمیمیش در مورد او عوض شده بود از او متنفر نبود برایش احترام قائل بود . هر چند دیگر عاشقش نبود .                          

نیستم .نه! نیستم . دیگر نمی خواهم که باشم . عاشق نبودن که ناگهانی و بی مقدمه نمی شود . اما تصمیم که بگیری نباشی کم کم از بین می رود این شعارهای دست خودت نیست و تو کاره ای نیستی و ... را اصلا قبول نداشت. انسان کافی است چیزی را بخواهد یا نخواهد . این تنها چیز مهمی بود که در طی این 25 سال یاد گرفته بود . یاد گرفته بود کافی است بخواهم یا نخواهم . چیزی که من از عشق به عمواوغلی هم فهمیدم این بود که من می خواستم که عاشق عمواوغلی باشم وگرنه اگر صرفا خود عمواوغلی را هم خواسته بودم حتما تا به حال حداقل آن روز در کوه کاری می کردم . من مطمئنم که اگر واقعا شخص عمواوغلی را می خواستم تا به حال فتحش کرده بودم . اما مشکل من عمواوغلی نبود مشکلم حسادت بود .

از همان بچگی به آذر حسودی اش می شد . وقتی هم آذر مرد فکر می کرد این گوی است و میدان .اما نمی دانست که گوی و میدان جای شطرنج بازی کردن نیست . ممکن همین طور که داری به حرکت بعدی فکر می کنی زیر گوی بمانی و له شوی .

از آن روز که از کوه برگشته بود و عمواوغلی اخبار را به مامان منیژ رسانده بود . مامان منیژ رفتارش را با او تغیر داده بود . دیگر تحقیر آمیز نگاهم نمی کند . حتی با پاپاجان هم مهربان تر شده است . نمی دانم موضوع را به پاپاجان گفته یا نه . اما سکوت های سنگین پاپاجان وقتی در مورد عشق حرف می زدم مثل پتک توی سرم می خوردند . حس می کردم که می داند منظور من کیست . عجب احمقی بودم . دسته های ویلچرش را به دست می گرفتم در برف و بوران وادارش می کردم ساعت ها به حرفهایم گوش کند . لابد می ترسید چیزی بگوید ...می ترسید از اینکه چیزی بگوید اتفاق بدی  بیوفتد . از میثم می خواست دور تر از ما بایستد نمیخ واست میثم حرف های من را بشنود . آن دور ها می ایستاد و فقط نگاهمان می کرد . اگر جایی گیر می کردم می دوید و به من کمک می کرد . میثم در کل آدم کم حرفی بود . قدش نسبتا کوتاه بود . سبیل کم پشتی داشت . با اینکه 20 سالش بود موهایش را مثل بچه ها کوتاه می کرد . جلوی موهایش را روی پیشانی اش ردیف می کرد . چشمهایش مثل بیشتر هموطنانش بادامی بود . رنگ پوستش به سرخپوستها می مانست . خانواده اش را به گفته ی خودش سالها پیش از دست داده بود . یک عکس قدیمی همیشه در جیب پیراهنش داشت . یک عکس خانوادگی که در آن میثم 5 ساله بود . مادرش زیبا بود اما پدرش ریش داشت عمامه ای مثل عمامه ی طالبان روی سرش بود قیافه اش را درست نمی شد تشخیص داد . پاپاجان که دلش می گرفت به میثم می گفت میثم برایم بخوان . او هم آوازهای عاشقانه افغانی برایش می خواند . آن وقت پاپاجان چشمهایش خیس تر می شد . میثم هیچ وقت دقیقا نگفت که چه برسر خانواده اش آمده  تنها چیزی که می گفت این بود که خانواده ام را در افغانستان از دست دادم و به ایران آمدم . حالا چرا تبریز آمده بود هیچوقت نفهمیدم . آخر ما اینجا زیاد مهاجر افغانی نداریم . تقریبا به جرات می توانم بگویم در این شهر به جز میثم هیچ افغانی دیگری ندیده ام .

هر موقع پاپاجان میثم را پسرم خطاب می کند مامان منیژ عصبانی می شود و چشم غره می رود . پاپاجان هم می گوید چیه؟ این بچه که از پسرهای خودم بهم نزدیکتره .

پاپاجان دل خوشی از پسر هایش ندارد . پدر من به خاطر اینکه همیشه مجبور بوده از او اطاعت کند همیشه رفتار سردی با والدینش داشت . عمو رفیع هم که در خانواده مجسمه عصیان بود . به بهانه درس خواندن از ایران رفت هیچ وقت برنگشت . حتی وقتی پاپاجان مقرری اش را قطع کرد . او تصمیمش را گرفته بود . پدر می گوید همان روزی که با هم از کشور خارج می شدند توی هواپیما به او گفته : دیگه پامو توی اون قلعه خانم هاویشام نمی ذارم . حتی در تعطیلات کریسمس و تابستان هم برنگشته بود . الکی درس را بهانه می کرد . پدر که گلویش اینجا گیر کرده بود به محض تمام کردن درسش در رشته مدیریت بازرگانی به ایران برگشت .

عصیان عمورفیع باعث شد مامان منیژ و پاپاجان که عاشق آذرشان بودند او را از جلوی چشمشان دور نکنند . آذر همین تبریز خودمان دانشگاه رفت و همانجا عاشق شد . عمو رفیع از وقتی نگذاشتند آذر به آمریکا برود و اینجا شوهر کرد بیش از پیش از خانواده برید . رفته رفته تلفن هایش هم کم شد . سالی چند بار بسته های پستی می فرستاد . چند بار به پدر زنگ می زد و در مورد زندگی آذر از او سوال می کرد . بعدش را هم که می دانید مامان منیژ می گوید ای کاش فرستاده بودمش پیش رفیع و هیچ وقت برنمی گشت اما می دانستم که زنده است و سر حال این را می گفت و روی زانویش می کوبید . هیچوقت این حرف ها را جلوی عمواوغلی نمی زد . هیچ کس او را در مرگ آذر مقصر نمی دانست . آذر که سرطان گرفت در عرض 6 ماه مرد . عمو رفیع از همان اولش گفت بفرستندش آمریکا برای مداوا . این بار آذر خودش قبول نکرد . آخرش صبح روز 28 اردیبهشت مرد . آن روز را به خوبی به خاطر می آورد . گرگ و میش صبح بود . در اتاقش خوابیده بود لباس خواب بلوز و شلوار مخمل سفیدی پوشیده بود که خرسهی کوچک و آبی رنگی رویش بود . عرق کرده بود . انگار کابوس وحشتناکی می دیدم . ناگهان چشمهایم را باز کردم . اولش سر و صدا شنیدم فکر کردم خواب می بینم بعد از زیر در متوجه شدم چراغها را روشن کرده اند . در راهرو رفت و آمد زیاد بود . صدای گریه سوزناکی می آمد . صداها رفته رفته بلندتر می شدند . کم کم به خودم جرات دادم و در اتاقم را باز کردم و دیدم پدر در چهارچوب در اتاق آذر و عمواوغلی ایستاده شانه هایش می لرزند . اختر بیرون روی زمین نشسته و بی صدا گریه می کند و روی سرش می زند . آذر پر کشیده بود . از داخل اتاق صدای گریه پاپاجان را می شنیدم . بعد از مرگ آذر دیگر شرکت نرفت و کم کم سلامتی اش را از دست داد . از تپش قلب و چربی خون و اوره و قند خون شروع شد . بعد دو سال یک سکته خفیف پایش می لنگید .یک دستش بی حس شده بود . چند سالی به همین شکل ماند . تا اینکه دو سال پیش دیگر نتوانست سر پا بایستد و ویلچر نشین شد . با همه ی اینها همیشه خودش را مشغول می کرد . اکثر اوقات هم با لپ تابش ور می رفت اما مامان منیژ همیشه کتابهای قدیمی می خواند . عاشق بالزاک و تولستوی بود . از بچگی تابحال چندبار دیده بود م که رمان سرخ و سیاه را می خواند . نمی دانم خسته نمی شود این همه رمان تکراری می خواند ؟!

مادر همیشه خدا کار دارد یا با خانه ور می رود یا با خودش . از انهایی نیست که خودشان را ترسناک می کنند . اما همیشه به فکر خودش است . نه آن طور که باید به من توجه می کند نه به پدر . اصلا نمی دانم چرا من را زائیده است . دلیل ازدواجش با پدر را می فهمم او را به خاطر پولش می خواهد اما من را چرا زائیده عقلم به جایی قد نمی دهد .

 

 

فصل دهم (کن فیکن)

عمواوغلی بیرون توی جیپ صحرایی اش منتظر او بود . بند کفشهایش را بست و از خانه خارج شد . در حیاط به آرامی به طرف در حرکت می کرد . حال غریبی داشت . تمام شب را باران باریده بود . اورکت سبز سربازی تنش بود . به محض بستن زیپ اورکت به طرف در حیاط دوید .

از اگزوز ماشین عمواوغلی دود سفید بیرون می زد . پشت سر هم گاز می داد . او هم بی قرار می نمود . عمواوغلی همان آدم آرام و در واقع عقل کل خانواده نبود . امسال بود شاید هم چیزی در او تغیر کرده بود . به محض سوار شدن متوجه تغیر شد . فکر کرد شاید بحران میانسالی باشد . توی فکر همین بحران میانسالی بود که شانه هایش را بالا انداخت با خودش گفت خودش بدترین بحرانها را پشت سر گذاشته است . حالا چه اهمیتی دارد میانسالی اش به چه صورتی است و مردانه اش چه طعمی دارد بماند . بدون حرفی راه افتادند . فقط صدای موزیک بود که پشت سر هم تکرار می شد : شد خزان !

آهنگ حال تمنا را گرفت و یک لحظه به خودش آمد و برگشت و عمواوغلی را به دقت نگاه کرد . موهایش سفید شده بودند . دور چشمهایش خط افتاده بود و صورتش را اصلاح نکرده بود . نه این همان مردی نبود که 20 سال آزگار عاشقش بود . 20 سال پیش مرد به او توجه می کرد . نوازشش می کرد . از مرد چیز یاد می گرفت . اما این روز ها مرد فقط از او فرار می کرد . یک لحظه از این فکر چندشش شد . حس می کرد چیزی در درونش در حال تکامل است . دیگر عاشق نبود انگار ! دیگر از فکر مسخره ای که سر صبحی برای تنها شدن با عمواوغلی به سرش زده بود خنده اش می گرفت . حوصله اش سر رفت از این سکوت ، ازین آهنگ ، ازین بی احترامی ، از این ...

به دامنه کوه رسیده بودند . عمواوغلی گفت : امروز جمعه است نمی تونیم با ماشین بالا بریم .

_دلم می خواد خودم از کوه بالا برم وگرنه می دادم شما شمع ها رو روشن می کردید . اگر نای بالا آمدن ندارید می توانید با تله کابین بالا بیایی آنجا همدیگر را می بینیم .

یک ابروی عمواوغلی بالا رفت مثل اینکه انتظار چنین برخوردی را از تمنا نداشت تمنا برای او عبارت بود از اطاعت محض . این عصیان ناگهانی بیشتر برایش تعجب آور بود تا ناراحت کننده . ماشین را گوشه ای پارک کرد و گفت : باشه، من که از کوه بالا رفتن نمی ترسم اگر این طور دوست داری با هم می ریم .

_البته که دوست دارم .

خیلی تند می رفت . قدمهای بزرگی برمی داشت و عمواوغلی عمدا چند قدم عقب تر از او می آمد . نمی دانست چرا این قدر تند می رود . می توانستند با هم هماهنگ بروند اما هیچ کدامشان برای این هماهنگی سعی نمی کرد . مثل اینکه در درون تمنا یک انفجار هسته ای اتفاق افتاده بود و ناگهان همه چیز را ذوب کرده بود . از فکر خودش خنده اش گرفت .ذوب شدن دلش ، عشقش ، عشق بیست و چند ساله اش . اما شده بود . در چشم بهم زدنی همه چیز از بین رفته بود . جایی خوانده مردم ناکازاکی وقتی مورد حمله اتمی آمریکا قرار گرفته بودند با نگاه کردن به تشعشعات اتمی حتی از فاصله بسیار دور چشمهایشان ذوب شده بود . بله ، چشمهای آدم ناگهان ذوب می شود . آن هم با یک نگاه ساده . آن وقت با یک سکوت سنگین و یک نگاه عمیق عشق ذوب نشود ؟ چرا نشود ؟ هر از گاهی می ایستاد و عقب را نگاه می کرد . رفته رفته فاصله اش با عمواوغلی بیشتر می شد . بر می گشت ودنبال عمواوغلی می گشت . عمواوغلی رفته رفته کوچک و کوچک تر می شد . تا اینکه دیگر ندیدش ...

به قله کوه نزدیک می شد . کم کم نفسش بند می آمد . روی تخته سنگی نشسته بود ومنتظرعمواوغلی بود . چند دقیقه بعد صدایی شنید .

های ...

آهای ...

گلینجیک ...

گلینجیک...

دیگر چیزی نشنید . پشتش تیر کشید . این اسمش را از کجایش در آورد . آن هم امروز و حالا . سالها بود که کسی به این اسم صدایش نکرده بود .

کجایی؟

می خواست داد بزند و بگوید که همینجاست و صدایش را می شنود . اما هرچه سعی می کرد صدایش در نمی آمد . چند بار سرفه کرد و نفس عمیقی کشید . انگار سینه اش را خنجر می کشیدند . هوا خیس بود اما حس می کرد وسط یک کویر گیر افتاده است . چند سرفه دیگر کرد و عمواوغلی را مه گرفته و کوچک از فاصله ای دور دید . دستش را بالا برد و تکان داد . چند بار با صدای گرفته گفت : اینجام ...اینجام...

عمواوغلی رفته رفته بزرگتر می شد . تمنا از توی کیفش فلاسک آب را بیرون آورد . با اینکه می دانست نباید بخورد چند جرعه ای نوشید . عمواوغلی به او رسیده بود و با تعجب نگاهش می کرد .

_ چه سرعتی گرفتی ...تقریبا داشتی می دویدی !

نه شما پیر شدی ...

تحقیر از جمله اش می بارید. عمواوغلی خنده ای کرد و گفت : باشه ...اینم حرفیه ...هروقت آروم شدی بگو . راستی محض اطلاع بگم یادمون رفت شمع بخریم .

تمنا شانه هایش را بالا انداخت و گفت : مهم نیست .

_ ولی تو که گفتی خواب دیدی .

رویش را به سمت عمواوغلی برگرداند و با بی خیالی گفت که دروغ گفته است .

_ پس مامان منیژهمه این سالها حق داشت . امروز هم وقتی اس ام است رو نشونش دادم گفت بیارمت اینجا و آب پاکی رو رو دستت بریزم .

تمنا با صدای بلند خندید و عمواوغلی متعجب نگاهش کرد . آن قدر خندید که اشک از چشمهایش سرازیر شد . مدتی هیچ کدام حرفی نزدند اما بالاخره عمواوغلی طاقتش طاق شد و شروع کرد به حرف زدن .

_ گلینجیک !

تمنا توجهی نکرد .

_ می دونم از من دلخوری به خاطر همه این سال ها . ولی این چیزی که تو از من می خوای یه چیز غیر ممکنه . اصلا می تونم یه سوالی ازت بپرسم ؟

میشه بگی چرا عاشق منی؟

میشه بگی چرا فکر می کنی هنوز عاشقت هستم ؟

_ یعنی نیستی ؟

بودم. یه حس بچه گانه و احمقانه بود که تموم شد .فکر نمی کنی واسه من زیادی پیر و خسته کننده باشی ؟می دانست و مطمئن بود که این حرفهایش عمواوغلی را خرد می کند و می شکند . اما اختیار دار دهانش نبود . بعد هم شروع کرد به بد و بیراه گفتن به دشمن شماره ی 2 . که یعنی می دانم همه ی این آتش ها از گور او بلند می شود . هیچ اثری ازهیچ حسی  را نمی توانست از قیافه ی عمواوغلی بخواند . عمواوغلی ساکت نشسته بود و فقط گوش می کرد . تمنا هم نامردی نکرد و هرچه دلش خواست بارش کرد . گفت چند سال پیش که برای تو می مردم چرا نپرسیدی چرا دوستت دارم . حالا که دیگر همه چیز تمام شده ناگهان وسط کو داد می زنی گلینجیک ...گلینجیک ...چرا عاشقمی ؟

عمواوغلی که اصلا انتظار چنین مکالمه ای را نداشت . چند بار خوب ...خوب ... گفت و خودش کمی جمع و جور کرد و گفت : من و مامان منیژ این طور برداشت کرده بودیم . آخه رفتار تو این رو نشون می داد .

گلینجیک خنده کرد و گفت : نه عمواوغلی عزیز اون یه حس کودکانه بود و گذشت . حاضرم برات قسم بخورم که الان اصلا همچی حسی ندارم .

_ پای کس دیگه ای در میونه ؟

دیگه چه اهمیتی داره که پای کسی در میون هست یا نیست ؟

_ فقط خواستم بگم وحید ...

تمنا دستش را جلوی دهان عمواوغلی گرفت و گفت وحید نمی تونه مرد من باشه . اون یه چلمن واقعیه . که دنبال همسر می گرده . همسری مدیر مثل مامان منیژ . اونا بیشتر به درد هم می خورن.

هر دو خندیدند .

_ جدا به وحید فکر نمی کنی ؟ چون مامان منیژ ماموریت داده تو رو به سمت وحید هدایت کنم .

وحید رو یکی باید یدک بکشه . من نمی تونم همچی مسوولیتی رو به عهده بگیرم .

این بار عمواوغلی پاهایش را تکان می داد و گلینجیک به دقت به چهره ی مردی نگاه می کرد که تا همین صبح امروز عاشقش بود اما ناگهان تصمیم گرفته بود دیگر عاشقش نباشد .

درضمن اسم من تمنا است . دوست ندارم گلینجیک صدایم کنید .

_ ولی این اسم رو آذر روت گذاشته ...

آذر که مرده و دیگه نیست . من هم ترجیح می دم تمنا باشم . گذشت اون زمونها که آذر خانم گلین شما بود و من گلینجیک...

 

فصل نهم (دشمن شماره 2)

صبح با صدای دینگ دینگ اس ام اس از خواب بیدار شدم . نگاهی به ساعت دیواری انداختم . 9 صبح بود . به تندی اس ام اس را باز کردم : وحید بود .

"دی شب خیلی خوشگل شده بودی . اما من عاشق همون تمنای کله شق همیشگی هستم و خواهم بود ."

_ آره جئن عنه ات تو عاشق آذری نه تمنا...

گوشی را با بی حوصلگی روی تخت به طرفی پرت کردم و با رخوت بلند شدم و روی تخت نشستم . چند خمیازه بلند کشیدم و خودم را کش و قوس دادم و نگاهی به اتاق بهم ریخته ام انداختم . جوراب شلواری را با عجله در آورده بودم تا به دستشویی بروم پاهای جوراب شلواری بهم گره خورده بودند . بدون لباس خوابیده بودم . روی شکمم خم شدم و دوباره گوشی را برداشتم اس ام اسی با این مضمون نوشتم : " دی شب خواب آذر جون رو می دیدم . می خوام من هم براش شمع روشن کنم . من رو هم با خودتون می برید عینالی ؟            تمنا "

هر سال فردای مراسم آذر عمواوغلی به عینالی می رفت و در امامزاده عون بن علی شمع روشن می کرد . چند دقیقه بعد از ارسال اس ام اس در اتاقم زده شد ، داد زدم بله؟

_ اگه می خوای با من بیای زود آماده شو .

چند لحظه به همان شکل روی تخت خشکم زد . مثل اینکه بعد از چند لحظه مغزم جمله ای را که شنیده بودم تحلیل کرد . جلدی از روی تخت پائین پریدم و دست و صورتم را شستم . لباس پوشیدم و در عرض 7 دقیقه سر میز صبحانه حاضر شدم . همه سر میز بودند . حتی پاپاجان به مناسبت اینکه خانواده دائی هنوز در خانه آنها مهمان بودند . بی تفاوت رفتم کنار پدرم نشستم . جمعه بود و سر کار نرفته بود .

وحید روبرویم نشسته بود . وحید پسردائی پدر بود . همه ماجرای عاشقی او را می دانستند . هیچ کس با این مساله مشکلی نداشت جز خود من ! وقتی سر میز جا افتادم و زمان را مناسب دیدم . ناگهان گفتم : شب خواب آذر جون را دیدم می خوام با عمواوغلی به عینالی بروم و برایش شمع روشن کنم . نگاه همه به سمت من برگشت مامان منیژ لبخند زد . چیزی که اصلا انتظارش را نداشتم . پدر صاف نشسته بود و جلو را نگاه می کرد و فکش تکان می خورد . مادر سرفه ی کوتاهی کرد . انگار همه می دانستند . همه ی این سالها همه شان خبر داشتند که من از آذر متنفر هستم . اما هیچ کس به روی خودش نمی آورد . بله هیچ کس به روی خودش نیاورده بود که می داند من هر شنبه به قبرستان می روم کلی فحش و بدو بیراه نثار آذر می کنم .

در همین افکار چرخ می زدم که مامان منیژ من را به خودم آورد : چه خوب ! تو ، هم یه کاری برای شادی روح آذر جون می کنی ....

این را گفت و فنجان چینی را که از دو طرف گرفته بودم به دهانش نزدیک کرد و یک جرعه از چایش را خورد و ناخنهای مانیکور شده اش را با حاتی عصبی با ریتم به فنجان می زد . همه اش تقصیر خودم است . سالها پیش خودم ، خودم را لو دادم . مامان منیژ فهمید که من عاشق عمواوغلی هستم . همه چیز در یک عصر دلگیر پائیزی اتفاق افتاد . 14 سال بیشتر نداشتم . بی تابی های دوران بلوغ و افسردگی فصل پائیز همگی دست به دست هم داده بودند و حالم را درب و داغان کرده بودند . بیشتر از قبل حس می کردم عاشقم یعنی فکر می کردم چیزی نمانده که دیوانه بشوم . البته آن زمان این طور فکر می کردم و گرنه اگر قرار باشد هر کسی در مرحله بلوغ دیوانه شود باید فاتحه دنیا را خواند . آدمی هر چه سنش کوچکتر باشد مسائل را بزرگتر از آنچه که هستند می بیند . هرچه سنش بالاتر می رود مسائل ریزتر می شوند . در پیری هم که دیگر هیچ مساله ای را جز خودش نمی بیند . دیگر معلوم نیست این ندیدن به کم سو شدن چشمهایش مربوط است یا که نه واقعا مسائل ریز می شوند .

در آن عصر دلگیر پائیزی که عشق عمواوغلی مثل کوه اورست جلویم را گرفته بود و نمی توانستم نادیده اش بگیرم و نه می می توانستم فتحش کنم . جلوی آینه ایستاده بودم و خیر سرم تمرین می کردم که دست رد به سینه ام نزند . انگار همیشه در نا خودآگاهم می دانستم که رد خواهم شد البته این مساله را هیچ وقت به روی خودم نمی آوردم . یعنی خودم را به نشنیدن صدای درونم می زدم . ناگهان متوجه حضور مامان منیژ در چهارچوب در شدم . چنان با خشم و نفرت نگاهم می کرد که به تته پته افتادم . 3 یا 4 روز بعدش عمواوغلی رفت . یک هفته تمام تب کردم . همه فکر می کردند که سرما خورده ام به جز مامان منیژ که از /ان روز کذایی شده بود دشمن شماره 2من!

 

 

 

 

 

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

فصل هشتم(مراسم)

جلوی آینه ایستاده ام و خودم را تماشا می کنم . وقتی جلوی آینه می ایستی کار دیگری که از دست آمیزاد بر نمی آید . کمی خودم را ورانداز می کنم . به موهای کوتاه و گوگوشی ام نگاه می کنم . همیشه طوری آرایش می کنم که شکل آذر بشوم . دلم می خواهد در سالگرد امسال طوری شوم همه بیایند جلویم بایستند و حیران تماشایم کنند . قبلا رژ قرمز می مالیدم و صورتم را با پودرسفید می کردم. این بار که به تمنای تو آینه نگاه می کردم می دیدم تمنا چیز دیگری را از من تمنا می کند . تغیر ! یک تغیر بزرگ . از موهایم شروع می کنم به جای اینکه روی سرم بخوابانماشان سیخ سیخ درستشان می کنم . آرایش ملایم و مد روز می کنم قیافه ام طور دیگری شده است .

به قول دوستم _ حنانه _ باید از دهه 50 بیرون می زدم .

می گفت : تورا چرا در اون برهه از زمان گیر کردی ؟

صدای رفت و آمد ر از بیرون می شنوم . کسانی تند تند از پشت در اتاقم در رفت و آمد هستند . سکوت است اما از نوع پر هیاهویش ! این هم یکی از ویژگیهای یک خانواده جهش یافته من است بی سر و صدا ، سر و صدا را می انداختند !

از توی کمد لباس ،پیراهن دانتل سیاهم را بیرون می کشم . لباسهایم را می کنم و پرتشان می کنم وسط اتاق . یک چیزی از امروز صبح یک چیز تیزی اذیتم می کند . همه اش یک هوس کودکانه است . دلم می خواهد از مامان منیژ جواهرات آذر را برای مراسم سالگردش بخواهم . اما از بعدش می ترسم . مهم تر از همه از عکس العمل عمواوغلی می ترسم . دلم نمی خواهد ناراحتش کنم وگرنه اخم و تخم های آن پیرزن برایم عادی شده است .اما اگر عمواوغلی ذره ای از این کار من ناراحت بشود هیچوقت خودم را نمی بخشم . نه ... نه ...نه ...بهتر است بی خیال جواهرات آذر بشوم . نباید خط قرمز را رد کنم . زیپ پیراهم را باز می کنم . از آن زیپ های مخفی است توی دلم می گویم : وای خداجون کی قراره اینو ببنده . تصور می کنم عمواوغلی را صدا کنم تا زیپ پیراهنم را ببندد و او در سکوت در حالی که سگگ زیپ را گرفته انگشت اشاره اش را روی پوستم می کشد . همین وسوسه همه سلولهای تن را غرق هیجان می کند . در اتاقم را باز می کنم سرم را یواشکی می برم بیرون ببینم می توانم عمواوغلی را پیدا کنم اما از شانس من مشدعلی بود که عین اوران گوتان پیر توی راهرو پشت به من می رفت . با عصبانیت را کوبیدم . از پشت در صدای مشدعلی را شنیدم که هراسان می پرسید اون چی بود ...بعدش میثم را صدا کرد با آن صدای تو دماغی  اش داد می زد میثم نکنه آقا از تخت افتاده باشه ؟

و من در این لحظات با پیراهن سیاه دانتلم کلنجار می رفتم تا زیپش را خودم ببندم .تا نصفه بسته می شد وقتی به بالای گودی کمرم می رسید گیر می کرد . آخرش کلافه شدم و در را باز کردم و داد زدم اختر ...اختر ...مشد علی از پله ها پائین می رفت گفتم آ مشدعلی به اختر بگو بیاد زیپ منو ببنده .

لااله اللهی کرد و پائین رفت . مامان با عصبانیت وارد اتاق شد و گفت خجالت نمی کشی وسط راهرو هوار می کشی اختر بیا زیپ منو ببند ... خونواده ی دائی اومدن می خوای وحید بیاد زیپتو ببنده یا مامان منیژ بشنفه و بیاد زیپ دهنتو برای همیشه ببنده . زیپ را که که بست . برگشتم به طرف او و مامان از تغیر انقلابی من خشکش زد .

_ وای ... وای چه ماه شدی تو ...خدایا بالاخره این دختر سر عقل اومد .

لبخندی زدم و گفتم پس خوشگل شدم ؟

مامان بغلم کرد آره که خوشگل شدی ...ببین تمنا می خوام با وحید مهربون باشی مسخره اش نکنی یا خودتو به مونگولی نزنی .

دوباره لبخند می زنم و هیچ نمی گویم . به این فکر می کنم که این وحید چقدر احمق است که از من خوشش می آید . شاید از من نه از شرکت بابا خوشش می آید .

مادر مشت آرامی به پشتم می زند .

_ اونا پولشون از پارو بالا می ره . نیازی به اون شرکت رو به ورشکستگی بابات ندارن ....

هر وقت خواستم خودم یک پرنسس یا دختر راکفلرها جا بزنم مامان چنان من را از تخت پائین می کشد که با کله زمین می خورم .

آماده شده بودم . کفشهایم را هم پوشیدم و با مامان از اتاق بیرون آمدیم . عمو اوغلی و مامان منیژ قبل از ما در پله ها بودند . عمواوغلی که چشمش به من افتاد برگشت و نگاهی کرد و لبخندی زد و سری تکان داد . مامان منیژ وقتی متوجه شد من و مامان آماده شده ایم گفت : روزه ی حضرت ابوالفضل نذر کرده بودم که امسال این دختر سر وقت آماده بشه و خودش مثل مهستی آرایش نکنه .

مراسم مثل هر سال گذشت . همان برنامه ها ،همان خوردنی ها ، همان عکس ها ، همان آدم ها . تنها تغیری که در مجلس رخ داده بود نحوه آرایش و لباس پوشیدن من بود . که از دید هیچ کس پنهان نماند . اما انگار وحید تمنای دلقک دهه 50 را بیشتر دوست می داشت . مثل همیشه به پر و پایم نپیچید .

کفش های پاشنه بلند خیلی خسته ام کرده بودند . خودم را به زور به اتاقم رساندم . پیراهنم را به زور از تنم کندم و کفش ها را به طرفی پرت کردم . چراغ را خاموش کردم و روی تخت افتادم . نصفه های شب خیسی بیدارم کرد . آب دهانم راه افتاده بود و بالشم را خیس کرده بود . سرم را با حالتی خواب آلود بلند کردم نور ماه تا نمیه های اتاقم را روشن کرده بود . بالشم را پشت و رو کردم و دوباره بیهوش شدم .

همه اینها را صبح در ذهنم مرور کردم . این عادت مزخرفی است که خواب شب گذشته را همیشه خدا مرور می کنم وای به روزی که شب قبلش کابوس دیده باشم .

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

فصل هفتم ( مامان و بابا )

30 سال پیش با هم ازدواج کرده بودند . بچه دار نمی شدند . بعد از کلی دوا و درمان نافرجام در ایران تصمیم گرفتند بروند آمریکا پیش عمو رفیع . عمو رفیع قبل از رفتن آنها یک کلینیک نازایی را پیدا کرده بود . مادر بعد از 4 ماه باردار می شود بعد از 9 ماه استراحت کامل در همان کلینیک من را به دنیا می آورد . به راحتی به دنیا نیامدم . زور زورکی من را به دنیا آورده بودند . بنابراین حق داشتم یک موجود خاص باشم . من یک موجود کلینیکی بودم یا به عبارتی بچه سخت. پس حق داشتم که با بچه های دیگر کمی فرق داشته باشم .

برگردیم به آشنایی مامان و بابا ، انها همسایه بودند . و از دوران نوجوانی عاشق هم بودند . اساسا من هم با شنیدن قصه پدر و مادرم حس کرده بودم که باید زود دست به کار شوم و جز عمواوغلی کسی را در دسترس نداشتم . البته نه اینکه بگویم هیچ پسری بین فک و فامیل و دوست و آشنا نداشتیم خودم عمواوغلی را ترجیح می دادم .

پدر همراه عمو رفیع برای تحصیل به آمریکا رفته بودند اما عمو رفیع بر خلاف پدر بد قولی کرد و بعد از اتمام تحصیلات دانشگاهی اش برنگشت .از آنجایی که گلوی پدر اینجا گیر کرده بود بلافاصله بعد از وفارغ التحصیلی در رشته مدیریت بازرگانی که در آن زمان در ایران نداشتیم به ایران بازگشت و با وجود تمام الم شنگه ای که مامان منیژ به خاطر برنگشتن عمو رفیع راه انداخته بود با مامان ازدواج کرد .

مامان هم از خانواده ای بود که به قول خودش اصل و نسب دار بودند . خیلی هم به این اصل و نسبشان می بالید . پدربزرگم قبل از به دنیا آمدن من پر کشیده بود . شغلش آرد فروشی بود . اگر پیش مامان بگویم آرد فروش می گوید آرد فروش چی دختر پدرم نور به قبرش بباره بازرگان آرد بود . کل نانوایی های شهر را تغذیه می کرد . در سن 65 سالگی سکته می کند و پر می کشد و می رود . مادربزرگم هم زن مهربان و خوبی است . از زمانی که حاجی اش پر کشیده لباس سیاهش را در نیاورد. در آوردن لباس سیاه برای او به منزله خیانت به حاجی اش است  هر وقت هم حرف پدر بزرگ بشود واقعا گریه می کند . وقتی فهمیده بود مامان نازاست کلی غصه خورده بود و یک عالمه نذر و نیاز کرده بود . حتی شنیده ام مریض هم شده بود .برای همین تا وقتی که یکی دو سالم بود و متوجه نشده یک مونه خاص هستم عاشقانه دوستم داشت ولی بعدا نظرش عوض شد .بخصوص وقتی که 3 سالم بود و توی جعبه گربه دایی رضا دستشویی کردم و رویش را با خاک پوشاندم . مطمئنم که نظرش از آن موقع نسبت به من عوض شد . پاپاجان هر موقع یاد آن کار من می افتد با صدای بلند می خنددو مامان منیژ چپ چپ نگاهش می کند .

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

فصل ششم (خانه )

خانه را پاپاجان 40 سال پیش خودش ساخته است . زمینش تقریبا 1500مترمربع می شود و زمین آبا و اجدادی خانواده ی دال است . در یکی از محله های قدیمی شهر (خیابان) واقع شده است . خانه 3 طبقه دارد البته به احتساب زیر زمین که محل اقامت اختر و مشدعلی و کلی خرت و پرت می باشد . طبقه اول یک سالن بزرگ پذیرایی دارد که چند سال پیش دیوارهایش را برداشتند و قاطی هال شد . اما اتاق نشیمن مان جداست . اتاق بزرگی است که آفتابگیر و دنج می باشد . دورتادورش قفسه های کتاب است . مبلهای راحتی و یک تلویزیون بزرگ این اشیایی که گفتم در طی سالیان طبق مد عوض می شوند اما همین ها هستند کم و زیاد نمی شوند . یک آشپزخانه بزرگ هم در حال قرار دارد که هر 5 سال یک بار مامان دکوراسیونش را تغیر می دهد انگار از خانه ی به این بزرگی زورش فقط به آشپزخانه می رسد .

پله ها را که بالامی روی به حال می رسی با چندین در . طبقه دوم 8 اتاق دارد . که هر یک مال یکی از اعضای خانواده است . البته بابا و مامان یک اتاق دارند و عمواوغلی و آذر هم یک اتاق داشتند . از وقتی آذر پر زد و رفت چند سال بعدش هم عمواوغلی رفت مامان منیژ نتوانست اتاق آنها را خالی کند همان طور دست نخورده با وسایل قدیمی مانده است . مامان منیژ و پاپاجان به شرطی با ازدواج آنها موافقت کرده بودند که آنها هم در این خانه زندگی کنند . اتاق عمو رفیع همیشه خالی بود حتی اثاثیه دیگری هم در آن نگذاشته بودند مامان منیژ هم همه وسایلش را دور انداخته بود و فقط موکت اتاق مانده بود . اتاق هنوز هنوز که است با همان موکت مانده است و کسی آنجا زندگی نمی کند . همین اواخر که پاپاجان زمین گیر شد مامان منیژ اوستا حسن بنا را خبر کرد با حذف یکی از اتاق های طبقه بالا برای هر اتاق خواب یک توالت و حمام اختصاصی ساختند .. میثم در اتاق بغلی اتاق پاپاجان می خوابد . اتاق آنها تودرتو است . میثم در اتاقش را شبها نیمه باز می گذارد تا اگر پاپا جان کاری با او داشت صدایش کند . 3سال بیشتر نیست که میثم به خانه ی ما آمده است . تقریبا 20 سال دارد .بقیه اعضای خانواده همه شان به سالها پیش از من مربوط می شوند . اختر همراه جهاز مامان منیژ به این خانه آمده بود و بعدش شده بود زن مشدعلی . مشدعلی هم پسر باغبان خانه بود که الان خودش باغبان خانه است . مشدعلی اگرچه هم سن و سال پاپاجان است اما خیلی دوست دارد خدش را پیرتر و بزرگتر بقیه اعضای خانواده جا بزند . همیشه در مورد بچگی های پاپا جان حرف می زند و خاطاراتی از قدیم ها تعریف می کند که بیشترشان به پدر پاپاجان حاج سید علی آقا مربوط می شود .

بچه که بودم گوشه حیاط یک مرغدانی داشتیم که در آن چند بوقلمون نگه می داشتند . روزی برای تکلیف نقاشی که زیر سایه عمواوغلی استعدادم کشف شده بود به دیواره های توری و فلزی مرغدانی زل زده بودم و مبهوت بوقلمون ها بودم . چند طرح از بوقلمون پشت توری فلزی زدم . که عمواوغلی سر رسید و نقاشی ام را نگاه کرد و گفت : اینها که عالی هستند . معطل چی هستی کاملشون کن .

_ بوقلمون ها پرنده های عجیبی هستند .

درسته ، می خوای کمی راجع بهشون با هم صحبت کنیم ؟

بوقلمون ها خیلی توجهم را جلب کرد بودند سرم را به نشانه تایید تکان دادم .

_ راستش از همه بیشتر خرطومشان توجهم را به خود جلب کرده مثل فیل ها می مانند اما اینها خرطومشان بلااستفاده مانده است .

کی می دونه شاید قبلا اونها هم مثل فیل ها از خرطومشان استفاده می کردند ...

مشدعلی توی مرغدانی بود و کف آنجا را می سابیدو یواشکی به حرفهای ما گوش می داد .

با تعجب پرسیدم یعنی چطوری ؟

می دونستی تو افغانستان به بوقلمون می گن فیل مرغ .

زدم زیر خنده و او هم خندید . کمی بعد صرتش جدی شد و شروع کرد به توضیح دادن .

براساس یم نظریه علمی همه موجوداتزنده قبلا به این شکلی که الان دارند نبودند . یعنی خیلی خیلی سال پیش شکلشون یه جور دیگه بوده و با گذر زمان و تحت شرایط محیطی تکامل یافتن و شدن اینی که الان هستن .

چشمهایم گرد شده بودند و چیزهای تازه ای می شنیدم .

_ ما آدمها چی ؟

بر اساس اون نظریه ما آدمها اول توی آب بودیم بعد کمی تکامل پیدا کردیم و به شکل میمون در اومدیم و بعدش آدم شدیم .

با صدای بلند داد زدم : میمون؟!

لبخند زد و گفت : آره میمون ... یه کتاب ...

همین طور که داشت حرف می زد مشدعلی با صدای بلند حرفش را قطع کرد و گفت : استغفرالله این حرفها چیه ؟ چرا کفر می گی و این چیزارو یاد بچه می دی ؟

با خشم پشتش را به ما کرد در حالیکه دمپایی هایش را روی موزائیک های حیاط می کشید .دستهایش آویزان بودند و گردنش به جلو خم شده بود از ما فاصله گرفت و همچنان زیر لب غر می زد .

عمواوغلی بی تفاوت به غرو لندهای مشدعلی ادامه داد : کتابی در رابطه با این نظریه دارم که می دم بخونیش . اسم دانشمندی که این نظریه رو ارائه کرده داروین هست .

_ نظریه اش تا چه حدی درسته ؟

خوب نمی شه این نظریه رو صددرصد قبول کرد اما تا به امروز رد هم نشده . اگه اطلاعات بیشتر و جدیدتری پیدا کنم بهت می دم .

_ مرسی اون کتاب رو حتما می خونم . به نظرم جالب اومد .

اگر این عشق نبود پس چه بود ؟عمواوغلی شخصیت من را طبق میل و خواست خودش صیقل داد و شدم اینی که الان هستم. l

فصل پنجم (پاپا جان)


اسمش علی اکبر است بزرگ خاندان است . در نوع خودش یک نمونه کیاب و جهش یافته دیگر می باشد . با اینکه زمین گیر شده و روی ویلچر می نشیند هیچوقت از گیم و پلی استیشن و ایکس باکس و بازیهای کامپیوتری و البته فیلمهای وسترن و جنایی عقب نمی ماند . انیمیشن هم خیلی دوست می دارد . از وقتی که ویلچرنشین شده مامان منیژ اتاق خوابش را از او جدا کرده است .پاپا جان عادت دارد شب ها تلویزیون ببیند یا با لپ تابش ور برود و مامان منیژ او را از اتاق خواب بیرون می کرد اما از وقتی پاهایش از کار افتاد دیگر نتوانست او را از اتاق خواب بیرون کند خودش اتاقش را عوض کرد .

پاپاجان عاشق دختر عزیزدردانه اش بود . من را هم خیلی دوست می دارد . این را به زبان نمی آورد اما خودم می دانم . به وضوح حسش می کنم . همیشه که نباید همه چیز را برای آدم اعتراف کنند . بعضی چیزها را آدمها باید خودشان بفهمند . پاپاجان با پسرهایش رابطه ی سردی دارد . از وقتی هم آذر پر کشید و رفت همه ی کارهای شرکت را به پدرم محول کرد و تقریبا با دنیای واقعی قطع رابطه کرد . حتی سرخاک هم نمی رود انگار تحملش را ندارد . زندگی فعلیش در اتاق خواب بزرگش خلاصه شده است . از وقتی هم که شرکت را تحویل پدر داده بیش از پیش دنبال سرگرمی و تفریح برای خودش رفته است . روزی یکی دو ساعت در حیاط می گردانمش و با هم در مورد فلسفه زندگی و مشقاتی که داریم حرف می زنیم . او از شیطنتهای دوران جوانی اش و مچ گرفتن های مامان منیژ می گوید و من در مورد معشوقی پنهانی و مرموز با او صحبت می کنم . البته هیچ وقت نگذاشتم هویتش را کشف کند . همیشه با دقت و در سکوت به حرفهایم گوش می کرد . چند بار وسوسه شدم پیش او اعتراف کنم که این معشوق پنهانی من عمواوغلی است . اما نتوانستم . همیشه بعد از تمام شدن حرفهایم دستش را روی دستم که روی شانه اش بود می کشید . بعد برای اینکه حالت غمگین من را از بین ببرد . شروع می کرد به حرف زدن در مورد لب های کلفت و زیبای آنجلینا جولی یا پر و پاچه جنیفر لوپز . این حیاط گردی های ما حتی در چله زمستان هم قطع نمی شود . اگرچه بابا و مامان منیژ در زمستان با حیاط رفتن ما مخالف هستند ما کار خودمان را می کنیم . معمولا هم سرما می خوریم . یک هفته ای خانه نشین می شویم ، بعد دوباره روز از نو روزی از نو . پدر می ترسد که روی برف و یخ نتوانم ویلچر را کنترل کنم و او را توی استخر خالی بیندازم . و بلایی سر پیرمرد بیاید . من همیشه کارم را با دقت انجام می دهم . بخصوص که زمستانها میثم آن طرف حیاط می ایستد و مراقب ماست . من دیگر خیالم راحت است . اما خیال مامان منیژ همیشه خدا ناراحت است و نگران . میثم مسوول رسیدگی به پاپاجان است . افغانی است . پاپاجان را ترو خشک می کند . حمام می برد . از پله ها بالا و پائین می برد . غذایش را به او می دهد . رابطه ی خبی با هم دارند . پاپاجان وقتی فیلم جدید پیدا می کند میثم باید کنارش باشد !

فصل چهارم (مامان منیژ)


هیچ وقت اجازه نداد تاریخ تولد واقعی اش را بدانیم و بفهمیم دقیقا چند سالش است . زنی است که همیشه ی خدا و در همه جا باید رئیس باشد و حرف حرف او . وقتی آذر مرد یا به قول مامان منیژ پر زد و رفت حتی یک قطره هم اشک نریخت . هر موقع که حرفی از آذر به میان می آمد یک دستمال ابریشمی از جیبش در می آورد یا جلوی بینی اش می گرفت یا با حرکتی نمایشی دستمال را باز می کرد و تاب می داد و گوشه ی چشمش را با آن پاک می کرد . گریه نمی کرد فقط چشمش را با آن پاک می کرد . شاید اشکهایش خشک شده بودند . نمی دانم . نمی گویم از مرگ آذر ناراحت نبود حتی بهتر است بگویم بیشتر از هر کس او بود که صدمه دید فقط نمی دانم چرا هیچ وقت برای آذر اشکی نریخت . هر وقت هم که او را سر خاک می بردم فقط جلوی قبرش می ایستاد دستی روی سنگ قبر می کشید انگار که نوازشش می کند حمئ و سوره ای می خواند . کمی از پشت عینک دودی اش به قبر آذر زل می زد و بعد می رفتیم .

سه ساله بودم که آن اعتراف عاشقانه را پیش همه برای عمو اوغلی کردم . کمی بعدش مامان منیژ که دقیقا می دانست من اصلا شوخی نکرده ام من را کنار کشید اولش با ملایمت انگشت اشاره اش را برایم از غلاف بیرون کشید و به آرامی در گوشم گفت یه دختر خوب و خانم کوچولو هیچ وقت در مورد ازدواج صحبت نمی کنه . خوب نیست .

زل زده بودم به چشم های مامان منیژ و ناخنم را می جویدم با آن یکی دستم تور دامنم را بازی می دادم و خودم را به چپ و راست تکان تکان می دادم . عطرش را از آن فاصله حس می کردم و محو موهای سیاه وسفیدش شده بودم . به زیبایی پشت سرش جمعشان کرده بود . دیگر نمی شنیدم چه می گفت . نگاهان دامنم را ول کردم و مامان منیژ دستم را از دهانم بیرون کشید و گفت : یه دختر خوب هیچ وقت انگشتشو نمی خوره .

بعد خودش انگشتش را غلاف کرد و رفت از پشت سر اندامش را نگاه می کردم و از ته دل آرزو می کردم که وقتی  با عمو اوغلی ازدواج کردم و همسن مامان منیژ شدم موهایم را مثل او درست کنم .اما چون من یک مدل جهش یافته بودم آن هم از خاندان دال می توانستم در همان سن هم موهایم را درست کنم . و از انجایی که فقط آذر همه ی حرف ها و خواسته هایم را عملی می کرد سراغ او رفتم . از او خواستم موهایم را مثل مامان منیژ درست کند . لبخندی زد و کتابش را روی مبل گذاشت دستم را گرفت و از من خواست که به اتاقشان بروم . مطمئن بودم وقتی بزرگ می شدم و از او می خواستم که از عمواوغلی طلاق بگیرد نه نمی گفت .

 

 

فصل سوم (عمواوغلی)

چه اهمیتی دارد که اسمش چیست از وقتی وارد خانه ما شد . پدر و مادر و عمو رفیع عمواوغلی صدایش کردند . من هم به تبعیت از آنها عمواوغلی صدایش کردم . حتی گاهی وقتها که آذر می خواست خودش را برای او لوس کند عمواوغلی صدایش می کرد . علوم اجتماعی خوانده بود اما نقاشی می کرد . با آذر در دانشگاه آشنا شده بودند . آذر هم دانشجوی ادبیات بود . یک سال بعد از آشناییشان آذر خانواده را راضی کرده بود که اجازه بدهند ازدواج کنند .

ازدواج کردندو عمواوغلی شد یکی از اعضای اصلی خانواده ی ما . خیلی صبور بود و در لحظات بحرانی می توانست با آرامش درست تصمیم بگیرد . به زودی تبدیل شد به دست راست مامان منیژ. همیشه هوای همدیگر را داشتند . اساسا رابطه ی مادرزن و دامادی آنها ورد زبان همه فک و فامیل بود . این وسط فقط یک نفر بود که از عمواوغلی خوشش نمی آمد . هیچ وقت هم دلیلش را نفهمیدم او هم عمو رفیع بود . این دوست نداشتنش را به شکل های مختلف برای خود عمواوغلی ابراز می کرد و همه را مات و مبهوت خودش می کرد .

عمواوغلی داماد و شوهر وفاداری بود و هست . حتی حالا که این همه سال از مرگ آذر می گذرد هنوز که هنوز است ازدواج نکرده است . چندین و چندبار از طرف خانواده خودش و مامان منیژ و بابا از او خواسته شده که ازدواج کند اما تن به این عمل سخیف نداد . من که می دانم او منتظر بود من به سن ازدواج برسم اگرچه قبلا گفتم که من را جدی نمی گرفت . ایم فقط استراتژی او در بین اعضای خانواده بود تا انگ منحرف به او زده نشود . وگرنه من که دیوانه نبودم و نیستم که یک طرفه عاشق شوم . بارقه ها و نشانه هایی از عشق را در او دیده بودم . از همان دوران طفولیت می دانستم که او هم عاشق من است . یکی اش همین که یک روز گذاشت و رفت . همان موقع فهمیدم که از عشق من دچار نوعی جدال و کشمکش درونی شده و می ترسد دستش رو شود . برای همین از خانه فرار کرد . اگرچه روزهای اول رفتنش برای من خیلی سخت گذشت . هر سال برای سالگرد آذر بر می گشت . من همیشه دلم را به این موقع از سال خوش می کردم . سرخ می شدم و هیجانزده . هر سال که من را می دید می گفت چقدر بزرگ شدی و قد کشیدی . من می فهمیدم که منظورش این است که وقت موعود نزدیک می شود و چیزی نمانده است . فکر می کنم فقط یک نفر از سر ما خبر داشت و او هم مامان منیژ بود ...

 

 

 

 ادامه دارد ...

میرن آدما ...

شعرهایش را زیاد دوست نداشتم . این را به خودش هم ګفنه بودم . اما وقتی پیچیلداق می نوشتم پی ګیر همه قسمتهایش بود . چند بار باهم صحبت کرده بودیم . شناخت من از او در همین حد بود . اما امروز صبح میم زنګ زد ګفت شایان رفته ! چند لحظه مکث کردیم . بعدش تندی خداحافظی کردیم . چند بار یه خودم ګفتم شعرهایش را دوست نداشتم تا مثلا به خودم تسکین بدهم . مثلا خودم را بزنم به آن راه . مثلا بګویم مرګش تاثیری در من نداشته اما نشد .
یادش ګرامی ...

فصل دوم (آذر)


همه ی مبل ها و صندلی های سالن پذیرایی پر شده است . سالن ، سالن خودمان نیست . مبل ها از آن مبل های بزرگ است که حتی می شود روی دسته شان راحت نشست و اصلا جنب نخورد . جنس رومبلی ها از آنهایی ست که مثل گونی هستند رنگشان قهوه ای سوخته و راههای باریک به رنگ نارنجی دارند . دیوارها کاغذ دیواری شده اند که طرحی شلوغ دارند . رنگ اصلی زمینه نارنجی است که دایره های زرد و بزرگی رویشان است . خانم پیری که یادم نیست چه نسبتی با ما دارد اما قیافه اش را خوب به خاطر می آورم موهای رنگ کرده اش را بالای سرش جمع کرده است و لپهایش را آنقدر قرمز است که انگار گل رز روی دو طرف صورتش روییده است . وقتی حرف می زند دستهایش تکان می دهد لاک سرخی را زده به چشم می زند . رو می کند به ما و می گوید : اما آذر ، ملیحه جون نمی تونه منکر شباهت تو و تمنا کوچولو بشه اصلا انگار این بچه مال توئه .

من ، توی بغل آذر نشسته بودم . عطر شیرین و تندی زده از آنهایی است که عمو رفیع از آمریکا می فرستاد . از پشت سفت بغلم می کند و گونه ام را می بوسد و بعد با انگشتش جای ماتیکش را از صورتم پاک می کند و می گوید : اینکه دختر خودمه ، الهی قربونش برم ، گلینجیک خودمه !

خودم را از بغلش بیرون می کشم و با دستم جای بوسه اش را پاک می کنم و به طرف مامانم می روم . مامان بادی به غبغب می اندازد و می گوید : دیدی آذر خانم ، دخترم مال خودمه ، به کس کسونش نمیدم ...اما خدایی من هم نمی تونم منکر شباهت شما دو تا بشم .

آذر کمی از حرکت تند من تعجب کرده بود اما لبخند می زد . به مامانم رو می کنم و می گویم مامان ...مامان...مامان ...،پیرهنم رو درست کن ...مامان...مامان...

جلوی آینه ایستاده ام و به این خاطرات گنگ فکر می کنم . هنوز صدای مامان ...مامان گفتنم توی گوشم است . گاهی بعضی از خاطرات چنان با جزئیات ریز یادم می افتند که خودم هم تعجب می کنم اما به کسی چیزی نمی گویم . طوری رفتار می کنند که انگار از خودم در می آورم . چون خودشان فراموش کرده اند . البته هر وقت به این اتاق زیر شیروانی که وسایل بچگی ام را در آن انبار کرده ایم می آیم و وسایل و لباس ها و اسباب بازی ها و نقاشی هایم را دید می زنم ، خاطرات بیشتر و روشن تر از قبل برایم زنده می شوند . در کمد سفید رنگ را که باز می کنم بین همه شان چشمم روی لباس عروسی کوچکی می افتد . لباس عروس باله با دامن توری ...همین پیراهن عروس کافی است من را به 21 سال پیش ببرد .

یک عصر تابستان همه اهل خانه در حیاط نشسته ایم . همگی روی صندلی های سفید و فلزی لم داده اند و هندوانه خنک می خورند . آذر کنار عمواوغلی نشسته است و من بغل عمواوغلی هستم . همین پیراهن عروس را تنم کرده ام . همه چیز را مثل عکس های قدیمی زرد به خاطر می آورم . صدای برخورد کارد و چنگالها به بشقابهای چینی حین بریدن هندوانه و بوی خنک و شیرین هندوانه را می شنوم . وقتی صحنه را مجسم می کنم . یاد موهای آذر می افتم . بلند است  و بلوند . بلوز سبزی به تن دارد با شلواری سفید . از عمواوغلی فقط شلوارش یادم هست چون روی زانویش نشسته ام به او پشت کرده ام . فقط گاهی پایش را می بینم و دستهای لاک خورده ی مامان منیژ . دستهایش زیبا هستند . عمواوغلی دستی به موهای صاف و براقم می کشد و می گوید : خوب عروس خانم نمی خوای بگی این آقا داماد خوشبخت ما کیه ؟

در حالیکه چوب جادوگری ام را که عمو رفیع از آمریکا برایم فرستاده بود ، را توی دستم می چرخاندم لبخندی زدم و هیجانزده گفتم : من قراره با شما عروسی بشم .

چشمهای عمواوغلی گرد شد و آذر با صدای بلند خندید . مثل آذر ماتیک قرمز زده بودم . او همیشه ماتیک قرمز می مالید . اما من نمی توانستم مثل او موهایم را بلوند کنم . دستهایم را دور گردن عمواوغلی حلقه کردم . ژستی را که در یکی از عکسهای عروسی شان گرفته بودند را گرفتم . خودم را بالا کشیدم و صورتش را بوسیدم . جای ماتیک قرمز روی صورت عمو اوغلی ماند . در حالی که با صدای نخودی می خندیدم . برگشتم و به دیگران نگاه کردم . مامان هم در حالی که می خندید از جایش بلند شد طرف من آمد و بغلم کرد و رو به آذر کرد و گفت : آذر جون ، مواظب باش مثل اینکه دارن شوهرتو بر می زنن.

آذر که دیگر از خنده ریسه رفته بود روی صندلی ولو شد . بیشترین عذاب و شکنجه من ، همین جدی گرفته نشدنم از جانب رقیبم بود . حتی عمواوغلی هم من را جدی نمی گرفت . نمی خواستند من را به عنوان یک موجودی که به لحاظ احساسی جهش یافته است و این قابلیت را پیدا کرده که از 3 سالگی می تواند عاشق شود قبول کنند . حتی الان که 25 ساله هستم و به هر لحاظ یک زن کامل به حساب می آیم . عمواوغلی هم من را جدی نمی گیرد .

 

 

 

 

اول ګلینجیک اول (فصل اول تمنا)


 

تمنا هستم 25 سال پیش مادرم من را زائید .وقتی می گویم من را زائید منظورم این است که به میل خودم به دنیا نیامدم . بنابراین لفظ به دنیا آمدن از نظر من غلط است . خوب که فکر می کنم هیچ کس به میل خودش به دنیا نمی آید . پس این فعل از بیخ و بن غلط است بهتر است آن را به شکل به دنیا آورد استفاده کنیم .پدرم این اسم را برایم انتخاب کرد . از وقتی به یاد می آورم عاشق شوهر عمه ام (عمواوغلی ) بوده ام . وقتی عمه ام آذر مرد 5 سال بیشتر نداشتم . عمواوغلی هنوز که هنوز است ازدواج نکرده است . 10 سال پیش بدون هیچ دلیلی از خانه مان رفت . یک دفعه جلوی تلویزیون 32 اینچ پارس سبز شد و گفت که فردا باید برود و رفت ! به همین سادگی کوله پشتی کوهنوردی اش را برداشت و سوار جیپ صحرایی اش شد و رفت . هیچ وقت هم نگفت که کجا می رود . از وقتی که او رفت هیچ کاری را تا به آخر انجام نداده ام . همه چیز را نصفه و نیمه ول می کنم . یکی اش همین نقاشی بود که فقط به خاطر عمواوغلی یاد می گرفتم . عمواوغلی نقاش ماهری است . از وقتی که او رفت دست به قلمو هم نزده ام . فقط دبیرستان را تا به آخرش رفتم . وقتی هم نوبت دانشگاه رسید به زور از رشته زبان و ادبیات انگلیسی قبول شدم . که 5 ترم بیشتر نخواندم . آن را هم ول کردم . تنها کاری که برای انجام دادنم مانده بود این بود که در اتاق آذر و عمواوغلی بین کتابها و دفتر های شعر و خاطراتشان زندگی کنم .

عمواوغلی هیچ چیز را با خود نبرده است . حتی عکس های عروسی شان را . بین رمانهای داستایووسکی و کامو و اشعار شاملو و شهریار خودم را غرق کردم و قد کشیدم و شدم تمنای 25 ساله . همه اش بین نامه ها و خاطرات این دو نفر دست و پا زدم بلکه به جایی برسم اما این اقیانوس که یک سرش به دنیای مردگان ختم می شد و سر دیگرش به ناکجا آباد فقط تا 25 سالگی من را در خود نگه داشت بعدش نمی دانم چه شد که ناگاهنی درست مثل رفتن عمواوغلی من را مثل یک چیز کثیف به بیرون تف کرد. من خسته و درمانده و گیج از این همه دست و پا زدن مانده بودم که چکار کنم ...

اطرافیانم من را دختر کم عقل و پپه ای می دانند که از موقعیت اجتماعی خانواده اش استفاده لازم را نبرده است . اگر کمی زرنگ بودم می توانستم جانشین خوبی برای پدرم در شرکت باشم . اما هیچ علاقه ای به این بازی ها ندارم . پدر هم نداشته و ندارد . اما مجبور بود جای پاپاجان را در شرکت بگیرد وگرنه نمی دانم مامان منیژ چه بلایی سرش می آورد . آذر که مرده بود . عمو رفیع هم که به آمریکا رفته بود و خیال برگشتن نداشت . کسی جز پدر نمانده بود . باید به اوامر مادرش سر می سپرد . چاره ای نداشت اما من فرق دارم . من یک نمونه ی جهش یافته هستم . خودتان خواهید فهمید از چه لحاظ به خودم جهش یافته می گویم . من مثل پدرم که پسر خوب مامانش بود دختر خوب بابایم نیستم .

 

 

این دفتر تمامی ندارد

زمانیندا یات سحرچاغی واختیندا اویان

یات / اویان

یات / اویان

قوانین / اجرا

قوانین / اجرا

در سریال ماورالطبیعه دنبال خدا می ګردند .رافایل می ګوید خدا مرده است !

رافایل و نیچه دستشان توی یک کاسه است

اما به من چه من فقط می خواهم زندګی کنم

هاهاهاهاهاها

ګاهی هم زندګی شما را می کند

بدجور هم می کند دیګر نمی توانید پاهابتان را جفت کنید .

کاش می شد از همه این صداها دور شد

جایی رفت که هیچ صدایی نباشد

می خواهی مثلا در خلا زندګی کنی ؟

نه!نه! فقط می خواهم ازین سردرد ازین صدای وزوز خلاص شوم . وګرنه می دانم اصل زندګی بر پایه همین ګا..... شدن بنا شده است .

تبریک عرض می کنم تو یک انسان موفق وخوشبخت هستی . (ماچ) این هم از طرف خدا که مطمین شوی نیچه و رافایل ک/ش می بافند.

ګم شو...


سریال


پ/ن من خوبم فقط وقتی باران می بارد بعضی از ماشین ها کثیف می شوند بعضی تمیز!!!