عمواوغلی بیرون توی جیپ صحرایی اش منتظر او بود
. بند کفشهایش را بست و از خانه خارج شد . در حیاط به آرامی به طرف در حرکت می کرد
. حال غریبی داشت . تمام شب را باران باریده بود . اورکت سبز سربازی تنش بود . به
محض بستن زیپ اورکت به طرف در حیاط دوید .
از اگزوز ماشین عمواوغلی دود سفید بیرون می زد .
پشت سر هم گاز می داد . او هم بی قرار می نمود . عمواوغلی همان آدم آرام و در واقع
عقل کل خانواده نبود . امسال بود شاید هم چیزی در او تغیر کرده بود . به محض سوار
شدن متوجه تغیر شد . فکر کرد شاید بحران میانسالی باشد . توی فکر همین بحران
میانسالی بود که شانه هایش را بالا انداخت با خودش گفت خودش بدترین بحرانها را پشت
سر گذاشته است . حالا چه اهمیتی دارد میانسالی اش به چه صورتی است و مردانه اش چه
طعمی دارد بماند . بدون حرفی راه افتادند . فقط صدای موزیک بود که پشت سر هم تکرار
می شد : شد خزان !
آهنگ حال تمنا را گرفت و یک لحظه به خودش آمد و
برگشت و عمواوغلی را به دقت نگاه کرد . موهایش سفید شده بودند . دور چشمهایش خط
افتاده بود و صورتش را اصلاح نکرده بود . نه این همان مردی نبود که 20 سال آزگار
عاشقش بود . 20 سال پیش مرد به او توجه می کرد . نوازشش می کرد . از مرد چیز یاد
می گرفت . اما این روز ها مرد فقط از او فرار می کرد . یک لحظه از این فکر چندشش
شد . حس می کرد چیزی در درونش در حال تکامل است . دیگر عاشق نبود انگار ! دیگر از
فکر مسخره ای که سر صبحی برای تنها شدن با عمواوغلی به سرش زده بود خنده اش می
گرفت . حوصله اش سر رفت از این سکوت ، ازین آهنگ ، ازین بی احترامی ، از این ...
به دامنه کوه رسیده بودند . عمواوغلی گفت :
امروز جمعه است نمی تونیم با ماشین بالا بریم .
_دلم می خواد خودم از کوه بالا برم وگرنه می
دادم شما شمع ها رو روشن می کردید . اگر نای بالا آمدن ندارید می توانید با تله
کابین بالا بیایی آنجا همدیگر را می بینیم .
یک ابروی عمواوغلی بالا رفت مثل اینکه انتظار
چنین برخوردی را از تمنا نداشت تمنا برای او عبارت بود از اطاعت محض . این عصیان
ناگهانی بیشتر برایش تعجب آور بود تا ناراحت کننده . ماشین را گوشه ای پارک کرد و
گفت : باشه، من که از کوه بالا رفتن نمی ترسم اگر این طور دوست داری با هم می ریم
.
_البته که دوست دارم .
خیلی تند می رفت . قدمهای بزرگی برمی داشت و
عمواوغلی عمدا چند قدم عقب تر از او می آمد . نمی دانست چرا این قدر تند می رود .
می توانستند با هم هماهنگ بروند اما هیچ کدامشان برای این هماهنگی سعی نمی کرد .
مثل اینکه در درون تمنا یک انفجار هسته ای اتفاق افتاده بود و ناگهان همه چیز را
ذوب کرده بود . از فکر خودش خنده اش گرفت .ذوب شدن دلش ، عشقش ، عشق بیست و چند
ساله اش . اما شده بود . در چشم بهم زدنی همه چیز از بین رفته بود . جایی خوانده
مردم ناکازاکی وقتی مورد حمله اتمی آمریکا قرار گرفته بودند با نگاه کردن به
تشعشعات اتمی حتی از فاصله بسیار دور چشمهایشان ذوب شده بود . بله ، چشمهای آدم
ناگهان ذوب می شود . آن هم با یک نگاه ساده . آن وقت با یک سکوت سنگین و یک نگاه
عمیق عشق ذوب نشود ؟ چرا نشود ؟ هر از گاهی می ایستاد و عقب را نگاه می کرد . رفته
رفته فاصله اش با عمواوغلی بیشتر می شد . بر می گشت ودنبال عمواوغلی می گشت .
عمواوغلی رفته رفته کوچک و کوچک تر می شد . تا اینکه دیگر ندیدش ...
به قله کوه نزدیک می شد . کم کم نفسش بند می آمد
. روی تخته سنگی نشسته بود ومنتظرعمواوغلی بود . چند دقیقه بعد صدایی شنید .
های ...
آهای ...
گلینجیک ...
گلینجیک...
دیگر چیزی نشنید . پشتش تیر کشید . این اسمش را
از کجایش در آورد . آن هم امروز و حالا . سالها بود که کسی به این اسم صدایش نکرده
بود .
کجایی؟
می خواست داد بزند و بگوید که همینجاست و صدایش
را می شنود . اما هرچه سعی می کرد صدایش در نمی آمد . چند بار سرفه کرد و نفس
عمیقی کشید . انگار سینه اش را خنجر می کشیدند . هوا خیس بود اما حس می کرد وسط یک
کویر گیر افتاده است . چند سرفه دیگر کرد و عمواوغلی را مه گرفته و کوچک از فاصله
ای دور دید . دستش را بالا برد و تکان داد . چند بار با صدای گرفته گفت : اینجام
...اینجام...
عمواوغلی رفته رفته بزرگتر می شد . تمنا از توی
کیفش فلاسک آب را بیرون آورد . با اینکه می دانست نباید بخورد چند جرعه ای نوشید .
عمواوغلی به او رسیده بود و با تعجب نگاهش می کرد .
_ چه سرعتی گرفتی ...تقریبا داشتی می دویدی !
نه شما پیر شدی ...
تحقیر از جمله اش می بارید. عمواوغلی خنده ای
کرد و گفت : باشه ...اینم حرفیه ...هروقت آروم شدی بگو . راستی محض اطلاع بگم
یادمون رفت شمع بخریم .
تمنا شانه هایش را بالا انداخت و گفت : مهم نیست
.
_ ولی تو که گفتی خواب دیدی .
رویش را به سمت عمواوغلی برگرداند و با بی خیالی
گفت که دروغ گفته است .
_ پس مامان منیژهمه این سالها حق داشت . امروز
هم وقتی اس ام است رو نشونش دادم گفت بیارمت اینجا و آب پاکی رو رو دستت بریزم .
تمنا با صدای بلند خندید و عمواوغلی متعجب نگاهش
کرد . آن قدر خندید که اشک از چشمهایش سرازیر شد . مدتی هیچ کدام حرفی نزدند اما
بالاخره عمواوغلی طاقتش طاق شد و شروع کرد به حرف زدن .
_ گلینجیک !
تمنا توجهی نکرد .
_ می دونم از من دلخوری به خاطر همه این سال ها
. ولی این چیزی که تو از من می خوای یه چیز غیر ممکنه . اصلا می تونم یه سوالی ازت
بپرسم ؟
میشه بگی چرا عاشق منی؟
میشه بگی چرا فکر می کنی هنوز عاشقت هستم ؟
_ یعنی نیستی ؟
بودم. یه حس بچه گانه و احمقانه بود که تموم شد
.فکر نمی کنی واسه من زیادی پیر و خسته کننده باشی ؟می دانست و مطمئن بود که این
حرفهایش عمواوغلی را خرد می کند و می شکند . اما اختیار دار دهانش نبود . بعد هم
شروع کرد به بد و بیراه گفتن به دشمن شماره ی 2 . که یعنی می دانم همه ی این آتش
ها از گور او بلند می شود . هیچ اثری ازهیچ حسی
را نمی توانست از قیافه ی عمواوغلی بخواند . عمواوغلی ساکت نشسته بود و فقط
گوش می کرد . تمنا هم نامردی نکرد و هرچه دلش خواست بارش کرد . گفت چند سال پیش که
برای تو می مردم چرا نپرسیدی چرا دوستت دارم . حالا که دیگر همه چیز تمام شده
ناگهان وسط کو داد می زنی گلینجیک ...گلینجیک ...چرا عاشقمی ؟
عمواوغلی که اصلا انتظار چنین مکالمه ای را
نداشت . چند بار خوب ...خوب ... گفت و خودش کمی جمع و جور کرد و گفت : من و مامان
منیژ این طور برداشت کرده بودیم . آخه رفتار تو این رو نشون می داد .
گلینجیک خنده کرد و گفت : نه عمواوغلی عزیز اون
یه حس کودکانه بود و گذشت . حاضرم برات قسم بخورم که الان اصلا همچی حسی ندارم .
_ پای کس دیگه ای در میونه ؟
دیگه چه اهمیتی داره که پای کسی در میون هست یا
نیست ؟
_ فقط خواستم بگم وحید ...
تمنا دستش را جلوی دهان عمواوغلی گرفت و گفت
وحید نمی تونه مرد من باشه . اون یه چلمن واقعیه . که دنبال همسر می گرده . همسری
مدیر مثل مامان منیژ . اونا بیشتر به درد هم می خورن.
هر دو خندیدند .
_ جدا به وحید فکر نمی کنی ؟ چون مامان منیژ
ماموریت داده تو رو به سمت وحید هدایت کنم .
وحید رو یکی باید یدک بکشه . من نمی تونم همچی
مسوولیتی رو به عهده بگیرم .
این بار عمواوغلی پاهایش را تکان می داد و
گلینجیک به دقت به چهره ی مردی نگاه می کرد که تا همین صبح امروز عاشقش بود اما
ناگهان تصمیم گرفته بود دیگر عاشقش نباشد .
درضمن اسم من تمنا است . دوست ندارم گلینجیک
صدایم کنید .
_ ولی این اسم رو آذر روت گذاشته ...
آذر که مرده و دیگه نیست . من هم ترجیح می دم
تمنا باشم . گذشت اون زمونها که آذر خانم گلین شما بود و من گلینجیک...