موتیفات(۲)

زندګی برای من سخت ګذشت مخصوصا این یکسال اخیر جهنمی بود برای خودش ! همه اینها دست به دست هم دادند تا از من آدم بی تفاوتی بسازند . بی تفاوت نسبت به خیلی از مسایل که برای خیلی ها مهم هستند . حتی خیلی مهم . همین یکسال اخیر کافی است تا شیطنت هایی را که ته وجودم باقی مانده بود را هم از من بګیرد . دیګر حوصله جرو بحث و سر به سر ګذاشتن با خیلی ها را ندارم . اما این وسط هستند کسانی که پیدا می شوند و موفق می شوند خونم را به جوش بیاورند . عقاید و نظریاتشان به خودشان مربوط است و محترم اما چرا اینها فکر می کنند چیزی که به آآن معتقدند وحی منزل است و بقیه همه کافرند باید بروند به درک ؟! وقتی به عمق حرفهای این آدمها دقت می کنی داد می زند که ایهاالناس من از همه بهترم . من بیشتر از همه حالیم می شود ! ریشه این همه خودشیفتګی واقعا از کجاست ؟ چرا این طور فکر می کنند ؟ این همه قدرت کاذب را از کجا می اورند ؟

بعدش با خودم آرزو می کنم ایکاش اصلا این آدمها را نبینم یا آنقدر بی تفاوت شوم که کلمات آنها ګوش و چشمم را آزار ندهند...


"دستمالیم آغریر،باشیمی وئر باغلیاخ"زیبا کرباسی



باش آغریمی منی تانیمایاندا تانیر
هانسی دستمالا باغلییم بو آغرینی
بو تانینمامیش شهرتلی‌ آغرینی
سسین دوشور باشیما، شهرین!
کسیلمه میش سس‌دیر بو شهر
او شهر
هامیسیندان آغیرلاشیر یوخوسوزلوغوم
بوتون ...سوزلوغوم سیزلییم...
باغیشلایین خانم40درجه ایسسی‌ده حجاب چتین دیر؟!
اوندا چرقتیزی دستمال ائله باش آغریمی باغلاییم اونا
باشیمی؟یوخ اولماز باشیم باغلانمیر هئچ نه‌یه!
اصلا قوی بویوسون بو آغری، داغ اولسون-آغری داغ...
من باش آغریمی سسیندن تانییارام
الیمی سورتسم ده بئله تانییارام
5
حیسسم‌له!آلتینجی سی‌لادا تانییارام
بئنیمین ایچینه آری دوشوب ائششک آری‌سی
وزززززززز-وززززززززززززز-وززززززززز
کسیلمه‌میش آغری‌دی باشیم
بؤیومه‌میش کسین باشیمی لوطفا
سیز نه قدر آغری‌لاریما بنزیرسیز نه نه!
اؤنجه گؤزلیدینیز ایندی اؤلوشگه‌ییب‌سینیز
سیزه سو وئرن یوخ؟!!
40
درجه ایسسی‌ده حجاب چتین اولور؟!
ساغ اولون بیزیم گوناها دوشممه‌ییزمیز اوچون
دؤزورسوز بو ایسسیه
آما بیز یئنه‌ده دوشوروک
دؤشویوروک گوناها
آپ‌آغیر آغ‌آپ‌آغیر باشیم
وزززززززز-وززززززززززز-وزززززززززززز
سن بیر گولسن بئینیمده بیتیب‌سن
بیر آری قونوب اوستونه
صبریمی کسیب‌سن
بویویور آغریم
داغ اولاجاق-آغری داغ
یا ترکیه‌ده یا سنین سینن‌ده
چیخانمیاجاغام او داغا آدام اؤزونه چیخامماز
آدام اؤزوندن چیخامماز
داغ‌دا اؤزونه چیخاممازززززززز
وززززززز-وزززززز-وززززززز
سنی بئنیمه اکه‌نین اکیب دوغانین...
سن بیر گولسن بئنیمده اکیلیب سن
بیر آری قونوب اوستونه
ایل‌لردیر منی اکیب‌سن-صبریمی کسیب‌سن
گتیر بو سسی‌ده کسه‌ک
سیز نه قدر استامینوفنه بنزه ییرسیز!!
کسیلمه‌میش آغری‌دی باشیم
کسین لوطفن
من کیچیلیرم بؤیویور آغریم
من‌این چوخو باش آغری‌دی آزی من‌دیر
شهرتلی دیر بو باش آغریم
گئن‌دن گؤرن‌ده تانییار
منی تانیمایان‌دا
دستمالیزا ایلیشیب ‌دیر
سیلین منی دستمالیزدان
کسیلمه میش سس دیر /باش دیر/آغری دیر
باشیم باغلانمادی هئچ نه یه
بو شهر، او شهر
هامیسیندان آغیرلاشیر یوخوسوزلوغوم

بوتون ...سوزلوغوم سیزلییم

..

نامه صد و نود و هشتم

این روزها کم می نویسم . کمتر برایت درد و دل می کنم . می خواهم این روزها را با همه سلولهای تنم ذخیره کنم که کمبودهایم را جبران کنم . که نبودنهایت را پر کنم . که نبودنهایم را جبران کنم . جالا که آمده ای دیګر توان جدایی را ندارم . دیګر تاب دلتنګی های شبانه را ندارم . حالا که آمده ای کب خواهم عاشقانه مادرات کنم . وقتی نبودی هر کار می کردم جای خالی داغانم می کرد . جای خالی ات در حضور بچه های دیګر بزرګتر می شد . انګار که تازه زنده شده باشم . خون زیر پوستم دویده باشد . به هیچ چیز دیګر جز داشتم تو فکر نمی کنم . اعتراف می کنم قبلا تا این حد قدرت را نمی دانستم اما الان می دانم . الان مادری را با تک تک DNAهایم احساس می کنم . می خواهم هر قطره از وجودم را از تو لبریز کنم تا دیګر هیچ وقت ! تکرار می کنم هیچ وقت کم نیاورمت . نمی خواهم نباشی . میخ واهم هروقت اراده کردم و اسمت را صدا کردم صدای نخودی و کارتونی ات بګوید : بعله...

این طور می شود که هر روز از روز قبل عاشق تر می شوم ...

موتیفات(1)

یادم نیست چند سال است مشغول نوشتن شده ام . یا اینکه از کی به این کار علاقه مند شدم . تنها چیزی که خوب یادم می آید این است که به خودم آمدم و دیدم مداد به دست ګرفته ام و یکریز می نویسم . در طی این مدت چیزهای زیادی یاد ګرفتم که همه اش را خوب بخاطر دارم . فکر هم نمی کنم به این سادګی ها فراموش کنم . یکی ازچیزهایی که یاد ګرفتم زاویه دید است . اینکه نوع نګرش یک نویسنده با بقیه مردم متفاوت است . نویسنده باید بتواند یک چیز را از چندین جهت و راویه ارزیابی کند به زبانی دیګر نباید نګاهش تک بعدی باشد !


کم کم در این جنګی که نزدیک یکسال است شروعش کرده ام ماه و خورشید و فلک به کام من می ګردند...

بی شمارتا مورچه

نوشتن داستان کار سختی است . اینکه من یک ماجرای بکر و نب را پیدا کنم و آن را با نثری بلیغ و ناب برای شما بنویسم که نمی شود داستان حداقل از نقطه نظر من شدنی نیست .

اینکه این جملات می توانند جملات آغازین یک داستان باشند از نقطه نظر من بله می توانند اما شاید خیلی های دیگر این قضیه را قبول نداشته باشند که این قدر با نویسنده چشم در چشم شوند و دوست دارند یک داستان واقعی بخوانند بهتر این طور بگویم آنها می دانند داستانهایی که می خوانند واقعی نیست و ساخته و پرداخته ذهن نویسنده است اما دوست دارند که داستانها مثل واقعیت باشند . و حالت تصنعی و ساختگی در آنها دیده نشود . اما من دوست دارم بصورت آشکار در داستانهایم دخالت کنم و شما هم رد پای من را به وضوح در داستان ببینید . یعنی می خواهم فقط با من نویسنده طرف باشید و بی خیال راوی شویم .یک نوع ارتباط مستقیم و بودن واسطه ، به قول جوانهای امروزی فیس تو فیس ...

موضوع این داستان هر چیزی می تواند باشد مثل داسان عاشقی دو جوان عاشق یا دیوانگی یک پرستار بخش نوزدان یا خودکشی یک نویسنده که به آخر خط رسیده است . داستان می تواند بلند باشد و خیلی طولانی از آب در بیاید ولی برعکس هم می تواند باشد4یا 5 صفحه بشود . هیچ کدام اینها مهم نیستند . همین که تو نشسته ای و همین چند سطر را می خوانی برای من کافی است . من تصمیم گرفتم واصپسطه یعنی راوی را کنار بگذارم و مستقیما خودم وارد ارتباط با توئه خواننده شوم . علتش را دقیق نمی توانم توضیح بدهم . فقط خواستم کمی فرق داشته باشم و فکر می کنم تا این حد اجازه دارم . که درد استانم دخل و تصرف داشته باشم که چیزی را حذف یا اضافه کنم .

هر کار می کنم کار بدون راوی سخت پیش می رود باید وارد قالب یکی از کاراکترهای داستان شد . اصلا چطور است داستان در مورد جدال نویسنده با راوی باشد؟ قلم را تیز می کنم و شروع به جنگیدن با او می کنم 

ادامه نوشته

نامه صد و هشتاد و پنجم

سلام

می دانی چه آرزویی دارم ؟ دلم می خواهد مثل هری پاتر یک چوب سحرآمیز داشته باشم و بوسیله آن آدرس خانه جدیدتان را پیدا کنم . سوار یک جاروی سحرآمیز شوم پیش تو بیایم و با آن چوب سحر آمیز پدرت را به یک پروانه زیبا تبدیل کنم . شیشه را بدهم به تو تا هر کاری دلت خواست با او بکنی . بعد دستت را بګیرم هردوتایمان ازین شهر برویم جایی که هیچ کداممان بیمار نشویم . دست هیچ کس و ناکسی بهمان نرسد . یک آرزوی دیګر هم دارم که با تو به استخر بروم و با هم آب بازی کنیم البته اولین آرزویم شاید برآورده شود اما این آرزوی دوم محال است خودم خوب می دانم . با همه این محال ها و اماها و اګر ها هنوز به دیدارت امیدوارم و هنوز که هنوز است عاشفانه دوستت می دارم ...

مسابقه

بسمه تعالی

فراخوان ششمین دوره جشنواره غیر‌دولتی «آنامین یایلیغی»

« شعر؛ و داستان کوتاه ترکی، ویژه بانوان»

(برگزاری این جشنواره را - ضمن حمایت مالی- از طریق قرار دادن فراخوان در وبلاگ و سایت، چهره به چهره، کامنت گذاری، ارسال ایمیل، فرستادن پیامک و ... به اطلاع علاقمندان برسانید).

با گرامیداشت روزهای:

1) بیست و یکم فروردین‌ماه، روز شعر منطقه آذربایجان: برابر با روز درگذشت بولود قاراچورلو(سهند).

2) چهارم تیر‌ماه، روز ادبیات داستانی و نمایشی منطقه آذربایجان: این تاریخ، از تاریخ قدیمی‌ترین نسخه دست‌نویس موجود دده‌قورقود(444 ه.ق) الهام گرفته شده است.

3) نهم شهریور‌ماه، روز ادبیات کودک و نوجوان منطقه آذربایجان: برابر با روز درگذشت صمد بهرنگی.

این دوره از جشنواره به صورت اینترنتی خواهد بود، – فراخوان جشنواره در وبلاگ انتشارات یایلیق به آدرس: {www.e-yayliq.blogfa.com} موجود است- و همانند ادوار قبلی به برگزیدگان لوح تقدیر و تندیس جشنواره اعطا خواهد شد؛ جشنواره آنامین یایلیغی جوایز نقدی ندارد.

 بخش شعر:

1- موضوع و قالب اشعار: آزاد{تمام قالب های شعری}

2-زبان اشعار: ترکی

3- تعداد اثر: هر شرکت‌کننده در هر یک از بخش‌های (اشعار سنتی ترکی، اشعار آزاد ترکی) تنها یک اثر می‌تواند به جشنواره ارسال فرماید

( آثار نباید قبلا در جایی عرضه و یا چاپ شده باشد).

4- شرکت‌کنندگانی که سقف مورد نظر را رعایت نفرمایند، جشنواره در انتخاب آثار آنها- به صورت تصادفی- آزاد خواهد بود.

5- اشعار سنتی و آزاد جداگانه داوری خواهد شد.

6- اشعار ترجمه‌ای در جشنواره شرکت داده نخواهد شد.

7-اشعار ارسالی باید در محیط word با قلمb zar  و اندازه 13، تایپ و ارسال شود.

8- بخش افتخاری: پیشکسوتان عزیز در صورت تمایل به صورت افتخاری می‌توانند در این بخش شرکت فرمایند؛ البته باید در ذیل آثار، جمله –به صورت افتخاری- قید گردد.

9- اشعار ارسالی برگشت داده نخواهد شد و جشنواره در بهره برداری از آنها به صورت مجموعه و کتاب آزاد است.

داستان کوتاه:

1- زبان آثار: ترکی

2- موضوع: آزاد

3- هر شرکت‌کننده فقط یک داستان می‌تواند ارسال فرماید( آثار نباید قبلا در جایی عرضه و یا چاپ شده باشد)

4- شرکت‌کنندگانی که سقف مورد نظر را رعایت نفرمایند، جشنواره در انتخاب آثار آنها- به صورت تصادفی- آزاد خواهد بود.

5- داستانهای ترجمه‌ای در جشنواره شرکت داده نخواهد شد.

6-داستانهای ارسالی باید در محیط word با قلمb zar  و اندازه 13، تایپ و ارسال شود.

7- بخش افتخاری: پیشکسوتان عزیز در صورت تمایل به صورت افتخاری می‌توانند در این بخش شرکت فرمایند؛ البته باید در ذیل آثار، جمله –به صورت افتخاری- قید گردد.

8- داستانهای ارسالی برگشت داده نخواهد شد و جشنواره در بهره برداری از آنها به صورت مجموعه و کتاب آزاد است.

نکته‌ای درمورد داوری:

شرکت‌کنندگان گرامی می‌توانند -در صورت تمایل- اسامی یک و یا چند نفر را (در ذیل آثار) جهت داوری در شعر و داستان معرفی نمایند. جشنواره با صلاحدید افراد صاحب‌نظر و تمایل خود معرفی شدگان، چند داور را از بین این عزیزان، انتخاب خواهد کرد.

 مشخصات فردی و سکونتی شرکت‌کنندگان:

 نام، نام خانوادگی، نام پدر، تخلص هنری، تاریخ و محل تولد، استان و شهر محل سکونت، شماره تلفن همراه؛ نشانی سایت، وبلاگ و ایمیل.

 نحوه ارسال:

شرکت کنندگان محترم آثار خود را فقط به ایمیل {ss.donyavi@gmail.com} ارسال فرمایند، در ضمن شماره‌های 09358017967-09148637090 خطوط ارتباطی بین جشنواره و علاقمندان خواهد بود.

 زمان بندی:

شروع ارسال اثر: 4/4/1392 (برابر با روز ادبیات داستانی و نمایشی منطقه آذربایجان)

آخرین مهلت ارسال اثر: 18/5/1392

اعلام نتایج: 9/6/1392 (برابر با روز ادبیات کودک و نوجوان منطقه آذربایجان)

 نکات مهم:

1- اخبار رسمی جشنواره غیر‌دولتی «آنامین یایلیغی» از طریق وبلاگ انتشارات یایلیق ارائه می‌شود.

2- به کسانی که این جشنواره را به صورت منطقی و علمی و بدون اهانت به ادیان و مذاهب، اقوام،اشخاص حقیقی و حقوقی؛ نقد فرمایند، لوح تقدیر اعطا خواهد شد.

3- اسامی شرکت‌کنندگان در وبلاگ انتشارات یایلیق درج خواهد شد و عدم درج، به منزله نرسیدن اثر به جشنواره است.

4- نشانی وبلاگ‌ها و سایت‌هایی که فراخوان جشنواره را انتشار کنند، در وبلاگ انتشارات یایلیق در پست مطلب جداگانه‌ای قرار داده خواهد شد.

داستان

نوشتن داستان کار سختی است . اینکه من یک ماجرای ناب و بکر پیدا کنم و آن را با نثری بلیغ برای شما بنویسم که نمی شود داستان ! حداقل از نقطه نظر من شدنی نیست...

اینکه این جملاتی که الان می خوانید جملات آغازین یک داستان باشد از نقطه نظر من بله می شود . اما شاید خیلی های دیګر قبولش نداشته باشند که اینقدر با نویسنده چشم در چشم شوند . مردم دوست دارند یک داستان واقعی بهتر است این طور بګویم آنها می دانند داستانهایی که می خوانند واقعی نیستند و ساخته و پرداخته ذهن نویسنده است اما دوست دارندکه شبیه واقعیت باشد و هیچ حالت ساختګی و تصنعی در آن دیده نشود .من دوست دارم بصورت آشکار در داستانهایم دخالت کنم.طوری که شما رد پایم را به وضوح در داستان ببینید . یعنی می خواهم فقط با من نویسنده طرف باشید و بی خیال راوی شویم ! یک نوع ارتباط مستقیم و به قول امروزی ها فیس تو فیس...

به نظرتان چطور است یک داستان با این جملات آغاز شود.

بد نیست این شعر زیبا را هم بخوانید (+)

4


پر از حس غلیظ و ناب خوابم

پاهای برهنه

عشق بازی با ملحفه و لحاف

رویاهای برجسته

از جنس خون و رګ

پر از حس غلیظ و ناب خوابم

لباس خواب نمی پوشم

شلوارم را می کنم

خنکای خواب است

غوطه ور شدن و لولیدن در راهروها و دالانهای پیچ در پیچ

بیدارم نکنید...

بیداری رخوت است!

عرضی نیست

همین است به خدا (+)

داستان تولد

دختر را که آوردم اینجا درد نداشت . اما حالا درد می کشد. بسته امش به تخت . عرق کرده است .  دستم را به موهای بلوطی رنگش می کشم . بهم چسبیده  اند . عین چوب خشک شده موهایش . می لرزد . صدای بهم خوردن دندایش را دوست دارم . مستقیم زل می زنم توی چشمهایش . دهانش را با دستمال بسته ام . پوستش سفید و چینی است . دستایش را به لبه های تخت بسته ام . ناخنهایش کثیف و سیاه شده اند . اگر کمی آرامتر بود می بردمش حمام و تمیزش می کردم . اگر در حمام سر و صدا کند همسایه ها می شنوند . الان هم اتاق بوی گند می دهد . پنجره ها را باز نمی کنم و در را هم وقتی بیرون می روم می بندم . زیاد عرق می کند . دلم برایش می سوزد نباید به خانه ام می آمد . تقصیر خودش بود . انگار سرش درد می کرد برای درد سر . اینجایش را نخوانده بود که ممکن است یکی مثل من به پستش بخورد . چشمهایش خیلی خوشگل است . آبی ! مثل چشمهای مادربزرگ ...کمی قشنگتر از مادربزرگ . نمی دانم مادربزرگ هم وقتی به سن دختر بود همین قدر خوشگل بود یا نه زمانی ک من دیدمش به این زیبایی نبود . موهایش صاف و مرتب است . چتری ریخته بود روی پیشانی اش . چهره شاد و بشاشی دارد . آن شب شال زرد رنگی داشت . یک هفته پیش بود . در کافی شاپ دیدمش . همکار سابقم بود . شوهر کرد و دیگر سر کار نیامد . مانتویی سفید و چسبان پوشیده بود و روژ صورتی مالیده بود. همین آبی چشمهایش را بیشتر معلوم می کرد .

گرسنه بودم و حال خوشی نداشتم . همیشه این وقت سال اینطور می شوم . کلافه و خسته . آتل و باطل توی خیابان می گشتم و نمی دانستم ب کجا بروم و چه کار کنم که ناگهان کافی شاپ جلویم سبز شد . تصمیم گرفتم به آنجا بروم و چیزی بخورم . داخل که شدم بوی قهوه و آویشن معده ام تحریک کرد . اما شلوغ بود . جایی برای نشستن پیدا نکردم . چرخی زدم . می خواستم برگردم که متوجه شدم دختری با شال زرد برایم دست تکان می دهد . اولش نشناختمش . نزدیکتر که رفتم فهمیدم چه کسی است ...

تنها بود تعارف کرد که کنارش بنشینم . از اوضاع شرکت پرسید . منهم گفتم : بدجور مثل سابق است .

خندید خیلی زیبا بود . چرا آن وقتها متوجه ااین دختر نشده بودم .

_ زندگی مشترک چطور می گذره ؟

نشد ...

_هوم.

دوباره میخندد. منهم می خندم . ته دلم خوشحال بودم که نشد ....

چرا اینقدر افسرده شده ای آقای هاویشام ؟

_ چی صدام کردی ؟

با صدای بلند خندید و گفت دخترها پشت سرت توی شرکت به این اسم صدایت می کردند .

_ چرا؟

شانه هایش را بالا انداخت و گفت : منهم چرایش را  نمی دانم. وقتی شرکت استخدام شدم به این شناختمت در ضمن متوجه شده بودم خودت خبر نداری . از آنها یاد گرفتم . 

آن وقتها خیلی با حال تر بودی اما حالا طور دیگری شده ای . نه که پیر شده باشی افسرده ای . عوض شده ای .

_ آره . یک هفته دیگه تولدمه .

با شیطنت تند تند پلک زد عین عروسکها شده بود . کمی مکث کرد با دستش گارسون را خواست . گفت که آناناس گلاسه می خواهد . به من رو کرد و گفت سفارش بده  مهمان من یک هفته بعد تولدت است .

گرسنه بودم کیک و قهوه سفارش دادم . زل زده بودم به صورتش . وسط سرما هوس آناناس گلاسه کرده بود . حس کردم هیچ چیز عجیبی ارین قیافه بعید نیست . توی دلم گفتم این زن پر از سورپرایز است . ناخودآگاه لبخند زدم . او هم خندید . و سرش را به نشان سوال به راست و چپ تکان داد بعد طوریکه صدایش از خنده می لرزید پرسید : حالا مگه قراره 99سالت بشه که این ریختی شدی ؟

_نه می شم 38.

دستش را زیر چانه اش برد و گفت عجب ! چیزی نمونده تا 99.

این را گفت و قهقه زد. من خنده ام نمی گرفت او نمی دانست . هیچ چیز در مورد 38 سالگی نمی دانست . در مورد نفرین خانواده ما هیچ نشنیده بود حق داشت غش غش بخندد . پدرم در 38 سالگی مرده بود . پدر پدرم هم در 38 سالگی مرد . پدر پدر پدرم هم همین طور و درست شب روز تولدشان مرده بودند . همه شان به مرگ طبیعی . یعنی کسی آنها نکشته بود . یکی سکته , یکی سرطان , یکی تصادف ...

وقتی پدر خودم مرد من 12 سالم بود . شب تولدش بود . مهمانی نداشتیم . خودش می دانست که قرار است بمیرد . مادرم می گفت که خانواده پدرم خرافاتی هستند . کیک خریده بود .

پدر در اتاق نشیمن تلویزون تماشا می کرد . من و مادر در آشپزخانه کیک را آماده می کردیم .رویش شمع چیدیم . وقتی برگشتیم به اتاق نشیمن پدر مرده بود ! ایست قلبی و تمام...

از وقتی وارد دهه 30 زندگی ام شدم از روزهای تولدم بدم می آید . این را به دختر گفتم اما ماجرای مردن را نگفتم . گفت _ خوب راستش را بخواهی وقتی عمیق تر فکر می کنم جشن تولد و کیک و شمع و این چیزها فقط دلخوشکنک هستند . هر سال یک روز بهت یاد آوری میشه که یک قدم به آخر خط نزدیکتر شدی . اونوقت ما برای هم کادو می خریم و بهم تبریک می گوییم . تولدت مبارک یه معنی دیگه هم دارهمبارکه که داری به مردن نزدیک میشی .

با سرم حرفش را تائید کردم . گارسون سفارشهایمان را آورد . حرف زدن در مورد تولد عصبی ترم کرده بود . از قبل هم حال و روز خوشی نداشتم . با چنگال آرام آرام می زدم به لبه بشقاب کوچک کیک خوری . او با اشتها آناناس گلاسه اش را خورد . قاشق را برد توی دهانش . دستش را رها کرد شبیه حیوانات خانگی شده بود یا بچه ها نمی دانم نوعی بی ادبی یا وحشی گری در رفتارش بود که من خوشم می آمد . مثل زنهای دیگر نبود . یک لحظه لم خواست از بازوهایش بگیرم و عضله هایش  را که زیرمانتو قایم کرده بود حس کنم نزدیک تر بکشمش . . گردنش را بو کنم . بغل گوشش را . آن قسمت زن بوی خودش است . بوی خود خودش . نه عطر , نه شامپو , بوی اختصاصی اوست .

امسال 38 سالم می شود همان سنی که پدرهایم در آن سن مرده اند . چند روز بیشترنمانده است . البته تا وقتی دختر را ندیده بودم فکر می کردم چاره ای ندارم منهم مثل پدر و پدر بزرگم باید تسلیم شوم و غزل خداحافظی را بخوانم . اما گاهی در زندگی چیزهایی پیش می آید که حتا ممکن است مسیر مرگ را هم تغیر بدهد .

از  وسایل قدیمی خوشم می آید . کشو را باز می کنم . همه چیز مرتب است . جعبه های مقوایی یا پلاستیکی داخل کشو هستند . خنزر و پنزرهایم را طبقه بندی کرده ام و هر کدام را جداگانه در جعبه ای ریخته ام . یکی از جعبه ها پر از جاکلیدی است . انگشتم را فرو می کنم توی جعبه جاکلیدی.و یک جاکلیدی چرمی قهوه ای خیلی کههنه و قدیمی را بیرون می کشم . بیضی شکل است و رویش یک جفت دختر و پسر فلزی نصب شده که شبیه ژاپنی ها بودند رویش نوشته بود :

school korea  

مال پدرم بود . در یکی از تولدهایش مادر از طرف من برایش خریده بود . دو سال بعد پدر مرد اما دسته کلیدش را مادر استفاده کرد . وقتی میخ واست دور بیندازدش من برش داشتم . آن روز مادر خندید و گفت برش دار اسکروج...

فکر که می کنم می بینم دقیقا مثل اجدادم هستم . آنها هم وسایل قدیمی را دوست داشتند و خنزر پنزر جمع می کردند . اتاق پدر بزرگم پر از رادیوهای قدیمی و عجیب بود . پدرم هم به کتابهای خطی علاقه داشت . کشوهارا یکی یکی در می آورم .تولد امسالم باید طور دیگری باشد . حتا علایق من به وسایل کهنه باید عوض شد . کمدها را خالی می کنم لباسهای بچگی ام, حتا لباسهای پدر همه را می ریزم وسط  اتاق . از آشپزخانه هم وسایل می آورم . ز.دپز قدیمی از آنها که  شبیه نارنچک هستندو باید دسته روی سرشان را بپیچانی . افتاد روی تلنبار وسایل و چیزهایی زیرش خرد شد . دلم هری ریخت اما خودم را به زور نگه داشتم . تهوع داشتم . به طرف پنجره رفتم کرکره را سایه روشن کردم . وقت غروب بود . ن.ر قرمز خورشید از خالیهای افقی کرکره به صورتم می خورد . شهر موقع غروب کرخت می شود . انگار یک مشت کلردیازپکساید 10میلی به خوردش داده باشند. عینک روی صورتم سنگینی می کند . به عکسهای خانوادگی روی دیوار نگاه می کنم همه مان عینکی هستیم . با عصبانیت عینکم را در می آورم و پرتش می کنم روی وسایل کهنه . تهوع بدتر می شود و سرم گیج می خورد . تلوتلوخوران از اتاق خارج می شوم به اتاق خوابم می روم . دختر بی حال روی تخت افتاده اتاق دور سرم می چرخد . و دیگر یچ نمی فهمم .

نور تند خورشید از خالیهای لای کرکره بیدارم می کند . دمرو افتاده ام روی فرش کهنه اتاق خواب . فرش مادر بزرگ ! جهیزیه اش بود . پرزهایش کاملا رفته . اسکلتش فقط مانده درست مثل خود مادر بزرگ . البته اسکلت مادربزرگ توی قبرش است اما اسکت فرشش توی اتا من .

 

امروز روز تولدم است . 38 سالم می شود . هنوز که نمرده ام . دختر دیگر نای تکان خوردن هم ندارد . انگار کاملا ناامید شده است . می روم آشپزخانه و برایش صبحانه مفصلی درست می کنم  و برایش می آورم . لقمه لقمه نیمرو به خوردش می دهم . دیگر حرف هم نمی زند . نه جیغ می زند نه فحش می دهد . از گرسنگی می لرزد و بی صدا صبحانه اش را می خورد . بعد از صبحان کرکره را سفت می کنم لخت می شوم . اورا  از همان شبی ک به خانه ام آمد لخت روی تخت بسته ام . خم می شوم روی صورتش و دیوانه وار می بوسمش . زبانش را محکم گاز می گیرم . ناله می کند . درد می کشد معلوم است . انگار بدش هم نمی آید . ناخنهایم را روی کفلهایش می کشم .پستانهایش را با تمام نیرو می فشارم . ناخن پایش به لبه تخت گیر می کند و کنده می شود . ملافه ها خونی شده است . جای ناخنهای روی همه جای تنش مانده است . هر دو نفس نفس می زنیم . به تندی از تخت پائی می پرم و می روم حمام . زیر آب داغ یاد آن شب می افتم که توی کافی شاپ دریده نگاهم می کرد . اصلا دلم نمی خواست از هم بدرمش . تا به امروز هم هرچ می توانستم با ملایمت با او رفتار کرده بودم . فقط بسته بودمش به تخت و نگذاشته بودم برود .

امروز  روز تولدم است . اگر دقت کنیم این روز بدترین روز سال است . به قول دختر روز تولد یعنی یک قدم به مردن نزدیکتر شدی . اما امروز یک چیزی باید عوض شود . خودم را آماده می کنم صورتم ار می تراشم . تند تند بخار آینه حمام را پاک می کنم . هیجان زده ام . دستهایم می لرزند  برای همین دقت می کنم صورتم را نبرم . از حمام که خارج می شوم تندی حوله ام را می پوشم تنم به یکباره گرم می شود توی حوله . آب از موهای روی پیشانی ام می چکد . دختر بیهوش شده و تکان هم نمی خورد . در اتاقش را می بندم . لباسهایم را می پوشم . لباسهای نو!

از پشت ماشین گالن بنزین را می آورم . امروز 38 سالم تمام می شود خیلی چیزهای دیگر هم باید تمام شود . اجدادم توی همین سن مرده اند . بنزین را به همه جای خانه می پاشم و جلوی خانه می ایستم و برای آخرین بار خانه قدیمی را نگاه می کنم و فندک را روشن می کنم ...

تبریز 23/8/91

 

3

آن روزها

همان روزها که فکر می کردم حقایق بسیارند

زمان پرواز فرا رسید

پرواز از خانه

بالهایم قوت ګرفتند

پرزدن

اوج ګرفتن آغازید

فکر می کردم ګوشه ای از حقیقت را می دانم

بقیه پر ابهام بودم

ابهام درد دارد

چاره ای نبود انکار درد

همه چیز ساختګی بود

همه مردم شهر می دانستند

برایشان مهم نبود

یک بازی تخته نرد است و بس

حتی ناخنهای لاک خورده هم جزو بازی بودند

حتی شعرمستی های شبانه

اما من بازی را باختم

ابهام بیشتر شد

ابهام خوره است می خورد تمامت می کند

تنها چیزی که ماند حس بیماری بود

من بیمار نیستم خود بیماری هستم

بعد از باخت

همه حقایق جهان برسرم فروریخت

مثل باران بهار

کاربه جایی رسید که در یک عصر دل انګیز بهاری

عاشق Cristian Baleشدم!

أن هم بخش کوچکی از حقیقت بود

راه بازګشت را ګم کرده بودم

همه ماجرا همین بود!

2


در جستجوی گنج به اقیانوس زدم

با قایقی پر از زندگی

و لبریز از دردهای پست مدرن

قسمتم هم آغوشی با لان جان سیلور شد

هر شب پری دریایی غمگینی که نفسش عطر سیتالوپرام و پرفنازین می دهد

در گوشم زمزمه می کند غمناک

این اقیانوس که تو با کشتی به آن زده ای

بی سرو ته است

آخرش را بگو پری جان من کلئنازپام 2میلی خورده ام

گیج می زنم

با من همیشه از آخرش بگو

زیر نور ماه

پری ، دم نقره ای و لیزش را به آرامی از آب بیرون آورد

از تلالو پولک هایش صورتش را دیم

پای چشمهایش کبود بود

پری دریایی ما

دستی به زیر چشمش برد و آهی کشید

کلاژن ها ، داروها

قهقهه شدم در سرتاسر اقیانوس

طوفان شدم

ای پری بیچاره ی تنها

هیچ اقیانوسی سر و ته ندارد

من و تو هر دو آواره و دارو زده

اما این میان فرقی هست

قسمت من در بدری در این اقیانوس طوفانی

می تواند که نباشد

من به دنبال ساحل به دریا نزده ام

گنج من همینجاست

میان همین طوفان و گردباد

تاکه

کشتی در هم شکند

همه مرا ببلعد این طوفان

تو چه می کنی بیچاره ؟

پی ساحل می گردی که خشکی تو را ببلعد ؟

این اقیانوس سرو ته ندارد...

نگرد

قبل از تو گشته اند نبود

روزی که داد زدم بادبانها را بکشید

می دانستم قسمتم لان جان سیلور خواهد بود

 

آیلار – م –اومای 15/3/92

1

همان زمان که ایمان آوردیم به آغاز فصلی سرد

مردن آغاز شد

مردن و درد در هم پیچیدند عاشقانه

مردن از نوع کلمه و فریب بود

مثل هر مردګی پوسیدګی به دنبال داشت

نشد که بشود مستثنی از این قاعده متعفن

و پوسیدن آغاز شد

و از نوک انګشتان پا

و این پا مردګی در جریان است

و من

من

شکل خفیف حادثه در ملا عام شدم

قسم به همین قلم

قسم به همین انګشتان جوهری

باید ادامه می دادم این پوسیدګی را

باید دامن می زدم این حادثه را

باید تن می دادم  این تکرار پوچ را

؛دندان پوسیده را یا می کشند یا پر می کنند؛

مادربرزګها انګشنهاشان را بالا می بردند و این را می ګفتند معلمانه

اجازه خانم مادربزرګ جان از کشیدن با من حرف نزنید

شاید به پر کردن این تن در دهم اما از کشیدن حرف نزنید

اجازه خانم مادربزرګ جان شاید بشود پای پوسیده را هم پر کرد

با همه ی آه ها و ناله ها 

باید هوار زد

نه ! نه ! اصلا باید هوار شد

باید آوار شد روی کلمات

روی صفحات ...

روی پوست روشن ترین دختر شهر

باید آوار شد

بیاورید ...بیاورید ...لازم داریم بیاورید

ایمانهایتان را جمع می کنیم

روی هم می ګذاریم

بلکه بشود آتش بزرګی روشن کرد

بلکه بشود در انتهای این فصل سرد

کمی تن های کبود از سرمایمان را ګرم کنیم

بیاورید ...جمع شوید.

92/3/12 تبریز

نامه صدوچهل و هشتم

سلام

وقتی در مورد تو سوال می کردند فقط یک جواب به ذهنم می رسید آن هم این بود اګر شما دیدید سلام من را به او برسانید. آخر آدم چطور می تواند بګوید 5 ماه است پسرم را ندیده ام و هیچ خبری از او ندارم . آدم چطور می تواند بعضی از حرفهای دلش را بګوید . چطور می تواند بی خیال زندګی کند و به خودش برسد . اندامش را باربی کند . خوشګل کند و به فکر شوهر دیګری باشد در حالیکه می داند یک جایی در یک ګوشه ای از این جهان فرزندی دارد که شاید قلب کوچکش یک لحظه حتی یک لحظه ممکن است به خاطر نبودن او بګیرد . خیلی دلم می خواهد از احساسات تو هم با خبر شوم . بفهمم چقدر به من فکر می کنی . چند بار برای من ګریه کرده ای . ایکاش یکی پیدا می شد و جواب سوالات من را بدهد. به همه ایکاش ها و چراهایم جواب بدهد . جوابشان را عین سیلی بکوبد توی صورتم .

دلم می خواهد چنګکی چیزی توی دهانم بیندازم و سقف دهانم را بخراشم . خون بیاید .دهانم مزه خون بګیرد. جرعه جرعه خون خودم را بنوشم . خون مست شوم . مداد دستم بګیرم و شاعری کنم . دم به دقیقه شعری بسرایم . لحظه لحظه اش تو باشی . بعد که به اوج رسیدیم آنجا در آن بلندترین نقطه لذت همدیګر را خواهیم دید .شک ندارم .شک نکن. بویت از همین پایین از انتهای نه از ابتدای چه فرقی دارد از کجا  مهم این است که می بویمت...

کلیمه لر


اوره ییم بولانیر

کلیمه لر آغزیمدا

دیشلریمین هنده ورین ده گیزگیزلی اویناشیرلار

ایستیرم بارماغیمی

بوغازیما سالام

کلیمه لرین هامیسین قایتارام

بلکی نفسیم آچیلا

ادامه نوشته

باید...

باید ازین خانه رفت ‌‌. باید ازین شهر رفت.باید ازین کشور رفت.باید رفت باید رفت. به جایی که دست هیچ بنی بشری به همدیګرمان نرسد . شاید باید بال دربیاوریم پرواز کنیم . شاید باید اوج بګیریم و حتی از زمین هم فاصله بګیریم. شاید باید از آن بالا پايین را نګاه کنیم و قاه قاه فقط بخندیم. بخندیم . بخندیم . بخند .بخند.

یادت هست ګفتم خنده کردن غلط است بګو خندیدم ؟ یادت هست درد می کشیدم و به خودم می پیچیدم با چشمهای بادامی و سباهت زل زل نګاهم می کردی ؟ یادت  هست شاشیدی روی پایم منهم عصبانی شدم؟ یادت هست چقدر جای مرد در من خالی بود و تو تنها شاهد ماجرا بودی ؟ نه ! یادت هست ؟؟؟؟

سوال...

برای زنده ماندن و دیده شدن دم به دقیقه باید اعلام وجود کرد؟!

دون گجه


اللاه شیپیرشپیر گوزیاشلارین دورکوردو

یقین کی

او گوز یاشلار منه عاییدیدی



ترجمه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

نامه ی صد و بیست و چهارم

کم کم دارم از تو دور می شوم و این عذاب آورترین بخش کار است . اما اینکه می دانم هستی برایم خوب است اما نمی دانم تو هم خوبی یا نه؟ نمی دانم تو هم دلت برایم تنگ شده است یا نه... نمی دانم هنوز هم ساکتی و بروی خودت نمی آوری یا که نه . هیچ نمی دانم و این نمی دانم ها زجرآورتر از همه چیز است . می دانی این روزها همه اش شده ام درد و بی حسی . درد دارم ، خیلی هم دارم اما حسش نمی کنم . ناخنم را روی پوستم می کشم هیچ حس نمی کنم . این حس نکردن خودش درد دارد به خدا ...

یانقین

گوز یاشلاری گلیر و گچیر آخیر و داملاییر

اینسانلار گلیپ ده گچیرلر

بعضا یانیرلار بعضا یاندیریرلار

او گوز یاشلاری یانان اینسانلارین

آلولرین سوندورمز

بلکه ده

داها بویوک یانقینلارا سبب اولور


+ ترجمه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

داستان احتمال


داستان باید از یک جایی شروع شود اما اگر هیچ داستانی در کار نباشد تکلیف نویسنده چیست ؟ اینکه قلمی به دست بگیرد و پشت سر هم کلماتی را به که به مغزش هجوم می آورند را روی کاغذ بیاورد و به اصطلاح فقط کاغذ را سیاه کند که نمی شود داستان . داستان می تواند در محیط شهربازی در یکی از کابینهای چرخ و فلک اتفاق بیئفتد . من در کابین شماره 12 نشسته ام دو تا از دوستانم همراهم هستند . پشت سرمان چند نفری سوار کابین شماره 13 می شوند . سرم را برمی گردانم نگاهی گذرا به آنها می اندازم . دور اول را می زنیم در دور دوم در میانه های راه هستیم بین بالاترین قسمت چرخ و فلک با زمین که کابین چرخ و فلک لق لقی می زند جرجر خفیفی می کند و ناگهان سقوط . چادر زن به میله ها گیر کرده اما خودش افتاده است . مردم آن پائین جیغ و دادشان بلند شده و ما که بالا هستیم حتی نمی توانیم بی حرکت بنشینیم ...

نه ، نه ، نه ، داستان لوسی از آب در آمد می شود چیزی در مایه های فیلم مقصد نهایی یا فیلمهای سینمای 4 بعدی که در همین شهربازی ها ریخته اند . البته منظورم این نیست که سینما 4 بعدی بد است به موقعش خیلی هم حال می دهد خدایی . البته هیچ کدام از اتفاقاتی که گفتم در داستان من رخ نمی دهد . اینها فقط ساخته و پرداخته یک ذهن داستان پرداز است که موقع چرخ و فلک سواری به خاطر ترس از ارتفاع این داستان را از خودش در آورده است . حداقلش توجه خودم را جلب نکرد پس بی خیالش می شوم .

زاویه دید دوربین یا هر چیزی را که دلتان می خواهد بچرخانید به طرف یک کوه . دخترکی هوس می کند تنهایی به کوهنوردی برود . راه ماشین رو مسیر مشخص شده را ول می کند و هوس می کند از قسمت پرشیب کوه بالا برود آن وسط جایی گیر می کند . نه می تواند بالا برود نه می تواند برگردد. حتی نمی تواند تکان بخورد . فکر می کنید چه مدت می تواند این وضعیت را تحمل کند ؟ به خاطر ترس از ارتفاع حتی نمی تواند پائین را نگاه کند . کم کم پاهایش شروع می کنند به لرزیدن و خارش . دستهایش خواب رفته اند . چهار چنگولی به تخته سنگی چسبیده و تکان هم نمی خورد جز لرزش های عصبی . حتی نمی تواند ساعتش را نگاه کند . بگذریم از اینکه در این مدت چقدر خودش را سرزنش کرد این یکی را هم بی خیال شئیم یاد آن فیلم افتادم 212 بود مثل اینکه اسمش . پسر صخره نوردی با دوچرخه اش لایه ی صخره ها گیر افتاده بود . آخرش دستش را برید و بیرون زد .

بهتر است یک داستان واقعی را بنویسم چیزی را که واقعا دیده ام . و به آن فکر کرده ام در تهران اولین جایی که بیش از همه توجهم را به خودش جلب کرد مترو بود . مترو یک وسیله نقلیه است درست مثل اتوبوس های بی آر تی اما اینکه می گویم درست مثل آنها ست یک برداشت کاملا اشتباه است . مترو فرق دارد . اول اینکه قطار است آن هم از نوع زیرزمینی اش . یعنی فقط از این نظر شبیه اتوبوس های بی آر تی است که جزو وسایل نقلیه عمومی است . مترو بر خلاف اتوبوس های بی آر تی روح دارد . یعنی چیزی دارد که در آن مجبور می شوی درست و حسابی فکر کنی و از مغزت اگر هنوز در خواب مانده کار بکشی . اصلا هم فضایی ندارد که دلت بخواهد زودتر به مقصد برسی و خودت را به خیابان پرت کنی تا شاید نفسی بکشی .

اما داستان در مورد فواید مترو نیست . سوار مترو که شدم چشمم به مردی افتاد که و با وجود جای خالی به صورت نیم خیز درست روبروی در ورودی به آن یکی در که باز نمی کنند تکیه داده بود . مرد ، که تیپ کارگرها را داشت با یک دستش هم از میله گرفته بود . این ذهن فضول من ، من را از رفتن به بخش بانوان منع کرد و من را واداشت که همانجا روبروی مرد بنشینم .

مرد هر از گاهی سرش را بلند می کرد و نگاهم می کرد وقتی می دید مستقیم به چشمهایش زل زده ام با شرم سرش را پائین می انداخت . رنگ پوستش قرمز بود . روی پیشانی اش چین های عمیقی افتاده بود و کلاه پشمی سرش بود . نمی دانم چرا هیچوقت به وسایل الکتریکی و اتوماتیک و برقی اعتماد نمی کنم . همیشه به این مساله فکر می کنم که ممکن است یک روز اگر همین درهای اتوماتیک علیه ما انسانها اعتصاب کنند و به موقع باز و بسته نشوند چه می شود . در های الکتریکی فروشگاها را در نظر بگیرید که اصلا و به هیچ قیمتی باز نوشند چاره ای نداریم جز شکستن حالا این زیاد مهم نیست با شکستن چند تا شیشه حل می شود . اما اگر این در ، دری که این مرد بینوا به آن تکیه داد ناگهان موقع حرکت آن هم با این سرعتی که این قطار دارد در باز شود چه فاجعه ای به بار می آید! چه بلایی سر جسدش می آید ؟ فکرش را بکنید . سرعت بالای قطار ، باز شدن ناگهانی در ، میله ها و ریل ها، کابلهای فشار قوی و کف زمین و در نهایت تاریکی !

همین طور به مرد زل زده ام . مثل اینکه نگاهم آزارش می دهد همانطور که نیم خیز نشسته می چرخد و یک وری به در تکیه می کند . وزنش را بیشتر روی در می اندازد و به من پشت می کند . او نمی داند من به چه فکر می کنم . اینکه تکه های جسدش را چطور باید از کف زمین و لای ریلها جمع کنند . احتمالا اگر فکرم را می فهمید مثل برق از جایش می جهید . دوست ندارم مثل یک زنگ خطر عمل کنم و به اطرافیانم هشدار بدهم . برای همین احتمال افتادن مرد که نه باز شدن ناگهانی در را در ذهنم بالا و پائین می کنم .ناگهان چراغهای سفید خاموش و روشن می شوند . مرد بالای سرش را نگاه می کند و در روبرویش باز می شود .

و صدای آرام بخش : دروازه دولت

باید پیاده شوم.

9/2/92 تبریز

بینین گوزیاشی


بو گجه یازماغیم گلمیر

نه دن سه؟

بینیم آغلاماق ایستییر

هامی ظن ادرکی گوزلر آغلار

آما


گوزلر سادجه بیرقاپیلاردیر کی

بینین گوزیاشلاری اونلاردان گلیر و گچیر

....

+اصلا دلم نمی خواد این شعر رو ترجمه کنم!

قرمز تمام قد3

در اين شهر زبان كسي را نمي دانم . حتا نمي فهمم  مردي كه با من زند گي مي كند چه مي گويد . صبح كه از پياده روي برمي گردم صبحانه ای حاضر مي كنم . با دست به شانه اش مي زنم و بيدارش مي كنم . در سكوت مي خورد و مي رود . آرامترين موجوديست كه تا به حال ديده ام . حتا تلاش نمي كند با من حرف بزند . صبح مي رود شب برمي گردد . ارتباط من و او در همين حد است و تمام ! نمي دانم چرا با من زند گي مي كند ؟ شايد او را هم مثل من بدون اينكه خودش متوجه باشد و بخواهد اينجا آوردندش. پشت سرش را لمس كردم جاي زخمي وجود ندارد . صاف و سالم است . مثل خيلي هاي ديگر مثل آن وقتها كه من اينجا نبودم . مثل بچه گي هايم . مثل ان وقتي كه گوشهايم سوراخ نداشت  اما عاشق گوشواره هاي قرمز و پلاستيكي  شده بودم در همان مغازه اي كه چتر را ازش خريديم زير بازارچه . به هر جان كندني بود گوشواره ها را خريدم . كمي بزرگ شده بودم . با جيغ و داد نمي شد چيزي را خرید . اما من آن  گوشواره ها را خريدم . حتا به خاطر انها گوشهايم را سوراخ كردم . مادر مي گفت گوشواره هاي طلايت را بزن . صبر كن زخمشان خوب شود بعد اين پلاستيك ها را از خودت اويزان كن . به حرفش توجهي نكردم . من براي آن گوشواره ها گوشهايم را سوراخ كرده بودم . گوشواره هاي قرمز پلاستيكي خوشگل كه از چندين حلقه كوچك بهم پيوسته شكل گرفته بود و حالتي آويز داشت . هر موقع سرم را تكان مي دادم از برخورد حلقه هاي پلاستيكي صداي قشنگي بلند مي شد و من كيف مي كردم . سرم را تكان مي دادم و موهاي مشكي ام مي ريخت توي صورتم و بعدش سرم گيج مي رفت . عادت داشتم وقتي سرم گيج مي رفت با دستهايم سرم را از پشت نگه دارم . خوب يادم هست زخمي نبود آن موقع ها .

به يك هفته نكشيد سوراخ گوشهايم چرك كردند . درد داشتم . هر موقع لاله گوشم را فشار مي دادم عفونت بيرون مي ريخت . بوي بدي داشت . مادر عصباني شده بود . از گوشواره هاي قرمز بدش مي امد . مي گفت شبيه چيزهايي است كه رقاصه ها از خودشان اويزان مي كنند . مخصوصا هم كه باعث شده بودند گوشهايم چرك كند بيشتر از انها بد مي گفت : مدام سرزنش مي كرد كه بچه مگه گوشواره هاي به آن شيكي برايت خريدم چشه؟ تازه طلا هم هستند چرا نمي زنيشان؟  اصلا متوجه نمي شد من نمي توانستم هر گوشواره اي را بزنم . من فقط به خاطر آن گوشواره ها بود كه گوشهايم را سوراخ كرده بودم . 

 

                                                           *  *  *  *  *  *  *

راه جنگل را ياد گرفته بودم . گاهي دوست داشتم تنها بروم . بدون شكارچي . بدون نيلاي . همان راه را كه با شكارچي مي رفتيم پيش می گرفتم ومی رفتم. نمي ترسيدم  . در تاريكي شب از دور نوري ديدم .نزديكتر رفتم . صداي گفتگو مي امد اما متوجه نمي شدم چه مي گويند . نخواستم زياد نزديك شوم اما صداها آشنا بود . كنجكاو شدم . صداي شكارچي را شناختم كه با يك زن مشغول گفتگو بود . دوباره خواستم راهم را كج كنم و دور شوم . اما صداي زن هم آشنا مي زد . هرچه كردم يادم نيامد. صداي زن خيلي آشنا بود . انگار جاي زخمم داشت سر باز مي كرد . يك چيزي توي سرم وز وز مي كرد و به جنب و جوش افتاده بود . طوري بهم ريختم كه نمي توانستم خودم را كنترل كنم . بايد مي فهميدم ان زن كيست . صدايش داشت مرا مي كشت ! ديگر نمي فهميدم آنها به چه لحني با هم گفتگو مي كردند . به طور ناگهاني جلو چشمشان ظاهر شدم . سايه بود . مثل همان وقتيكه روي ديوار اتاقم ظاهر مي شد و به دروغ مي گفت فقط مي توانم اينجا ظاهر شوم . چند لحظه اي سكوت بود نميدانم شايد هم من چيزي نمي شنيدم . شكارچي از جايش بلند شد و به طرف من امد انگار متوجه شد حالم خوش نيست . گوشهايم آژير مي كشيدند . نمي فهميدم چه مي گفت فقط با تعجب نگاهش مي كردم . سايه  با دستهايش پستانهايش را گرفته بود . از جايش تكان هم نخورد . حس مي كردم يك ديگ مسي روي سرم گذاشته با چوب به ان مي كوبند. لحظه اي چشمهايم را باز كردم روز بود روي يك چيزي كه خوابيده بودم و شكارچي مرا با خود مي كشيد . سايه نبود دوباره خوابيدم . شب دوباره چشمهايم را كه باز كردم سايه كنار شكارچي راه مي رفت و من باز هم هيچ نمي شنيدم اما از حركات دست سايه معلوم بود بحث مي كنند . چشمهايم را بستم . نبايد ان شب به جنگل مي رفتم آنهم تنها . نبايد ان صدا را مي شنيدم . حس مي كردم ديگر به شكارچي اعتماد ندارم . اخر او گفته بود سايه اي كه مستقل بتواند زندگي كند وجود ندارد . خودش گفته بود او كه شبها به اتام مي امده خود سايه ام بوده اما من الان چيز ديگري ميديدم . او با يك  سايه مي توانست حرف بزند آنهم همان سايه اي كه  سالها مرا بازي داده بود . و صدايش مرا كر مي كرد .

مي سوختم . انگار كه تمام تنم را با آهن گداخته داغ كرده باشند . درد داشتم . به خودم مي پيچيدم . شكارچي نمي فهميد چه شده . منهم نمي توانستم حرف بزنم . نميدانستم مرا كجا مي برد . فهميده بودم كه به شهر نمي بردم چون اگر به شهر مي رفتيم تا به حال مي رسيديم . وقتي از حال مي رفتم سوزش پوستم را حس نمي كردم اما وقتي بيدار بودم  حس مي كردم روي پوستم مواد مذاب ريخته اند . به خصوص هر موقع دست شكارچي با تنم تماس پيدا مي كرد . آن نقطه آتش مي گرفت انگار . فقط مي توانستم فرياد بزنم . پشتم از هم شكافته مي شد . وقتي شكارچي را وادار مي كردم پشتم را ببيند به من مي فهماند كه هيچ چيزي نمي بيند و پشتم سالم است . نفهميدم چند روز راه رفت و مرا به دنبال خودش كشيد اما پائيز رسيد و جنگل زرد و قرمز مي شد . به موهايم نگاه كردم موهايم نارنجي و قرمز مي شدند . اينه اي نداشتم چشمهايم را هم ببينم . دهانم مزه خون مي داد . حس مي كردم چند لحظه پيش جگر خام جويده ام . شكارچي شبها استراحت مي كرد . برايم حرف مي زد . من در سكوت گوش مي دادم . گاهي حرفهايش سوزش تنم را بيشتر مي كرد اما نمي دانست حرفهاي او حالم را بد مي كند . وقتي تنم مي سوخت فقط مي توانستم فرياد بكشم . چشمهايم قرمز مي شدند . خودت گفتي . مي ديدي كه قرمز مي شوند به رنگ خون . من نه وسايل آرايش داشتم كه قرمزي چشمهايم را با ان پنهان كنم . نه توانش را داشتم و نه مي خواستم . تو هيچوقت مرا تا اين حد لخت و بي پيرايه نديده بودي . تغير رنگ موهايم را هم ميديدي ." گفتي : داري تبديل مي شوي به يك چيز ديگر ." نگفتي اينبار يك چيز ديگري شده اي . منهم كه نمي توانستم حرف بزنم و بگويم همه اش  را به خاطر تو كرده ام . معلوم نبود خوشت مي آيد يا نه . اما موشكافانه نگاهم مي كردي . نمي گذاشتم زياد نزديك بشوي تحملم كم شده بود . بعد از چند روز كمي بهتر شدم . مي توانستم روي پاي خودم بايستم . چند قدم عقب تر از تو دنبالت مي آمدم . شب كه مي شد آسمان را نگاه مي كردم . دلم براي نيلاي تنگ شده بود . مي دانستم كه او هم به من فكر مي كند . ياد حرفهايش در مورد تو افتادم . دو قطره اشك  ريختم . ديدي كه  گريه مي كنم . خواستي اشكهايم را پاك كني . يادم نبود نبايد به من دست بزني . خودم را  رها كرده بودم در كنارت . اما همين كه نوك انگشتت به صورتم  خورد سوختم . انگار انگشتهايت آهن گداخته باشند تنها كاري كه مي توانستم بكنم فرياد زدم . مانده بودي كه چه شد و من عين ببر زخم خورده به خودم  مي پيچيدم و فرياد مي زدم . دهانم بيشتر از قبل مزه خون به خود گرفت . عق مي زدم . پيش خودم گفتم همين الان است كه خون بالا بياورم . ناگهان شروع كردم به دويدن و از تو دور شدن . صدايم مي كردي اما نديدم كه دنبالم بيايي . شب را تا صبح دويدم . لحظه اي مي ايستادم كه نفسي تازه كنم صدايت را از دور مي شنيدم دوباره مي دويدم .

 ظهر شده بود و ديگر رمقي برايم نمانده بود لبهايم ترك برداشته بودند و پاهايم زخم و زيلي شده بود . تپه اي را جلوي رويم داشتم . فكر كردم اگر به آن طرف تپه بروم . ديگر نمي تواني پيدايم كني . وجود ان تپه خشك و خالي در كنار جنگل عجيب بود . كفش به پا نداشتم . كف پاهايم خون آلود شده بود . تير مي كشيد . نمي توانستم پايم را صاف روي زمين بگذارم . زخمهايش مي سوخت . روي لبه پاهايم راه مي رفتم . به هر جان كندني بود خودم را بالاي تپه رساندم . مقبره اي آن بالا بود . تصميم گرفتم شب را آنجا بگذرانم . مقبره را از سنگهاي سياه ساخته بودند . چند شمع دور برش روشن كرده بودند . نمي دانم چرا ماهيچه هاي صورتم منقبض مي شدند . يك طرف صورتم تيك گرفته بود . عكس روي سنگ مقبره متعلق به جواني بود هم سن و سال خودم از روي تاريخ تولدش فهميدم . همان سال و همان روز ! صداها دوباره شروع شدند چيزي توي سرم كوبيده مي شد . خيلي آشنا بود اين چهره . صدايي شروع كرد به خواندن شعر . پرسيدم كسي اينجاست ؟ صدا زيبا بود بوي عطر خنك و خيسي در اطرافم جريان پيدا كرد . وقتي چشمهايم را باز كردم ديدم روي سنگ سياه خوابم برده . رد اشكهايم روي سنگ سياه و براق را لك كرده بود . انگار تازه يادم آمد چه شده بود . تازه فهميدم كجا هستم تو كيستي . ان عكس روي سنگ كيست . چند روز بالاي كوه ماندم و فقط داد زدم و گريه كردم . نه اين طرف تپه را مي ديدم نه آن طرفش را . طوري كه يادم رفت از كدام طرف امده بودم . صداي تو هم نمي امد ديگر . هر چه بود صداي شعر خواندن جواني بود كه عكسش روي سنگ بود . آن عطر سرد و خنك هم مال او بود كه مشامم را مي نواخت . ديگر نمي سوختم . انگار آن داغي كه پوستم را مي سوزاند با عطر و صداي او خوب شد . آرام بودم كمي سبك شده بودم . فهميدم نبايد به تو نزديك شوم . فهميدم چند سال پيش  اين جوان تنها مرد زنده گي من بود تا قبل از آمدن هيولا همه چيز خوب بود . هيولايي آمد و جوان را كشت . قسمتي از سر مرا شكافت و خورد . از ان موقع به ياد نمي اوردم چه شده تا وقتي  كه به اين تپه رسيدم .  .نمي دانستم كه تو مي خواستي مرا به اينجا بياوري يا همه چيز اتفاقي بود  . يك چيز ديگر هم يادم افتاد وقتي هيولا سرم را شكافت آدمكهاي كوچك و آبي از سرم بيرون ريختند . . شبيه پاستيل بودند . آبي و شفاف . كلاهي قيفي بر سرشان داشتند و سر و صدا مي كردند. وز وز كنان دور مي شدند و تا وقتي جاي زخم خوب نشده بود آدمك از سرم بيرون مي آمد فهميدم بايد آن آدمكهاي آبي را ميخوردم تا هيچ چيز فراموشم نشود.  بايد به نيلاي خبر مي دادم . بايد به او هم مي گفتم كه پشت سرش را هيولايي گاز گرفته و او چيزي را فراموش كرده و بايد به خاطرش بياورد تا راحت شود .

                                                              *  *  *  *  *  *

تا همين امروز صبح نديده بودمت . اگر بگويم دلم برايت تنگ نشده بود مي شود دروغ . اما ديگر مثل سابق نمي خواستمت . نه كه حسم به تو كمتر شده باشد . نه ! بعد از آن اتفاقات  طور ديگري دوستت داشتم .

چندان فرقي نكرده اي هماني . هنوز جذاب و دوست داشتني . اما ميدانم من فرق كرده ام . از وقتي از بالاي كوه برگشتم . موهايم براي هميشه مشكي شد . حتا حالا كه 35 سال از ان ماجرا مي گذرد و تو هم عكست روي سنگ سياه حك شده  موهاي من عزادارند...

 

- قطعه شعر به كار رفته در داستان اثر استاد عزيز و گرانقدرم آقاي علي جهانگيري مي باشد .

.   

5/10/ 90

ساعت 11 شب

تبريز}

قرمز تمام قد2

رنگ مي بارد . رنگ مي بارد . تمام تنم خونين و قرمز است . فقط موهايم قرمز نشد . همه جايم قرمز شد . از سرم از نوك موهايم رنگ و خون شره مي كند واز تنم سر مي خورد از نوك انگشتان پاهايم به كاشي هاي سفيد حمام مي رسد كه  دورشان كمي سياه شده با رنگ قرمز هارموني خاصي بوجود آورده. دستهايم قرمز شده اند . رگه باريك و قرمزي از ران پايم جاري شده . قلقلكم مي دهد و پائين مي رود . بخار آينه حمام را با دستم پاك مي كنم تا موهايم را ببينم . چشمهايم قرمز قرمز شده اند . سفيدي در انها ديده نمي شود . پيشاني ام هم تا نيمه قرمز شده است. برمي گردم از آينه پشتم را مي بينم انجا را هم رنگ كردم .اما سفيدي هاي پوستم انگار كه سفيد تر شده باشند. زيبا نشده ام اما اينبار واقعا يك چيز ديگر شده ام . توي حمام نفسم بند مي آيد اما اين  رنگ بارش تمام نمي شود . به جاي اينكه زير آب شسته شود . به جاهاي ديگر هم سرايت مي كند . بخار را هم قرمز مي بينم . شاید بخاطر  قرمزي چشمهايم باشد . ديگر تحمل اين خفقان و قرمزي را ندارم . آب را مي بندم و همانطور كه خون ازم مي چكد حوله را دور خودم مي پيچم . روي تختم مي افتم . به خودم كه مي آيم ديگر روي تختم نبودم . جاي ديگريست . مردمانش طور ديگري هستند . هر كدام به يك رنگ . به پيشوازم مي آيند و مرا به خانه اي شبيه خانه های چيني  قديمي مي برند . در هاي كشويي باز مي شود و داخل مي شوم . قسمتي از اتاق را با پارتيشن جدا كرده اند . در و ديوار اتاق نقاشي شده است . زني كنارم ايستاده با موهاي سياه صورتش را مثل گچ سفيد كرده . لبهايش را با ماتيك قرمز غنچه كرده با دستش  اشاره مي كند كه به پشت پارتيشن بروم . با احتياط آن طرف پارتيشن را ديد مي زنم يك كيمونوي قرمز و ابريشمي انجا هست . مثل اينكه بايد آنرا بپوشم . با خودم كلي كلنجار مي روم پوشيدنش سخت است بلد نيستم . كج و معوج بيرون مي آيم . زن ابروهايش را بالا مي دهد و دستش را به نشانه نه تكان مي دهد . دستهايم را بالا مي برم كه يعني بيا و كمكم كن . لباس را در تنم درست مي كند . صافش مي كند . كمربندش را سفت مي كشد . دستش را به پشتم مي كشد به ستون فقراتم كه يعني صاف بايستم ديگر حرفش را گوش نمي دهم . سرم را تكان مي دهم . سرش را تكان مي دهد و دستم را ميگيرد و از اتاق بيرون مي برد . به جايي مي برد شبيه آرايشگاه . ميخواهند موهاي مرا مثل خودشان درست كنند . نمي گذارم . اخرش مجبور مي شوم داد بزنم . زبانم را كه نمي فهميدند . يك تكه پارچه پيدا كردم موهايم را از پشت جمع كردم . بين انها طور خاصي ديده مي شدم با ان رنگ موهايم . خودم آرايش كردم . نه مثل انها مثل خودم . طوريكه خودم ميخواستم . از فريادم ترسيده بودند . كنار كشيده بودند و با چشمهاي گشاد نگاهم مي كردند .  از اتاق بيرونم بردند  ماشيني منتظرم بود . در سكوت كامل سوار ماشين شدم و مرا داخل شهر برد . باورم نمي شد . شهرشان خيلي بزرگتر و مدرن تر از آني بود كه انتظارش را داشتم . كنجكاو شده بودم كه بدانم كجا مي برندم . ماشين جلوي يك مجتمع آپارتماني عظيم متوقف شد . راننده پياده شد . دستم را گرفت و با لبخند مرا داخل ساختمان برد و با آسانسور به طبقه 31 رفتيم . واحد 9 در را باز كردند . راننده با اشاره حاليم كرد كه بروم داخل . در را بست و رفت . تعجب كرده بودم . خانه زياد بزرگ نبود . همه لوازم يك زند گي عادي و معمولي را داشت . عجيب تر از همه اينكه عكسهاي من به همراه آدمهايي كه نمي شناختمشان به در و ديوار خانه بود !

ادامه نوشته

قرمز تمام قد

 

راستش را بخواهي داستان همان جايي تمام شد كه شعر از روي ديوار افتاد . شعر تو . شعر من . شعري كه تو براي من نوشته بودي و من خيلي كيفور شده بودم از خواندنش . يك صبح يكشنبه وقتي از خواب بيدار شدم صبح هم كه نه لنگ ظهر بود حدود 12  . مدتي در تختم ماندم به كاغذهاي چسبيده روي ديوار كنار تخت زل زدم . شعر ها و جملاتي كه تو و من براي هم نوشته بوديم را ديد مي زدم . اما آن شعر محبوبم سر جايش نبود . همان كه روي يك تكه كاغذ صورتي برايم نوشته بودي اش. افتاده بود زير تخت . شعر را از بر بودم . اما بايد سرجايش مي ماند پيش آنهاي ديگر . نبايد مي افتاد. وقتي از روي نوشته ات مي خواندمش صداي خودت را مي شنيدم . اصلا خودت مي خواندي اش برايم . براي من نوشته بودي اش .هيچ مي داني ديوانه صدايت بودم ؟   آن صداي خش دار و مردانه ات كه وقتي مي خنديدي معلوم مي شد سيگار كش ماهري هستي .

 حوالي 3 بعد از ظهر بود كه زنگ زدي . تلفن را كه بر داشتم بدون اينكه چيزي بگويي شروع كردي به خواندن : آسمان اندكم / نا چيز مي افتم / در دريچه اي يا تمنايي / هر چند سياه / راهي به گيسويت يافته ام / نفس نفس مي بافم / تاريكي پوستم را / به اندامي / بي صدا مي ريزم / لال بر مي خيزم / عرق مي چكد / از روشني هايت

ادامه نوشته


کلمه اش را تو پیدا کن

تا من بګویم

بګویم که ...

چه بګویم قرار شد تو پیدایش کنی

و من فقط تکرارش کنم

آنقدر لبریزم از تو

که دلم می خواهد

اسمت را در همه جای شهر حک کنم

فردا صبح که شهر بیدار شد

ببیند ...

ببیند که...

کلمه اش را تو پیدا کن

تا شهر ببیند...


این شعر رو تقدیم می کنم به پګاه ایراندوست که در سخت ترین لحظات در کنارم بود...

پ.ن/ با این آهنګ می حالم ...(+)

نامه هشتاد و نهم


  الان توی تبریزم که دارم نامه ی هشتاد و نهم را برایت می نویسم . تبریز ، تبریز ، تبریز همانی هست که بود هیچ چیزی در آن تغیر نکرده به همان اندازه دلگیر و سرد و بارانی هست که بود . به محض ورود به شهر فهمیدم هیچ چیزی تغیر نکرده است و زود دلم گرفت . حداقلش از زاویه دید من هیچ تغیری نکرده است . یعنی می خواهی بگویی شهرها تغیر نمی کنند ؟ می دانم پیش خودت می گویی این دری وری ها چیست که می گویم چرا تغیر نمی کنند خیلی هم خوب تغیر می کنند . ولی من باید بگویم زاویه دید آدمها خیلی مهم است . اگر جایی ایستاده باشی که من ایستاده ام می فهمی یعنی می بینی که این شهر نه تنها سالها بلکه قرنهاست که تغیر نکرده است . و به همین شکل مانده است . این حس ماندگی را وقتی از مسافرت برمی گردی به وضوح حس می کنی و قرار است همه چیز برگردد به همان حالت اولش . و تو کلی برنامه ریزی داشته باشی تا شاید کمی از کسالت شهر کم کنی و در این رخوت غرق نشوی و نفس کم نیاوری و نمیری ... نفس بکشی ، دست و پا بزنی که دماغت را از بین این لجن ها بیرون بیاوری . جای هوایی پیدا کنی . چرا؟ چون باید نفس بکشی که باشی ...چون باید باشی ...اینکه چرا باید باشی را هنوز نفهمیده ام . شاید دلیل باشیدنمان اصلا مهم نباشد . اما هستیم که باشیم . پس دست و پا می زنیم تا بینی و دهانمان را از بین این همه گه و کثافت بیرون نگه داریم و نفس بکشیم . 15/1/92

پ.ن/ داستانم اینجا منتشر شده است .

آوازخوانی با اعمال شاقه


اینجا هم من خواننده هستم هم شما . بله من هم خواننده هستم نه از جنس شما . من علاوه بر اینکه خواننده هستم راوی این داستان هم هستم . شما هم علاوه بر اینکه خواننده این داستان هستید می توانید معلم ، نقاش یا حتی مرده شور باشید .

من یک خواننده وحشتزده هستم . نه ! نه ! اشتباه نکنید اگر ترسو بودم خواننده نمی شدم . ترسو نیستم . تابحال هیچوقت چیزی من را تا به این حد نترسانده بود . ولی اتفاقی در حین کار برایم افتاد که من را دچار وحشت کرد . این بلاها ممکن است سر هر کسی بیاید . من اولی نیستم و آخری هم نخواهم بود . اطرافیان با شنیدن ماجرا فکر کردند دچار مشکل روانی شده ام . چند نفر پیشنهاد دادند که به دکتری ، روانکاوی مراجعه کنم . حتی چند نفر هم مخفیانه پیشنهاد کردند پیش جن گیر و رمال بروم . که من زیر بار نرفتم . همه چیز از یک کنسرت در تبریز شروع شد . سال 1391 بود . چند روزی به سال نو نمانده بود . عجب راوی ناشی هستم من چرا نمی گویم اواخر سال 91 بود یا شاید بهتر باشد بگویم همه چیز در اسفند 91 در کنسرتی در تبریز اتفاق افتاد . کنسرت در سالن پتروشیمی شهر برگزار می شد . قرار شده بود روزی 2 سانس اجرا کنیم و به مدت 3 روز . همه چیز خوب بود . شرط و شروط ارشاد را هم قبول کرده بودم . فقط باید سالن را کنترل می کردم تا حرکت ناخوشایندی از تماشاگران سر نزند . مردم در محوطه پتروشیمی جمع شده بودند اما هنوز در ها را باز نکرده بودند . برای آزمایش صدا یک دور کوتاه با گروه تمرین کردیم . رفتیم تا گریم شویم . گریمور اول از همه سراغ دخترها رفت . 3 دختر آوازخوان در گورهم دارم . بعد از آنها نوازنده ها گریم شدند .

پ.ن/ این الهه خانم بدل زاده هم خوب می شعرد. (برهنګی در آکواریوم)

ادامه نوشته

آخرین قسمت داستان فروغ

دو گیلاس را از گوشهایم آویخته ام . سرم را تکان می دهم . گیلاس ها به بنا گوشم می خورند . نگاهم می کند . خوشش می آید . وقتی کارهای بچه گانه می کنم می خندد و دستش را زیر چانه ام می کشد .

به ناخنهایم لاک ارغوانی می زنم . دستم را طوری به دست می گیرد که انگار گلی را با احتیاط برداشته باشد . به لبهایش نزدیک می کند و می بوسد . می گوید دستهایت گل های کوکبند به تندی چرخی می زنم . دامنم باز می شود گل ها کنار می روند . دور ، دور من بود . کوکب و بنفشه و رز دیگر چیزی نبودند . من بودم یک زن با تمام وجود روبروی او می چرخیدم با دامن گل گلی بنفش .

همه ی پسر های همسایه به گلهای روی دامنم عاشق شده بودند . اما تو ، به بوی گلی که از چرخش دامن من در هوا پخش می شد داده بودی . برای همین فقط با تو درخت شدم . برای همین صدای تو آب شد و در گوشم جاری شد . بچگی ، کودکی ، نوجوانی هیچ کدام اینها نمی گذرند . ما فکر می کنیم که بزرگ شده ایم و دیگر بچه نیستیم . فقط بچگی مان را در کوچه پس کوچه های زمان گم می کنیم . اولش بچگی مان را گم می کنیم بعدش خودمان گم می شویم . به همین شکل در خط زمان می چرخیم . زاده می شویم و می میریم . زاده می شویم و می میریم . زاده می شویم و می میریم و می میریم . فرق در این است که عده ای نمی میرند . می مانند و ماندنی می شوند و گرفتار ماندگاری ! این قصه هر طرفش را بگردی حیرانی است و از هر طرفش گنگی می بارد . از وقتی درخت شده ام . از همین بالا اقیانوس را هم زیر نظر دارم . از آن طرف از همان سمت اقیانوس هر شب صدای نی لبکی می آید . شاید ، شاید ، شاید ....

پیرزن پنجره را باز می کند بهتر است بگویم پنجره پیرزن باز می شود . خیلی جوان تر شده است از آخرین باری که دیده بودمش . موهایش سیاه شده بود کلاهی به سر داشت و خط چشم کشیده بود . سارافنی چهارخانه پوشیده بود . آشنا می زند . این همان زن است . بله ! همان زن افسرده است . که می خندد . انگار دگیر افسرده نیست .

_ چه کسی گفته افسرده ها هیچ وقت نمی خندند ؟

دوباره می خندد . من که نمی توانم چیزی بگویم اما او می داند که می توانم بشنوم با همان صدای خیس و بارانی اش می گوید :

من

پری گوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد .

 

 

چشمهایش هم خیس شده بودند !

 

                                                                              تبریز26/12/91

پ.ن/ فقر تقاص بی تاویلی انسان است ؟!